اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
سه هزار سال دروغ در تاریخ ایران مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۴۴

زرتشت !  نوشته هایی از یک زرتشتی مستبصر     منبع : zartosht3000.persianblog.ir
سه هزار سال دروغ در تاریخ ایران - عنوان اثری ارزشمند و در نوع خود بی نظیر، ازشـادروان دکتر منوچهر اقبال (درگذشت1356خورشیدی ریــاست سابق دانشگاه تهران، و نودمین وزیر فرهنگ ایران)؛که دراین اثـر نفیس، پرده از روی دروغ هـای بزرگ ودروغ پردازی گسترد‌ۀ برخی مورّخان ، در رابــطـــه با تاریخ ایران باستان وشخصیتهای آن بر میدارد دکتر اقبال هدف خود از نگارش این اثر بی نظیر را "آگاه ساختن نسل جوان از شایعه ها و گفته های بزرگ جلوه داده شده، ولی همچون طبل، توخالی!" بیان کرده و میگوید که این اثر را از سر دلسوزی برای جوانان ساده لوح و زودباور ایران، که آلت دست افراد شارلاتان ( دروغگو و پشت هم انداز) شده و میشوند، نوشته است؛ نه برای انتقام از "ابراهیم پورداوود"... دکتر اقبال این اثر را در ســال 1355 خورشیـدی و در پاســخ به پــرسش شاه ایران نوشت شاه سبب دلگیری و نارضایتی درونــی دکتر اقبال - از برگزاری جشن های 2500 ساله ی شاهنشاهی و رسمیـت یافتن تقویم ایران بر آن مبنا - را ، در نامه ای از خود اقبال جویا شده بود (متن نامـۀ شاه به دکتر اقبال را درهمین وبلاگ می خوانید گفتنی است: برخی ازافراد خاندان سلطنتی آن دوره،به ویژه حمیدرضا پهلوی(برادرکوچـک شـاه-درگذشت 1371ش )، و نــیـز شهریار شفیق برادر زاده ی شاه ، و پسر اشرف پهلوی ، و داماد دکتر اقبال- مقتول درپاریس 1358 ش،با مرحوم دکتر منوچهر اقبال، اعلام موافقت کرده، به جشن وتقویم مذکور،خیرخواهانه انتقاد نمودند و در نگارش این اثر، و تحقیق در منابع موردنیاز دکتر اقبال در این پروژۀ مهم تاریـخــی، کمــال همکاری را مبذول داشتند ؛ چنانکه در جای جای این اثر خواهید دید آن گونه که دکتر اقبال خود در مقدمه بیان می دارد، این اثر در حقیقت، شرح و یا تفصیل اثری کوچکتر ازخود او است؛ که در1331 ش، زمانی که دراروپا بوده ، عباس هویدا به او نامه ای فرستاده وخواستار آن می شود که در مورد تاریخچه دین زرتشت و چـکـیده ی مسائل آن، برای آلبرت اینشتین - که درآن زمان مشغول مطالعات دینشناسی گسترده ای بوده - رساله ای بنویسد؛ شادروان دکتر اقبال، آن رساله را نوشته و هویدا تمامی آن را به آلمانی ترجمه می کند و برای اینشتین ارسال می نماید. اینشتین با مطالعه ی دقیق این رساله، تحقیقات گسترده و باریک بینانه ی دکتر اقبال را پذیرفته و پس از آن، در رساله ی پایانی خود - که گویا دی اِرکلِرونگ" یا "بیانیه" نام داشته - اسلام را از تمامی مذاهب جهان برتر دانسته ، ولی برعکس ، در مورد دین زرتشتی ها، اینشتین در اواسط این رساله چنین اظهار نظر میکند: ((من در دنیا، مذهبی به راستگویی و صداقت اسلام ؛ و برعکس، مذهبی به دروغ گویی و خود پسندی آیین زرتشت، سراغ ندارم!)) این مکاتبات گویا محرمانه بوده و نگارنده ی وبلاگ نیز نتوانستم به آنها دسترسی پیدا نمایم ؛ با این حال، به گونه ای فاش شده اند، و به گــــوش " ابراهیم پور داود استاد "اوستا شناسی" ایران - درگذشت 1347ش- رسیده اند؛ که در پی آن، پور داوود، نامه ای سرشار از ناسزا و توهین خطاب به هویدا و اقبال نوشت. سپس، حمیدرضا پهلوی (که خود نیز گویا در این مکاتبات محرمانه اینشتین با رجال ایران،نقش مهم داشته) نامه ای تند و توأم با ارائـۀ اسناد تاریخی دیگر، به ابراهیم پورداود مینویسد؛ که این امر سبب تشدید مشاجره شد و پور داود از همگی آنها باعنوان "خائنان به ایران" یاد کرد و نامه ای تــنـد نیز خطاب به شاه ایران نوشت ...... پورداود به این اکتفا نکرد وجمعی از زرتشتیان را با خود همراه ساخت و با تحریک برخی دانشجویان دانشگاه تهران، دکتر اقبال را مورد هــجمـۀ وسیـع تبلیغاتی قرار دادند، که به درگیری و آتش زدن اتومبیل دکــتــر اقبال در اسفند1339 ش انجامید. در این اثر، دکتر منوچهر اقبال با ارائه ی اسناد تاریخی، اثبات می کند که: 1) زرتشت(یا: زردشت) وجود خارجی نداشته ، و پیامبری افسانه ای و ساختۀ اذهان خرافی مردم است ؛ و پادشاهان ایران باستان، علمای دربار خود را واداشته بودند تا درقبال شریعت درخشان حضرت ابراهیم(ع) وحضرت موسی(ع) و حضرت عیسی(ع)،زرتشت،این شخص افسانه ای را به عنوان پیامبر ایرانی، در کتابها وآثار تاریخی خود ثبت کنند، تا مبادا امپراطوری ایران باستان، در قبال ادیان ابراهیمی رو به گسترش- به ویژه : دین یهود و مسیحیت - شوکت و عظمت خود را از دست بدهد و گرایش مردم به این ادیان، سبب ضعف حکومت آنها شود؛ چنانکه بالاخره دین اسلام، با ایشان چنان کرد. ازجمله دلایل روشنی که دکتراقبال برای اثبات آنکه زرتشت هیچ وجود نداشته، آورده،این است که گوید چـگـونه ممکــن است شخصیتی - به این بزرگی که زرتشتیان اورا پیامبر بزرگ سرزمین ایران معرفی کـرده انـد - نه تاریخ تولدش و نه تاریخ مرگش و نه مکان تبلیغ و اقامتش، ونه گذشتگان و بازماندگان او ازنسلش، هیچیک مشخص و آشکار نباشد؟ اختلاف در تاریخ زندگانی زرتشت خیالی ، از چند صد سال پیش از میلاد تا چند و چندین هزار سال پیش از آن است!! نیزاختلاف در ذکر مکان و محل زندگانی او از دورترین نقاط خاوری (شرقی) ایران تا دورترین نقاط باختری(غربی)این سرزمین،به اندازه ای است که هـیچ راهی برای تشخیص آن نیزنداریم!! گذشته از ایـنها، او چه پیامبری بوده که در تاریخ، هیچ اثر و نشان و یادی از خاندان پدری و یا مادری او،بلکه از نسل و بازماندگان او بر جا نمانده است؟!! آن هم با آن همه تاریخ نویسـانی که ادعا میکنند ایرانی ها داشته اند! آیا آن همه مورّخ نمی فهمیده اند که زمان و مکان ونسل و تباراین موجود خیالی(زرتشت) چه و کدام بوده اند؟!! ما در کتب تاریخی ایران و اروپا وعرب، تا کنون ندیده ایم که: شخصی معروف باشد وبیش از چند سال در تاریخ ولادت و درگذشت او؛ بیـش ازچند فرسنگ، درمورد محل و مکان زندگی و تبلیغات او ؛ و بیش از یک یا دو واسطه در بیان خاندان و نسب و پدران و نسل و بازماندگان او ، ما با ابهامی مواجه شده باشیم !! پس بیش از حد بودن این اختلافات درمورد زرتشت، ازمحکم ترین دلایل بردروغی،افسانه ای،ساختگی وخیالی بودن اوست! 2) تمدن ایران پیش از اسلام از چندان سابقۀ مهمّی برخوردار نبوده وتمدن های بزرگ وپراهمّیتی، مثل مصر و روم وچین قرنها قبل از ایرانیان درخشش و گسترش چشمگیری داشته اند وآثار آنها امروزه خود بهترین گواه است؛ مثلاً اهرام مصر،عمری حدود دو برابـر تخت جمشید دارند وازنظرعظمت و پیچیدگی فنون مهندسی ومعماری ، بسیارمهم تر وعلمی تر از تخت جمشید و هربنای دیگر ایران باستان هستند؛ یا مثلاً دیوار بزرگ چین، تقریباً همدوره ی همان بنای تخت جمشید است؛ولی عظمت آن(2000کیلومتر!) به هیچ وجه،نه تنها با تخت جمشید، بلکه با هیچیک ازآثار ایران باستان قابل مقایسه وحتی تصورنیست! گذشته از اینها، مصریان در حدود 4000 سال قبل از میلاد - یعنی بیش از 6000 سال قبل - کاغذ پاپیروس را اختراع کردند و آنها را گاه بصورت کتاب به هم دوخته یا چسبانده بودند؛ که باستان شناسان آثاری از آنها را یافته اند...(وشرح آن را در همین کتاب خواهید خواند...). پس از بیان این مسائل و نیز مسائل فراوان دیگر، دکتر اقبال نتیجه می گیرد که: " تمدن نوظهور ایران باستان، در مقابل تمدن کهن و دیرینه ی مصر، به سان پشه ای در قبال یک فیل است!! ولی اهل مصر، هرگز مانند ما ایرانیان، به گنده گویی و غرور و دروغ پردازی نپرداخته اند !! و خدای را سپاس که زیباترین مردم جهان را در مصر قرار داد، وگرنه ما ایرانی ها بیش از اینها به پز و قیافه ی خودمان می بالیدیم و زنان ما بیش از اینها به آرایش و جلوه گری پرداخته و خود را فرشتگان روی زمین می پنداشتند!!..." 3) ایران پیش ازاسلام، عاری از علم و دانش - به مفهوم واقعی آن - بوده و اگرهم دانشمندانی داشتــه، بسیار گمنام و ریزه خوارسفرۀ یونان و روم و مصر بوده اند؛ یا اینکه اصلاً دانشمند نبوده اند، بلکه موبد و روحانی زرتشتیان، نزد ایرانیان دانشمند محسوب شده و درمورد او بزرگ نمایی کرده اند! دکتر اقبال ثابت میکند که: زمانی که یونان دراوج درخششهای علمی خود بوده، کوروش و دیگر شاهان هخامنشی، نتوانستند یک دانشمند از ایران به دنیا عرضه کنند! و تنها ذهن مردم ایران را به شخصیت خرافی خود - پادشاهی نیمه خدایی!! - مشغول کرده، و خرافات وموهومات را به اسم دانش(!!) به نگارش درآورده وبین مردم بی سواد ایران شایع میکردند! دکتراقبال سپس ثابت کرده که عمدۀ دانشمندان نامدارایران،از دورۀ ورود اسلام به این سرزمین و ریشه کن شدن آیین خرافی وافسانه ای زرتشت، پا بعرصه گذاشته وایران را در میدان علم ودانش، سربلند ساخته اند. 4) دکتر منوچهر اقبال دراین اثر ثابت می کند که منظور زرتشت ( این موجود افسانه ای ساخته شده توسط پادشاهان خودخواه ایران باستان!) ازعبارت وشعار فریبندۀ (( گفتار نیک - کردار نیک - پندار نیک!!)) ، فقط عمل کردن و اعتقاد داشتن به آیین زرتشتیان بوده؛ نه آن چیزی که مردم عوام، خیال کرده اند که این دستور کلی این دین است! اوبرای اثبات این گفتۀ خود، به مواضع متعددی از"اوستا" استناد کرده، که مردم عامی آنها را نخوانده اند، یا در آنها دقت ننموده اند! 5) شادروان دکتراقبال دراین کتاب گرانقدر، ثابت کرده که کوروش هخامنشی (یا: کورش کبیر) یکی ازستمگرترین پادشاهان تاریخ بوده وابوالکلام آزاد (نویسندۀ هندی - درگذشت1958م) برای اینکه او را پادشاهی عادل و درستکارجلوه دهد، به سفسطه و مغالطه روی آورده و کوروش را ذوالقرنین ذکر شده در قرآن معرفی کرده است! آنگــاه، دکتراقبال تمامی گفته های ابوالکلام آزاد، در این رابطه، را رد کرده وثابت میکند که: ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است که به ایران حمله کرده است. و نیـز ثابت میکند که اسکندر انسانی درستکاربوده، ولی چون به ایران حمله کرده، زرتشتی ها از او چنین شخصیت منفی و نادرستی را برای ما ساخته اند! اوثابـت میکند که اسکندر به گسترش وتوسعۀ علم و دانش در ایران و هـمۀ جهانی که تحت سلطنت درخشـان وی بوده، پرداخته و هدف پاک و مقدس وی، زدودن خرافه پرستی از همه ی دنیا بوده؛ و اگر ایران پیش از اسلام، دانشمندی داشته، این از الطاف وخدمات فرهنگی اسکندر کبیر بوده است. اقبال، ستم پادشاهان هخامنشی را سبب حمله ی تدافعی اسکندر به ایران دانسته است؛ و از آن به عنوان درسی تاریخی برای زیاده طلبان یاد میکند و جالب اینکه ثابت میکند: کتابسوزی ایران، تنها یک شایعه و دروغ بزرگ تاریخی بوده، و اصلاً ایران این اندازه کتاب نداشته است! و آن کتابهای اندک را هم خود موبدها و زرتشتیان آتش زده اند تا مطالب خرافی و سبک آنها، مایۀ آبــروریـزی نزد یونانیان - در حملۀ اسکندر- و مسلمانان - در حملۀ اعراب به ایران- نباشد؛ وآنگاه زرتشتی ها ادعا کرده اند که : ما اهل دانش بوده ایم واسکندر و بعد از او عرب ها ، کتابهای ما را سوزانده، یا دزدیده اند و با خود برده اند!!! 6) دکتر منوچهراقبال دراین کتاب، ثابت کرده که بیشتر قهرمانان و پادشاهان ایران باستان،جز مـوجودات افسانه ای وغیرواقعی و دروغینی که تنها در((کتاب سراندرپا دروغ شاهنامه!)) ومثل آن، ازآنها یاد شده، چیز دیگری نبوده اند؛ که از جملۀ آنها میـتوان به این افراد خیالی اشاره کرد: کیومرث! جمشید! فریدون! گشتاسپ! لُهراسپ! کیکاووس! رستم! سهراب! وشخصیت خیالی و منفی بافتۀ افراسیاب تورانی!! وگنده بافی هایی ازاین گونه، که مادرها گـاه برای خواباندن بچه داستان های سراپا دروغ آنهـا را تعریف میکنند وکـودک را ازهـمـان کودکی به" فرهنگ دروغ و دروغ بافی ایرانی!! " خو میدهند! اینست که گاه، ما ایرانیـها را دروغگوترین مردم میدانند! 7) شادروان دکتر اقبال با مدارکی ثابت می کند که انوشیروان (پادشاه ساسانی معروف) نیز مثل کوروش هخامنشی، از ستـمگران تاریخ بوده، و زرتشـتی ها به او لقب "عادل"(!!) دادند، چون حامی منافع ایشان بوده است! و ایوان مداین- به گفته ی خاقانی((آیینه ی عبرت))خوبی برای ما ایرانیان "خودبزرگ بین" شد... ولی آنرا هم از یاد ما بردند! اقبال دراین کتاب همچنین می گوید: سبب آنکه اغلب ما ایرانیها تاب وتحمل شنیدن صدای غیر خودمان را نداریم و جامعه ی ایران همـیشه در معرض درگیریها، آشوبها وکشمکشهای درونی خود میسوزد، این است که ایرانی ها نسل اندر نسـل، خودپسندی، خودخواهی وغرور احمقانۀ ملـی(!!) را از خسرو پرویز ساسانی یاد داشته وبـه کار می بندند؛ همان کسی که نامه ی پراز اندرز وآگاهی پیامبراسلام را، با همان خشم و " یکدندگی ولجبازی ذاتی ایرانی"، از هم درید و با بی ادبی از آن انسان بزرگوار و مهـربان (پیامبر اسلام) یاد کرد و مشـتی خاک در پاسخ وی فرستاد! آیا این((فرهنگ ایرانی)) است؟! سپس نتیجه میـگیرد که: بی سبب نیست که ما امروز(سال1355ش) نیز شاهد هستیم که در پاسخ به مهربانی های پدران، مادران، معلمان و استادان دلسوز این جامعه، نسل نوجـوان ما نه تنها سپاسگزار نیست، بلکه انگشت ودست والـدیـن و آموزگاران خود را با تمام نیرو گاز می گـیرد!! این همان اخلاق و فرهـنگی است که از خسرو پرویز و دیگـر پادشاهـان ایـران باستان، تا به امروز، به یادگار مانده است!.... 8) دکتر اقبال در این کتاب اظهار تأسف کرده از اینکه رسم خرافی و احمقانه و مخاطره آمیز ((چهارشنبه سوری)) هنوز در جامعه ی ایران امروز رواج دارد وسالانه چقدر تلفات وحوادث سوختگی وآتش سوزی، و چه اندازه خسارت و صدمات به اموال عمومی وخصوصی مردم، و چقدر اذیّت وآزار وایجاد ترس ودلهره درمحیط استراحت مردم و بیماران داخـل منازل و... از همین"رسم جاهلانه" ناشی شده و وارد می آید! (البته خدا بیامرزد دکتر منوچهراقبال را که در زمان نگارش این اثـر- 1355ش- بازهم رسم خرافی واحمقانه ی چهارشنبه سوری، کوتاهتر وقابل تحمل تر بود! اکنون سر از خاک درآرد و ببیند که رسم "چارشنبه سوری" تا چه اندازه احمقانه تر و مخاطره آمیزتر و پرهزیـنه تر و پرتلـفات تر ازآن سالها، در ایران ما رایج شده وچه انفجارهای مهیبی کوچه ودرودیـوارها را میلرزاند و چه اندازه باعث سکته و سقط جنین و... میشود!! و مسئولین مملکت نیز با عوامل اصلی توزیع این موادّ آتش زا، برخـورد جدّی نمی کنند!!). این هم یک میراث و مرده ریگ شوم دیگر ازآیین خرافی و وحشیانۀ زرتشت! 9) شادروان دکترمنوچهراقبال، در این کتاب همچنین ثابت میکند که زبان پارسی (فارسی) یکی از بی نظم ترین زبانهای دنیا است و در مقایسه با زبان ضعیف و ناچیزی مثل ترکی، فارسی خیلی ضعیف تر و بی قاعده تر است. او دراین رابطه، خوانـنـدگـان را به کتابی از میر(امیر) علیشیر نوائی - نویسنده وشاعری که بـه فارسی وترکی می نوشته ومی سرود؛ درگـذشتۀ: 906 ق - راهنمایی می کند، کــه نام آن هـست:((مُحاکـَمة ُاللـُّغتـَین)) (به معنی داوری وقضاوت بین دوزبان پارسی وترکی) که میرعلیشیر نوایی در این اثر، برهان های دندان شکنی ارائه می دهد وثابت می کند که زبان ترکی - با تمام ضعف هـا و کمبودهایی که دارد- از زبان پارسی بسـیار منظم تر و کارآ تر و قدرتمند تر و برتر است... این در مقایـسه با زبان ضعیفی چون ترکی بود؛پس چه رسـد به قدرتمند ترین ومنظم ترین زبان جهـان، کـه زبان عربی بـاشـد - با آن دستور زبان و گرامر دقـیق و وسیعی که دارد واین به شـیوایی(فصاحت)و رسایی(بلاغت) ونیز به دلنشینی(ملاحت) زبان عربی کمک کرده که زبان پارسی از آن محروم بوده است.نیز دکتر اقبال ثابت می کنـد که اگر زبان عربی به سرزمین ایران وارد نمی شد، امروزما با نسل نوجوان ایران مشکل داشتیم،چون زبان فارسی کهن آنقدرخشن و درشت و نامطبوع است که شباهت به زبانـهای ناهمواری چون سانسکریت، هندی، چیـنی، ژاپنی وکـره ای داشته است و به این سبب مردم آن کشورها با کودکان ونوجوانان قرن اخیـرخودشان، در آموزش این زبانها مشکلات فراوانی دارنـد؛ امـا زبان وادبیات عرب درکشورهای عربی روز به روز دلنشین تر و جذاب تراز پیش، جلوه گر می شود! و به همین سبب بـوده که مردم ایران پس از ورود دین اسلام، نه تنها آیین خرافی و موهوم زرتشتی را وانهادنـد؛ بلکه به میل خود، لغات و واژه های عـربی را درگفتگوهای روزانه ی خود بـکار برده وآن قدر از کلمات عربی استفاده کردنـد که امروزه حدود 60% از لغـات زبان فارسی ما عربی هستند و هرچـه فرهنگستان زبان فارسی تلاش میـکـند که واژه های معادل و همگنی برای این 60% لغات عربی دخیـل در فارسی، پیدا و عرضه کند، جامعه ی ما خود بخود این واژه های گوشخراش وغـیـر معقول و نامأنوس و چندش آور فرهنگستان را پس می زند و آنها را - جز اندکی از آن همه!! - نمی پذیرد.او این مسئله را به سبب این میداند که یکی ازضعف های زبان پارسی نداشتن صیغه وساختار و نظام اشتقاقی بس وسیعی است که درعربی وجود دارد (مثلاً عرب برای اصطلاح خارجی شارژ، بـدون هیچ مشکلی، ازمصدر باب تفعیل، یعنی از واژه ی جدید " تشبیع" استفاده کرد و سریع در تمام کشورهای عربی شایع و رایج شد؛ ولی ما پس از سالها که خواستـیـم مصدری مثل " پر کردن!" را جای شارژ بکار بریم نسل کودک ونوجوان ما هم نپذیرفتند! وباز می شنویم که می گویند: شارژ...). نیز دکتراقبال می افزاید: فرهنگستان زبان فارسی مذبوحانه تلاش می کند کـه با یـک یا دو پسوند و پیشوند، معادلی برای کلمات خارجی بیابد؛ اما چون پسوندها و پیشوندها جزوی از اسکلت اصلی زبان نیستند، مانند عمل جراحی قلب پیوندی و... پس میـزنـند ودر ذهـن مردم جوش نمیخورند! (مـثلاً در چند سال اخیر مرتب رادیو وتلویزیون لفظ نخراشیده ی "بالگرد" را بجای"هلیکوپتر" به کار برد؛ اما حتی من(آشموغ!) که یک آموزگار زرتشتی بـودم، تلـفظ این واژه ی بـیـمزه را بسیارسخت تر از لفظ هلیکوپتر احساس می کردم و همیشه همان هلیکوپتر به زبانم جاری می شد!!). وبالاخره دکتراقبال ثابت می کند که ایران اگـر در عرصه ی ادبیات پیشرفتی کـرده، تنها پس از ورود اسلام و ادبیات عرب به این سرزمین بوده است. امروز ما ایرانیان چه کسی را"استاد سخن" میدانیم؟! سعدی شیرازی را که در بوستان و گلستان و در دیگر آثارش تا توانسته از لغات و عبارات واصطلاحات شیرین وفصیح وبلـیغ عربی استفاده نموده است. و گوید: اگر ما راست میگفتیم، می توانستیم کلیله و دمنۀ اصلی را- کـه هیچ ایرانی آن را نمی فهمد!! - به جای کلیله ودمنۀ آمیخته با عبارات عربی به خوانندگان ایرانی عرضه کنیم. وخوب شد چنین نکردیم، وگرنه کلیله و دمنه هم به همراه زبان های مرده ودرهم ریخته و " کپک زده ی" پهلوی و اوستایی، راهـی زباله دان تاریخ شده بود !! همان گونه که خط والفبای زیبای عربی جانشین آن خط والفباهای کج و معوج و درهم ریخته شد! 10) دکتر اقبال در این اثر گرانبها اثبات کرده کـه: آیـین اسلام، دین و آیین مورد علاقه مردم ایران بوده و به میل خود آنرا انتخاب کرده اند؛ وگرنه به مرور زمان وگذشت چند نسل - بلکه با گذشت یک نسل - دوباره مردم ایران به دین وآییـن زرتشتی خود، باز میـگشتند؛ این چیزی اسـت که جامعه شناسان اثبات کرده اند، که هر ایده ی تحمیلی، یک دوره ی تاریخی مـحدودی دارد و با گذشت زمانی اندک، کمرنگ وبازهم کمرنگ تر و سست تر شده، تا بالاخره محو و نابود میشود؛چنانکه دین وآیین خرافی زرتشت که نوعی تحمیل ایده و عقیده ی پادشاهان قدیـم ایران بود، چندین بار کمرنگ و بالاخره نابـود و از صفحه ی تاریخ ایران پاک شد... دکتر اقبال، ازباب نمونه، توجه خوانندگان را به آمار روزافزون شرکت مردم ایران وبویژه نسل خردسال و نوجوان و جوان این سرزمین بـه شـرکـت در مراسم عزاداری امام حسین و امیر مؤمنان علی، جلب می کند. اومیگوید که حتی اگر به مرقـد امامزاده هایـی کوچک تراز حضرت عبدالعظیم- بی طرفانـه - نگاه اندازیم برای ما مثل روز روشن است که آمارزائران این امامزاده ها - ازمیان نوجوانان وجوانان و حتی خردسالان ایرانی- چندیـن برابر آن دسته افرادی است که خود را زحمت می دهند تا به تماشای ستون های سنگی و مرده و بـی روح تخت جمشید بروند!!چه رسد به زیارتگاههای پرشکـوهی مانند نجف،کربلا،کاظمین ومشهد که کثرت زوّار ایرانی آنها،این زمان(1355 خورشیدی) واقعاً هوش را از سر هر بیننده و شنونده بی طرفی می ربـاید! و دیگر چه رسد به کعبه مقدسه ومکه و مدینه واماکـن زیارتی این دو شهر، که سیل جمعیت از سراسر گیتی به سوی آن سرازیر می گردد! آیا میتوان ایـن عظمت و شهرت جهانی را نادیده انگاشت وبه ستونهای سنگی مرده وپوسیده ی تخت جمشید و امثال آن دل خوش نمود، که تنها عده ای از باستان شناسان و توریست ها وافراد بیـکاری برای تفریح به تماشای آنها میـرونــد؟!! و باز می پرسد: آیا می توان احتمال داد که مردم این آب و خـاک (ایران) از سر زور، اسلام را بـه جان و دل خویش پذیرفته اند - چنانکه پیروان آیین پوسـیده ی زرتشت خیالی، پنداشته اند؟!! اگر چنین می بود، می بایست آمار استقـبال و تجمع و شور و شعف مردمان ایران زمین، به سوی بناهای کهن و آتشکده های باستانی ایـن سرزمین، بیش از آمار زیارتگاه های اسلامی داخل وخارج باشـد؛ حال آنکه برعکس است! نکته ی بسیار جالبی که دکتر منوچهراقبال در انتهای این بخش از کتاب، به آن اشـاره میکند این است که ثابت میکند زرتشتی ها نیز مانند بهـایی ها، جمعیت انـدک و محدود خود را گاه چند ویا چندین برابر، وگاهـی چند صد یا چند هزار برابر آنچه هست، وانمود و شایع کـرده تا توجه مسئولان وجوانان خام را به خودشان جلب کنـند وجمعیت واقعی زرتشتیـهای ایران وهند و پاکستان،همانند بهایی ها، بیش از چند هزار نفر نیست! و در حال انـقـراض هستند! دکتراقبال جریان نامه ی اواخرسال1354ش به شاه را بازگو میـنماید، که درآن نـامۀ سرّی او از شاه ایران خواهـش می کـند که: مبادا با رسمی کردن تاریـخ ایرانی کهـن، دوباره یک بهانه ای بدست این اقـلـّیت شورشگر سرکش (زرتشتیـها) بدهد که سبب بهم ریختن اوضاع ایران کنونی نیز بشوند...سپس تقاضای اعدام برخی ازسران جنبش زرتشتی نوین را از او نموده؛ که شاه نیز در پاسخ به دکتر اقبال، از عوامل این جریان اظهارنفرت وبیزاری کرده و تأکید نموده که دین رسمی ایران تنها اسلام است و بس؛ ووعده داده که اگرگناهکاری آن افراد ثابـت شـود، بیدرنگ اعدام خواهند شـد. اما شـادروان احمد تفضلی بازگـو می کـند کـه گرچه شاه در سال 1355 ش پس از خواندن کتاب"سه هزارسال دروغ" دکترمنوچهراقبال - که چاپ آن را بـه مصلحت ایران نـدیـد - از رسمی کردن تاریخ شاهنشاهی(دراسفند 54) پشیمان شد و در نامه ای خطاب به دکتراقبال اذعان کرد که اکثرمطالب کتاب او را صحیح میـداند و وعده داد که تاریخ شاهنشاهی ایران باستان را از رسمیت ساقط کند، اما ازعواقب این تصمیم هراس داشت؛تا اینکه پس ازفوت دکتر اقبال (در1356)،درتابستان 1357ش بااصراروخواهش محرمانۀ حمیدرضا پهلوی شاه در شهریور1357 تقویم مذکور را رسماً ساقط اعلام نمود؛ که دیگر دیر شده بود...... 11) بررسی های بی سابقه ی دکتر منوچهر اقبال، دراین کتاب، پیرامون((اوستا و زمان جعل و نگارش آن از سـوی پادشاهان ایران باستان، به عنوان کتاب آسمانی هـمان پیامبر خیالی افسانه ای(زرتشت)-))، ازحسّاسترین وجنجال برانگیزترین بخشـهـای کتاب است. این بخش ازکتاب دکتر اقبال،آبروی دیانت و آیین پوشالی زرتشتی را پاک بزمین میریزد! او ثابت میکند که اوستا چند بار دستکاری و کم و زیاد هم شده، تا درهردوره ای،موبـَدان بتوانند مردم را طبق نوشته های مـوجود در آن در راستای خواست شاهان، بفریبند! وی " یَشت ها " (یا: نیایش های) اوستا را تماماً حاکی از هـمان افسانه های حماسی وخرافی وخیالی و پهلوانی ایران باستان می دانـد. او سؤال میکند که اگرواقعاً زرتشت و اوستایی وجود داشت، چرا مورّخان پـُـراطلاع دنیای غرب، تنها پس از1590میلادی در مورد او وکتاب آسمانیش شروع به تحقیق کرده اند؟! او اشکالات بی شـماری بر مطالب خرافی و غیر معقول وغیر انسانی "اوستا" وارد کرده است؛ از باب نمونه: ثـَـنـَویّت(دوگانه دانستن مبدأ آفرینش جهان= خدای خیر وخدای شر) درسراسراوستا وکتابهای دینی دیگرشان،مثل "دینکرت"(= دینکرد = کـردارهای دینی!!) به چشم می خورد - که آدرس همگی را من آشموغ واحمد تفضلی درپاورقیها آورده ایم؛ از جمله، درمورد آفرینش بدیـهـا توسط خود اهریمن!!(اوستا، ج1-ص138-ش8؛و ص 176- ش15؛ و ج2- ص659 تا 664)؛ و در بسیاری از جاهای اوستا ، شاهد شرک وبلکه "چندگانه پرستی" زرتشتی ها هستیم! تبلیغ مادّۀ مخدّر "هَوم" بـرای ایجاد توهّم در مغز و اعصاب زرتشتیها!!(ج1- ص140تا 148 اوستا)؛ اسامی شاهان افسانه ای و نیز قهرمانان خیالی ایران باستان دراوستا؛ قصه وافسانه پردازی، آن هم افسانه هایی که فقط کودکان آنها را باور کنند، در سراسر اوستا؛ جسد مرده باید غذای پرندگان وحشی شـود و مجازات500تا1000ضربه شلاق برای هر کس که مرده را زیر خاک دفن کند!! (اوستا، ج2-ص684-شماره36تا39)؛زن به عنوان کالامبادله میشود(اوستا،ج2ص698-ش44) سزای زنی که بچۀ مرده زاید!(ج2ص713 -ش45 - تا: ص716-ش6)؛ موبدها پول به دکتر نمیدهند و فقط دعا می خوانند!!(اوستا، ج2-ص736-ش41)؛ شستن با ادرار!!(ج- 2- ص747- ش12و13؛ و: ص868 -ش 21 و22)؛ قتل کسی که مرداری را درآتش میـسوزاند، برای احترام آتش!!(ج2ص762 ش73 تا 76)؛ کـُشـتـن ده هـزار مورچه ی بیگناه، دستور دینی اوستا!!(ج2-ص818)؛ و نیز دیگر قربانیهای بی حساب و بیرحمانه که حتی دردین یهود نیز سابقه نداشته است! و مطالب جالب فراوان دیگری که خواهـیـد خواند... دکتر اقبال هم چنین ثابت کـرده که زرتشتیان واقعاً "آتش پرست"هستند ودروغ می گویند که ادعا می کنند ما آتش را مقدس می دانیم و نمی پرستیم!! بلکه ثابت می کند که آنها علاوه برآتـش، ستارگان را نیزمورد پرستش خود قرارمیدهند(با استناد به اوستا). 12) دکتر اقبال در این بخش از کتاب خود، به بررسی برخی دیگر از معروف ترین کتابـهـای دینی زرتشتیان نیز پرداخته است. جهت نمونه، او کتاب "دینکرت"(یا: دینکرد؛ به معنی کـردار دینی) را - که معتبرترین کتاب، نزد زرتشتیان درارتباط با اصول،احکام،قواعد،آداب ورسوم، روایات وتاریـخ دینی وادبیات زرتشتی می باشد و از کهنترین متون به زبان پهلوی است- مورد نقد و بررسی قرار میدهد. دکتراقبال ثابت کرده که "دینکرت"(دینکرد) نیز همانند خود "اوستا" چندین بار بازنویسی شده و در هر زمان، جهت فریب دادن مردم آن دوره ، چیزی درآن اضافه کرده، یا ازآن حذف نموده اند، و نسخۀ قبلی را سوزانده و از بین برده اند - چنانکه دوست فقید ما احمد تفضلی هـم در پاورقی، این گفتار دکتر اقبال را تأیید نموده است - که ازجمله چیزهایی که درآن افزوده شده، مطالبی ریاضی وطبیعی وحِکمی ومنطقی از کتابهای یونانیان اسـت، که اصلاً در تاریخ علم ایران، سابـقه ای نداشته اند وبسیار شبیه به گفته های یونانیان هستند وناگاه درنسخه های آخری دینکرت(دینکرد) سبز شده و نوشته شده اند!! که هر خواننده ی تیزبینی به راحتی میفهمد که این یک سرقت علمی بزرگ ولی زیرکانه وموذیانه توسط موبدان بوده است! و این گواهی دیگر است بر بزرگواری اسکندر مقدونی در حق مردم نا آگاه ایران آن زمان، که موبدهای بیسواد ایشان را با دانشهای ریاضی و طبیعی - تا اندازه ای- آشنا ساخت و موجب شد تا اندکی از دریای خروشان علوم یونان بچشند؛ و کمتر به خرافه پرستی و خیال بافی بپردازند! 13) دکتر اقبال در این اثر، به شدت کتاب دینی دینکرت(دینکرد) را مورد انتقاد قرار داده و در زوایای آن اسرار یا ((رازهای مگو))یی را پیدا کرده که مایه ی ننگ آیین زرتشتی است! از آن جمله: تجسّم خدا و اندام داشتن او!!(دینکرد،ج3 -دفتر نخست، ترجمه فریدون فضیلت،ص102- که البته این آدرسهای جدید از من آشموغ، یا از احمد تفضلی هستند)؛خُویدُودَه(ازدواج درون هر خـانـواده: پسر با مادر! برادر با خواهر! پدر با دختر! و دیگر محارم...)که زرتشتی ها درقدیم آن را آشکارا عَمَلی می ساختند و اکنون به جز کسانی مثل من (آشموغ) و دیگر موبَدها، کسی از زرتشتیهای عامّی نمیداند که این حکم زشت دراین کتاب صریحاً آمده وحتی ازآن دفاع شده وحتی مثال هم زده شده که...!!- دینکرد، همان جلد، ص143تا152- و در جلد5، تـرجمـه ی دوست فقیدم تفضلی،ص60تا62، مخالفان این حکم را شدیداً نکوهش هم کرده اند!!؛ خودبینی وخودخواهی و نژاد پرستی زرتشتیان(دینکرد، کتاب سوم، دفتر دوم، ترجمه فریدون فضیلت، ص103و104؛ نـیـز:ج5/ ص36- فصل4)؛ ثنویّت(دوگانه باوری) و ایراد گرفتن از ادیانی که دعوت به یکتاپرستی میکنند!!(کتاب3-دفتر 2- ص136تا145)؛ سزای مرگ درسرپیچی از پادشاهان!(همان، ص214 ؛ و245،ش4)؛ وازهمه زشت تر- مثل ازدواج با مادر و دیگر محارم، که گذشت...- توهین بزرگ به پیروان ادیان دیگر، و ((اهریمنی)) لقب دادن به جناب ابراهیم بزرگوار(ع) و جناب موسی(ع) و نیز جناب عیسی(ع) و... که خشـم هر خواننده ای را بر می انگـیزد!! گذشته از عرق شرم!!.... (همان،ص: قب- ش227؛وج5/ص36-ش3) اکنـون، ای خواننده دانستی که چرا من آشموغ (یا مرتد ازدین زرتشتی) شدم وچرا دوست من احمد تفضلی بخاطر تحقیق وآماده سازی کتاب شادروان دکتراقبال، به قتل رسید؟! خود بفهم! ((توجه:ترتیب مباحث کتاب، با ترتیب چکیدۀ آن که در این 13 بخش آمد فرق می کند؛ که پس از ورود به متن، خواهید دید - آشموغ ))

آخرین بروز رسانی در شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۰
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید