اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
جزوه انديشه اسلامي 2 93-94 به همراه نمونه سوالات امتحانی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
یکشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۲۶

بسمه تعالی

جزوه اندیشه اسلامی 2

(آقای غزالی )



معانى و مراتب امامت
بحث ما درباره امامت است.مى‏دانيم كه در ميان ما شيعيان مساله امامت اهميت فوق‏العاده‏اى دارد و در ميان ساير فرق اسلامى آن قدر براى اين مساله اهميت قائل نيستند.سر مطلب اين است كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فرق اسلامى متفاوت است.البته جهات مشتركى در كار هست ولى يك جهات اختصاصى هم در معتقدات شيعه در باب امامت هست كه به همين جهت مساله امامت اهميت فوق‏العاده‏اى پيدا مى‏كند.مثلا ما شيعيان وقتى كه مى‏خواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه بيان كنيم مى‏گوييم اصول دين توحيد است و نبوت و عدل و امامت و معاد، امامت را جزء اصول دين مى‏شماريم.اهل تسنن هم قائل به نوعى امامت هستند و اساسا منكر امامت به يك معنا نيستند، امامت را به شكل ديگرى قائل‏اند ولى به آن شكلى كه قائل هستند، از نظر آنها جزء اصول دين نيست بلكه جزء فروع دين است.

بالاخره ما در مساله امامت اختلاف داريم، آنها قائل به نوعى امامت‏اند و ما قائل به نوعى ديگر.چطور شده است كه شيعه امامت را جزء اصول دين مى‏شمارد ولى اهل تسنن از فروع دين مى‏شمارند؟علتش همان است كه عرض كردم: مفهوم امامت در شيعه با آنچه كه در اهل تسنن هست، متفاوت است.

معنى امام
كلمه «امام‏» يعنى پيشوا، كلمه «پيشوا» در فارسى، درست ترجمه تحت اللفظى كلمه «امام‏» است در عربى.خود كلمه «امام‏» يا «پيشوا» مفهوم مقدسى ندارد.پيشوا يعنى كسى كه پيشرو است، عده‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد.قرآن هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است.در يك جا مى‏فرمايد: «و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا» (1) ما آنها را پيشوايان هادى به امر خودمان قرار داديم.در جاى ديگر مى‏گويد: «ائمة يدعون الى النار» (2) پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مى‏خوانند.يا مثلا درباره فرعون كلمه‏اى نظير كلمه امام را اطلاق كرده است: «يقدم قومه يوم القيامة‏» (3) كه روز قيامت هم پيشاپيش قومش حركت مى‏كند.پس كلمه امام يعنى پيشوا.ما به پيشواى باطل فعلا كارى نداريم، مفهوم پيشوا را عرض مى‏كنيم.

پيشوايى در چند مورد است كه در بعضى از موارد، اهل تسنن هم قائل به پيشوايى و امامت هستند ولى در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند.اما در بعضى از مفاهيم امامت، اصلا آنها منكر چنين امامتى هستند نه اينكه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند.امامتى كه مورد قبول آنها هم هست ولى در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنى زعامت اجتماع است كه به همين تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است.خواجه نصير الدين طوسى در تجريد امامت را اين طور تعريف مى‏كند: «رياسة عامة‏» يعنى رياست عمومى.[در اينجا ذكر يك مطلب لازم به نظر مى‏رسد: ]

شؤون رسول اكرم
پيغمبر اكرم به واسطه آن خصوصيتى كه در دين اسلام بود، در زمان خودشان به حكم قرآن و به حكم سيره خودشان داراى شؤون متعددى بودند، يعنى در آن واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره مى‏كردند، اولين پستى كه پيغمبر اكرم از طرف خدا داشت و عملا هم متصدى آن پست بود، همين بود كه پيغامبر بود يعنى احكام و دستورات الهى را بيان مى‏كرد.آيه قرآن مى‏گويد: «ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (4) آنچه پيغمبر برايتان آورده بگيريد و آنچه نهى كرده[رها كنيد]، يعنى آنچه پيغمبر از احكام و دستورها مى‏گويد، از جانب خدا مى‏گويد. پيغمبر از اين نظر فقط بيان كننده آن چيزى است كه به او وحى شده.منصب ديگرى كه پيغمبر اكرم متصدى آن بود، منصب قضاست، او قاضى ميان مسلمين بود، چون قضا هم از نظر اسلام يك امر گتره‏اى نيست كه هر دو نفرى اختلاف پيدا كردند، يك نفر مى‏تواند قاضى باشد.قضاوت از نظر اسلام يك شان الهى است، زيرا حكم به عدل است و قاضى آن كسى است كه در مخاصمات و اختلافات مى‏خواهد به عدل حكم كند.اين منصب هم به نص قرآن كه مى‏گويد: «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» (5) به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم قضاوت كند.اين نيز يك منصب الهى است نه يك منصب عادى.عملا هم پيغمبر قاضى بود.منصب سومى كه پيغمبر اكرم رسما داشت و هم به او تفويض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده‏دار آن بود، همين رياست عامه است.او رئيس و رهبر اجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود، مدير اجتماع مسلمين بود.گفته‏اند آيه: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (6) ناظر به اين جهت است كه او رئيس و رهبر اجتماع شماست، هر فرمانى كه به شما مى‏دهد بپذيريد.

قهرا اينكه مى‏گوييم سه شان، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه اساسا آنچه از پيغمبر رسيده سه گونه است.يك سخن پيغمبر فقط وحى الهى است.در اينجا پيغمبر هيچ اختيارى از خود ندارد، دستورى از جانب خدا رسيده، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است، مثل آنجا كه دستورات دينى را مى‏گويد: نماز چنين بخوانيد، روزه چنان بگيريد و...آنجا كه ميان مردم قضاوت مى‏كند، ديگر قضاوتش نمى‏تواند وحى باشد.

دو نفر اختلاف مى‏كنند، پيغمبر طبق موازين اسلامى بين آنها حكومت مى‏كند و مى‏گويد حق با اين است‏يا با آن.اينجا ديگر اينطور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحى مى‏كند كه در اينجا بگو حق با اين هست‏يا نيست.حالا اگر يك مورد استثنائى باشد مطلب ديگرى است ولى به طور كلى قضاوتهاى پيغمبر بر اساس ظاهر است همان طورى كه ديگران قضاوت مى‏كنند، منتها در سطح خيلى بهتر و بالاتر.خودش هم فرمود من مامورم كه به ظاهر حكم كنم، يعنى مدعى و منكرى پيدا مى‏شوند و مثلا مدعى دو تا شاهد عادل دارد، پيغمبر بر اساس همين مدرك حكم مى‏كند.اين حكمى است كه پيغمبر كرده[نه اينكه به او وحى شده باشد].

در شان سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس و رهبر اجتماع است، اگر فرمانى بدهد غير از فرمانى است كه طى آن وحى خدا را ابلاغ مى‏كند.خدا به او اختيار چنين رهبرى را داده و اين حق را به او واگذار كرده است.او هم به حكم اينكه رهبر است كار مى‏كند و لهذا احيانا مشورت مى‏نمايد.ما مى‏بينيم در جنگهاى احد، بدر و در خيلى جاهاى ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش مشورت كرد.در حكم خدا نمى‏شود مشورت كرد.آيا هيچ گاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اينطور بخوانيم يا آنطور؟بلكه مسائلى پيش مى‏آمد كه وقتى درباره آنها با او سخن مى‏گفتند، مى‏فرمود اين مسائل به من مربوط نيست، «من جانب الله‏» چنين است و غير از اين هم نمى‏تواند باشد.ولى در اين گونه مسائل[يعنى در غير حكم خدا] احيانا پيغمبر مشورت مى‏كند و از ديگران نظر مى‏خواهد.پس اگر در موردى پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد، اين به حكم اختيارى است كه خدا به او داده است.اگر هم در يك مورد بالخصوص وحيى شده باشد، يك امر استثنائى است و جنبه استثنائى دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتى كه پيغمبر به عنوان رئيس اجتماع در اداره اجتماع انجام مى‏داد، به او وحى مى‏شد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان، و در اين گونه مسائل هم پيغمبر فقط پيام‏رسان باشد.پس پيغمبر اكرم مسلما داراى اين شؤون متعدد بوده است در آن واحد.

امامت به معنى رهبرى اجتماع
مساله‏امامت به معنى اولى كه عرض كردم، همين رياست عامه است، يعنى‏پيغمبر كه از دنيا مى‏رود، يكى از شؤون او كه بلا تكليف مى‏ماند رهبرى اجتماع است.
اجتماع زعيم مى‏خواهد و هيچ كس در اين‏جهت ترديد ندارد.زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست؟اين است مساله‏اى كه اصل آن را، هم شيعه قبول دارد و هم سنى، هم شيعه قبول‏دارد كه اجتماع نيازمند به يك زعيم و رهبر عالى و فرمانده است و هم سنى، و در همين جاست كه مساله‏خلافت به آن شكل مطرح است.شيعه مى‏گويد پيغمبر(ص)رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام‏امور مسلمين بايد به دست على(ع)باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقى كه دارند، اين مطلب را لااقل به شكلى كه شيعه قبول داردقبول ندارند و مى‏گويند در اين جهت پيغمبر شخص معينى را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر رابعد از پيغمبر انتخاب كنند.پس آنها هم اصل امامت و پيشوايى را - كه مسلمين بايد پيشوا داشته باشند - قبول دارند منتها آنهامى‏گويند پيشوا به آن شكل تعيين مى‏شود و شيعه مى‏گويد خير، به آن‏شكل تعيين شد، پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحى الهى تعيين كرد.

اگر مساله امامت در همين حد مى‏بود(يعنى سخن‏فقط در رهبر سياسى مسلمين بعد از پيغمبر بود)انصافا ما هم كه شيعه هستيم، امامت را جزء فروع دين قرار مى‏داديم نه اصول دين،مى‏گفتيم اين يك مساله فرعى است مثل نماز.اما شيعه كه قائل به امامت است، تنها به اين حد اكتفا نمى‏كند كه على(ع)يكى‏از اصحاب پيغمبر، ابو بكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتى سلمان و ابى ذر هم يكى از اصحاب پيغمبر بودند و على(ع)ازآنها برتر بوده، افضل و اعلم و اتقى و اليق از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود.نه، شيعه در اين حد واقف‏نيست، دو مساله ديگر مى‏گويد كه اصلا اهل تسنن به اين دو مساله در مورد احدى قائل نيستند، نه اينكه قائل هستند و ازعلى(ع)نفى مى‏كنند.يكى مساله امامت به معنى مرجعيت دينى است.

امامت به معنى مرجعيت دينى
گفتيم كه پيغمبر مبلغ وحى بود.مردم وقتى‏مى‏خواستند از متن اسلام بپرسند، از پيغمبر مى‏پرسيدند.آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سؤال مى‏كردند.مساله اين است كه‏آيا هر چه اسلام مى‏خواسته از احكام و دستورات و معارف بيان كند، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم مردم‏گفته است، يا نه، آنچه پيغمبر براى عموم مردم گفت قهرا زمان اجازه نمى‏داد كه تمام دستورات اسلام باشد، على(ع) وصى پيغمبربود و پيامبر تمام كما كيف اسلام و لا اقل كليات اسلام را(آنچه را كه هست و بايد گفته بشود)به على(ع)گفت و او را به عنوان‏يك عالم فوق العاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسى كه حتى مثل خودش در گفته‏اش خطاو اشتباه نمى‏كند و ناگفته‏اى از جانب خدا نيست الا اينكه او مى‏داند، معرفى كرد و گفت ايها الناس!بعد از من در مسائل‏دينى هر چه مى‏خواهيد سؤال كنيد، از وصى من و اوصياى من بپرسيد؟ در واقع در اينجا امامت، نوعى كارشناسى‏اسلام مى‏شود اما يك كارشناسى خيلى بالاتر از حد يك مجتهد، كارشناسى من جانب الله، [و ائمه]يعنى افرادى كه اسلام شناس‏هستند، البته نه اسلام شناسانى كه از روى عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند - كه قهرا جايز الخطا باشند - بلكه‏افرادى كه از يك طريق رمزى و غيبى - كه بر ما مجهول است - علوم اسلام را از پيغمبر گرفته‏اند، از پيغمبر(ص)رسيده به‏على(ع)و از على(ع)رسيده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه، علم اسلام يك علم معصوم‏غير مخطئ كه هيچ خطا نمى‏كند، از هر امامى به امامان بعد رسيده است.

اهل تسنن براى هيچ كس چنين مقامى قائل نيستند.پس آنها در اين‏گونه امامت، اصلا قائل به وجود امام نيستند، قائل به امامت نيستند نه اينكه قائل به امامت هستند ومى‏گويند على(ع)امام نيست و ابوبكر چنين است.براى ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلى براى هيچيك از صحابه چنين‏شان و مقامى قائل نيستند و لهذا در كتابهاى خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينى نقل مى‏كنند.ولى‏شيعه امامان خودش را معصوم از خطا مى‏داند و محال است كه به خطايى براى امام اقراركند.[در كتابهاى اهل تسنن مثلا آمده است]ابوبكر در فلان جا چنين گفت،

اشتباه كرد، بعد خودش گفت: «ان لى شيطانا يعترينى‏»يك شيطانى است كه گاهى بر من مسلط مى‏شود و من اشتباهاتى مى‏كنم، و يا عمر در فلان جااشتباه و خطا كرد و بعد گفت اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند.

مى‏گويند وقتى كه ابوبكر مرد، خاندان او و از جمله‏عايشه - كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود - گريه و شيون مى‏كردند. صداى شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد، عمر پيغام‏داد كه به اين زنها بگوييد ساكت‏شوند.ساكت نشدند.دو مرتبه پيغام داد بگوييد ساكت‏شوند، اگر نه با تازيانه ادبشان مى‏كنم.هى‏پيغام پشت‏سر پيغام.به عايشه گفتند عمر دارد تهديد مى‏كند و مى‏گويد گريه نكنيد.گفت: پسر خطاب را بگوييدبيايد تا ببينم چه مى‏گويد.عمر به احترام عايشه آمد.عايشه گفت: چه مى‏گويى كه پشت‏سر هم پيغام مى‏دهى؟گفت:من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسى بميرد و كسانش برايش بگريند، هر چه اينها بگريند او معذب مى‏شود، گريه‏هاى اينها عذاب‏است براى او.عايشه گفت: تو نفهميده‏اى، اشتباه كرده‏اى، قضيه چيز ديگرى است، من مى‏دانم قضيه چيست: يك وقت‏مرد يهودى خبيثى مرده بود و كسانش داشتند براى او گريه مى‏كردند، پيغمبر فرمود در حالى كه اينها مى‏گريند اودارد عذاب مى‏شود.نگفت گريه اينها سبب عذاب اوست بلكه گفت اينها دارند برايش مى‏گريند ولى نمى‏دانند كه او داردعذاب مى‏شود.اين چه ربطى دارد به اين مساله؟!بعلاوه، اگر گريه كردن بر يت‏حرام باشد، ما گناه مى‏كنيم، چرا خدا يك بيگناه راعذاب كند؟!او چه گناهى دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند؟ !عمر گفت: عجب!اينطور بوده مطلب؟! عايشه‏گفت: بله اينطور بوده.عمر گفت: اگر زنها نبودند عمر هلاك شده بود.

خوداهل تسنن مى‏گويند عمر در هفتاد مورد(يعنى در موارد زياد، وواقعا هم موارد خيلى زياد است)گفت: «لو لا على لهلك عمر» .اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح مى‏كرد، او هم به خطايش اقرار مى‏نمود.

پس آنها قائل به چنين امامتى نيستند.ماهيت بحث برمى‏گردد به‏اين معنا كه مسلما وحى فقط به پيغمبر اكرم مى‏شد.ما نمى‏گوييم كه به ائمه(ع)وحى مى‏شود.

اسلام را فقط پيغمبر(ص)به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام‏را كه بايد گفته بشود، به پيغمبرگفت.اينطور نيست كه قسمتى از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد.ولى‏آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقى ماند يا نه؟اهل تسنن حرفشان‏اين است كه دستورات اسلام هر چه بود همان بود كه پيغمبر به صحابه‏اش


گفت.بعد در مسائلى كه در مورد آنها از صحابه هم‏چيزى روايت نشده گير مى‏كنند كه چه كنيم؟اينجاست كه مساله قياس واردمى‏شود و مى‏گويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه‏گرفتن تكميل مى‏كنيم، كه امير المؤمنين در نهج البلاغه مى‏فرمايد يعنى خدا دين ناقص فرستاد كه شما بياييدتكميلش كنيد؟!ولى شيعه مى‏گويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پيغمبر وحى كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص براى مردم بيان كرد.

پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد، همه،آنهايى نبود كه به عموم مردم گفت(بسيارى از دستورات بود كه اصلا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد، بعدهاسؤالش را مى‏كردند)، بلكه همه دستوراتى را كه من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو براى مردم بيان كن.

اينجاست كه مساله عصمت هم به ميان مى‏آيد.شيعه‏مى‏گويد همان طور كه امكان نداشت‏خود پيغمبر در گفته خودش عمدا يا سهوا دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پيغمبر هم‏امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود، زيرا همان گونه كه پيغمبر به نوعى از انواع‏مؤيد به تاييد الهى بود، اين شاگرد خاص هم مؤيد به تاييد الهى بود.پس اين، مرتبه ديگرى است براى امامت.

امامت به معنى ولايت
امامت، درجه و مرتبه سومى دارد كه اوج مفهوم‏امامت است و كتابهاى شيعه پر است از اين مطلب، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است.البته از اينكه مى‏گويم وجه‏مشترك، سوء تعبير نكنيد، چون ممكن است‏شما با حرفهاى مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مساله را به همين‏شكل مطرح مى‏كنند.مساله‏اى است كه در ميان عرفا شديدا مطرح است و در تشيع نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من‏يادم هست كه كربن حدود ده سال پيش در مصاحبه‏اى كه با علامه طباطبايى داشت، از جمله سؤالاتى كه كرد اين بود كه اين مساله‏را آيا شيعه از متصوفه گرفته‏اند يا متصوفه از شيعه؟مى‏خواست بگويد از ايندو يكى از ديگرى گرفته است.علامه طباطبايى گفتندمتصوفه از شيعه گرفته‏اند، براى اينكه اين مساله از زمانى در ميان شيعه مطرح است كه هنوز تصوف صورتى به خودنگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود، بعدها اين مساله در ميان متصوفه مطرح شده است.پس اگر بنا بشود كه از

ايندو يكى ازديگرى گرفته باشد، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفته‏اند.

اين مساله، مساله «انسان كامل‏» و به تعبير ديگرحجت زمان است.عرفا و متصوفه روى اين مطلب خيلى تكيه دارند.مولوى مى‏گويد: «پس به هر دورى وليى قائم است‏» در هردوره‏اى يك انسان كامل كه حامل معنويت كلى انسانيت است وجود دارد. هيچ عصر و زمانى از يك ولى كامل - كه آنها گاهى‏از او تعبير به «قطب‏» مى‏كنند - خالى نيست، و براى آن ولى كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتى قائل‏هستند كه از اذهان ما خيلى دور است.از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنى دلهاست، بدين معنى كه او يك روح كلى‏است محيط بر همه روحها.باز مولوى در داستان ابراهيم ادهم - كه البته افسانه است - در اين مورد اشاره‏اى دارد.او افسانه‏هارا ذكر مى‏كند به اعتبار اينكه مى‏خواهد مطلب خودش را بگويد.هدف او نقل تاريخ نيست، افسانه‏اى را نقل مى‏كند تا مطلبش رابفهماند.[مى‏گويد]ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنى را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست.ماهيها سر از دريا در آوردنددر حالى كه به دهان هر كدامشان سوزنى بود، تا آنجا كه مى‏گويد: دل نگه داريد اى بى حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان وتا آنجا كه مى‏گويد آن شيخ(يعنى آن پير)از انديشه آن طرف واقف شد: شيخ واقف گشت از انديشه‏اش شيخ چون شير است و دلها بيشه‏اش مساله ولايت در شيعه معمولا به آن معناى‏خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است، به معنى حجت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجت نيست: «و لو لا الحجة لساخت الارض باهلها»يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد، و براى آن انسان كامل مقامات و درجات‏زيادى قائل‏اند و ما در اغلب زيارتها كه مى‏خوانيم، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مى‏كنيم، يعنى معتقديم كه‏امام داراى چنين روح كلى است.ما در زيارت مى‏گوييم(اين را همه ما هميشه مى‏خوانيم و جزء اصول تشيع است):«اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى‏» (تازه ما براى مرده‏اش مى‏گوييم.البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند،چنين نيست كه زنده‏اش اينطور نبوده و فقط مرده‏اش اينطور است). من گواهى مى‏دهم كه تو الآن

وجود مرا در اينجا حس و ادراك مى‏كنى، من اعتراف مى‏كنم‏كه تو سخنى را كه من الآن مى‏گويم: «السلام عليك يا على بن موسى الرضا» مى‏شنوى، من اعتراف مى‏كنم و شهادت‏مى‏دهم كه سلامى را كه من به تو مى‏كنم: «السلام عليك‏» تو به من جواب مى‏دهى.اينها را هيچ كس براى هيچ مقامى‏قائل نيست.اهل تسنن(غير از وهابيها) فقط براى پيغمبر اكرم قائل هستند و براى غير پيغمبر براى احدى در دنيا چنين‏علو روحى و احاطه روحى قائل نيستند.ولى اين مطلب جزء اصول مذهب ما شيعيان است و هميشه هم آن را مى‏گوييم.

بنابراين، مساله امامت‏سه درجه پيدا مى‏كند و اگر اينهارا از يكديگر تفكيك نكنيم، در استدلالهايى كه در اين مورد هست دچار اشكال مى‏شويم.لهذا تشيع هم مراتبى دارد.بعضى‏از شيعيان فقط قائل به امامت به همان معنى رهبرى اجتماعى‏اند، مى‏گويند پيغمبر(ص)على(ع)را تعيين كرده بودبراى رهبرى بعد از خود و ابوبكر و عمر و عثمان بيجا آمدند.همين مقدار شيعه هستند و در آن دو مساله ديگر يا اعتقاد ندارند ويا سكوت مى‏كنند.بعضى ديگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولى به مرحله سوم نمى‏رسند.مى‏گويند مرحوم آقاسيد محمد باقر درچه‏اى، استاد آقاى بروجردى در اصفهان منكر اين مرحله سوم بوده، تا مرحله دوم پيش مى‏آمده ولى از آن‏بيشتر اعتقاد نداشته است.اما اكثريت‏شيعه و علماى شيعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.

ما اگر بخواهيم وارد بحث امامت بشويم‏بايد در سه مرحله بحث كنيم: امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حكم عقل.در مرحله اول بايد ببينيم آيا آيات قرآن‏در باب امامت دلالت بر امامتى كه شيعه مى‏گويد دارد يا نه؟و اگر دلالت دارد، آيا فقط امامت به معنى رهبرى سياسى و اجتماعى‏را مى‏گويد يا امامت به معنى مرجعيت دينى و حتى امامت به معنى ولايت معنوى را هم مى‏گويد؟از اين كه فارغ‏شديم بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم، ببينيم كه در سنت پيغمبر(ص) راجع به امامت چه آمده؟بعد مساله را از نظر عقلى‏تجزيه و تحليل كنيم كه عقل در هر يك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول مى‏كند؟آيا مى‏گويد از نظر رهبرى اجتماعى‏حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر(ص)بايد به وسيله شوراى مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين‏خود را تعيين كرده است؟همين طور در آن دو تاى ديگر عقل چه مى‏گويد؟

حديثى در باب امامت
قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت، حديث معروفى‏را برايتان عرض مى‏كنم كه آن را هم شيعه روايت كرده است و هم سنى. معمولا حديثى را كه مورد اتفاق شيعه وسنى باشد، نمى‏شود كوچك شمرد زيرا وقتى هر دو فريق از دو طريق روايت مى‏كنند، تقريبا نشان دهنده‏اين است كه پيغمبر اكرم يا امام قطعا اين مطلب را فرموده است.

البته عبارتها كمى با هم فرق مى‏كنند ولى مضمون آنها تقريبايكى است.اين حديث را ما شيعيان اغلب به اين عبارت نقل مى‏كنيم: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة‏جاهلية‏» (7) هر كس بميرد و پيشواى زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت.اين، تعبير خيلى‏شديدى است چون در زمان جاهليت مردم اصلا مشرك بودند و حتى توحيد و نبوت هم نداشتند.اين حديث در كتب شيعه‏زياد آمده و با اصول شيعه هم صد در صد قابل انطباق است.در كافى كه معتبرترين كتاب حديث‏شيعه مى‏باشد، اين‏حديث هست.عمده اين است كه اين حديث در كتابهاى اهل تسنن هم هست.آنها در روايتى به اين عبارت نقل كرده‏اند: «من مات بغير امام مات‏ميتة جاهلية‏» (8) هر كس بدون امام بميرد، مانند اين است كه در جاهليت مرده است.عبارت ديگرى كه نقل كرده‏انداين است: «من مات و ليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية‏» آن كه بميرد و در گردن او بيعت‏يك امام نباشد، مردنش از نوع‏مردن جاهليت است.به عبارتى هم كه شيعه نقل مى‏كند، سنّي ها زياد نقل كرده‏اند.عبارت ديگر: «من مات و لا امام له مات‏ميتة جاهلية‏» .اين عبارتها خيلى زياد است و نشان دهنده اهتمام زياد پيغمبر اكرم به مساله امامت است.

كسانى‏كه امامت را تنها به معنى رهبرى اجتماعى مى‏دانند، مى‏گويندببينيد پيغمبر اكرم به مساله رهبرى تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است اگر امت رهبر وپيشوا نداشته باشد، اصلا مردنش مردن جاهلى است، براى اينكه صحيح تفسير كردن‏و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامى بستگى دارد به اينكه رهبرى، رهبرى درستى باشد و مردم پيوندشان را با رهبر محكم كرده باشند.اسلام‏يك دين فردى نيست كه كسى بگويد من به خدا و پيغمبر اعتقاد دارم و بنابراين به هيچ كس كارى ندارم.خير، غيراز خدا و پيغمبر، تو حتما بايد بفهمى و بشناسى كه در اين زمان رهبر كيست و قهرا در سايه رهبرى او فعاليت كنى.

آنها كه امامت را به مفهوم مرجعيت دينى معنى مى‏كنند، [درمعنى اين حديث] مى‏گويند كسى كه مى‏خواهد دين داشته باشد، بايد مرجع دينى خودش را بشناسد و بداندكه دين را از كجا بگيرد.اينكه انسان دين داشته باشد ولى دينش را از ماخذى بگيرد كه ضد آن است، عين جاهليت است.

آن كسى كه امامت را در حد ولايت معنوى مى‏برد، مى‏گويد اين‏حديث مى‏خواهد بگويد كه اگر انسان مورد توجه يك ولى كامل نباشد، مانند اين است كه در جاهليت مرده است.

اين حديث را چون متواتر است‏خواستم اول عرض كرده باشم‏كه در ذهن شما باشد تا بعد درباره‏اش بحث كنيم.حال برويم سراغ آيات قرآن.

امامت در قرآن
در قرآن چند آيه هست كه مورد استدلال شيعه در باب‏امامت است.يكى از آن آيات آيه: «انما وليكم الله‏» است(اتفاقا در همه اينها روايات اهل تسنن هم وجود دارد كه مفاد شيعه را تاييدمى‏كند).ما آيه‏اى در قرآن داريم به اين صورت: «انما وليكم الله و رسوله‏و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم‏راكعون‏» (1) . «انما» يعنى منحصرا(چون اداة حصر است).معنى اصلى «ولى‏» سرپرست است.ولايت‏يعنى تسلط‏و سرپرستى: سرپرست‏شما فقط و فقط خداست و پيغمبر خدا و مؤمنينى كه نماز را بپا مى‏دارند و در حال ركوع زكات‏مى‏دهند.ما در دستورات اسلام نداريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهد كه بگوييم اين يك قانون كلى است و شامل همه افرادمى‏شود.اين، اشاره است به واقعه‏اى كه در خارج يك بار وقوع پيدا كرده است و شيعه و سنى‏به اتفاق آن را روايت كرده‏اند و آن اين است كه على(ع)در حال ركوع بود، سائلى پيدا شد و سؤالى كرد، حضرت اشاره‏كرد به انگشت‏خود، او آمد انگشتر را از انگشت على(ع)بيرون آورد و رفت، يعنى على(ع)صبر نكرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق‏كند، آنقدر عنايت داشت به اينكه آن فقير را زودتر جواب بگويد كه در همان حال ركوع با اشاره به او فهماند كه اين‏انگشتر را درآور، برو بفروش و پولش را خرج خودت كن.در اين مطلب هيچ اختلافى نيست و مورد اتفاق شيعه و سنى است كه على(ع)چنين‏كارى كرده است و نيز مورد اتفاق شيعه و سنى است كه اين آيه در شان على(ع)نازل شده، با توجه به اينكه‏انفاق كردن در حال ركوع جزء دستورات اسلام نيست(نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن)كه بگوييم ممكن‏است عده‏اى از مردم به اين قانون عمل كرده باشند.پس «كسانى كه چنين مى‏كنند» اشاره و كنايه است، همان طور كه در خود قرآن‏گاهى مى‏گويد: «يقولون‏» مى‏گويند، و حال آنكه يك فرد آن سخن را گفته.در اينجا «كسانى كه چنين مى‏كنند» يعنى‏آن فردى كه چنين كرده.بنابراين، به حكم اين آيه على(ع)تعيين شده است به ولايت براى مردم.

اين، آيه‏اى است كه مورد استدلال شيعه است.البته‏اين آيه خيلى بيش از اين بحث دارد[كه در جلسات آينده درباره‏اش سخن خواهيم گفت].

آيات ديگر آياتى است كه درباره جريان غدير است.خود قضيه غديرجزء سنت است و ما بعد بايد بحثش را بكنيم، ولى از آياتى كه در اين مورد در سوره مائده وارد شده يكى اين آيه است:«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته‏» (9) اينجا لحن، خيلى شديد است)اى پيامبر!آنچه راكه بر تو نازل شد، تبليغ كن و اگر تبليغ نكنى رسالت الهى را تبليغ نكرده‏اى.مفاد اين آيه آنچنان شديد است كه مفاد حديث‏«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏» .اجمالا خود آيه نشان مى‏دهد كه موضوع آنچنان‏مهم است كه اگر پيغمبر تبليغ نكند، اصلا رسالتش را ابلاغ نكرده است.

سوره مائده به اتفاق شيعه و سنى آخرين سوره‏اى‏است كه بر پيغمبر نازل شده و اين آيات جزء آخرين آياتى است كه بر پيغمبر نازل شده، يعنى در وقتى نازل شده كه‏پيغمبر(ص)تمام دستورات ديگر را در مدت سيزده سال مكه و ده سال مدينه گفته بوده واين، جزء آخرين دستورات بوده است.شيعه سؤال مى‏كند اين دستورى كه جزء


آخرين دستورهاست و آنقدر مهم است كه اگر پيغمبر آن را ابلاغ‏نكند همه گذشته‏ها كان لم يكن است، چيست؟يعنى شما نمى‏توانيد موضوعى نشان بدهيد كه مربوط باشدبه سالهاى آخر عمر پيغمبر و اهميتش در آن درجه باشد كه اگر ابلاغ نشود هيچ چيز ابلاغ نشده است.ولى ما مى‏گوييم آن موضوع،مساله امامت است كه اگر نباشد، همه چيز كان لم يكن است، يعنى شيرازه اسلام از هم مى‏پاشد.بعلاوه، شيعه از كلمات‏و روايات خود اهل تسنن دليل مى‏آورد كه اين آيه در غدير خم نازل شده است.

در همان سوره‏مائده، آيه «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (10) امروز دين را به حد كمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام كردم،امروز است كه ديگر اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم)نشان مى‏دهد كه در آن روز جريانى رخ داده كه آنقدربا اهميت است كه آن را مكمل دين و متمم نعمت‏خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن، اسلام اسلام است و خدا اين اسلام را همان‏مى‏بيند كه مى‏خواسته و با نبودن آن، اسلام اسلام نيست.شيعه به لحن اين آيه - كه تا اين درجه براى اين موضوع اهميت‏قائل است - استدلال مى‏كند و مى‏گويد آن موضوعى كه بتواند نامش مكمل دين و متمم نعمت و آن چيزى باشد كه با نبودنش‏اسلام اسلام نيست، چه بوده است؟مى‏گويد ما مى‏توانيم موضوعى را نشان بدهيم كه در آن درجه از اهميت باشد ولى‏شما نمى‏توانيد.بعلاوه، رواياتى هست كه تاييد مى‏كند اين آيه هم در همين موضوع وارد شده است.

1.انبياء/73.
2.قصص/41.
3.هود/98.
4.حشر/7.
5.نساء/65: [نه چنين است، قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمى‏شوند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به هر حكمى كه كنى هيچ‏گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.]
6.نساء/59.
7.دلائل الصدق، ص 6 و 13.
8.مسند احمد.
9.مائده/67.
10.مائده/67.
منبع |" مجموعه آثار جلد 4 صفحه 841   استاد شهيد مرتضى مطهرى(ره)
ولايت و امامت عامه در قرآن مجيد
در مبحث ولايت دو بحث جداگانه است :
1- «ولايت عامه» يعنى هميشه و در هر عصر و زمان بايد، امام و پيشوايى در ميان مردم از سوى خدا باشد، خواه مقام نبوت و رسالت و يا تنها مقام ولايت را داشته باشد.
2- «ولايت و امامت خاصه» است كه از پيامبراسلام (ص) چه كسى عهده دار اين منصب و مقام الهى شد.
به تعبير ديگر همان گونه كه نبوت به دو شاخه «نبوت خاصه» و «عامه» تقسيم مى‏شود، امامت نيز داراى اين دو شاخه است .
دربعد ولايت عامه اشاراتى در قرآن مجيد آمده است كه ذيلا از نظر مى‏گذرد:
1- انما انت منذر و لكل قوم هاد(رعد 7)
2- يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين (برائت - 119)
3- اطيعوا الله و اطيعوا الرسول واولى الامر منكم (نساء 59)
ترجمه
1- تو تنها بيم دهنده‏اى، و براى هر گروهى هدايت كننده‏اى است .
2- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد.
3- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و صاحبان امر را.
* * *
آيه انذار و هدايت
در نخستين آيه، پيامبر اسلام (ص) را مخاطب ساخته مى‏فرمايد:«تو تنها انذار كننده وبيم دهنده‏اى،و براى هر قوم و ملتى، هدايت كننده‏اى است»(انما انت منذر و لكل قوم هاد)
فخر رازى در تفسير اين آيه سه قول نقل مى‏كند:
نخست اينكه «منذر»و «هادى» هر دو به يك معنى است ،بنابراين مفهوم آيه چنين است:«تو فقط انذاردهنده و هدايت كننده هر قوم هست».
دوم - انذار كننده پيامبر(ص) و هدايت كننده خدا است.
سوم - انذار كننده پيامبر اسلام (ص) و هدايت كننده على (ع) است،زيرا ابن عباس مى‏گويد:پيامبر(ص) دست مباركش را بر سينه خود گذارد و فرمود:انا المنذر،سپس اشاره به شانه على (ع) كرد و فرمود: انت الهادى يا على! بك يهتدى المهتدون من بعدى!:«تو هدايت كننده‏اى اى على! و به وسيله تو بعد از من هدايت شوندگان هدايت مى‏شوند».(27)
اين تفسيرهاى سه گانه را بعضى ديگراز مفسران نيز نقل كرده‏اند و بعضى از مفسران اهل سنت اصرار دارند كه تفسير آيه يكى از دو تفسير اول است زيرا تفسير سوم مناسب طرز فكر آميخته با تعصب آنها نيست.
آيه صادقين
در دومين آيه مؤمنان را مخاطب ساخته و بعد از دعوت به تقوا، به آنها دستور مى‏دهد كه (همواره) با صادقان و راستگويان باشيد (تا گرفتار انحراف نشويد)(يا ايها الذين آمنوا اتقوالله و كونوا مع الصادقين )
در اينكه منظور از «صادقين» چه كسانى است، باز تفسيرهاى مختلفى وجود دارد:
بعضى احتمال داده‏اند: منظور از«صادقين»، شخص پيامبر(ص) است، و اين آيه منحصر به زمان اوست، در حالى كه واضح است آيه مانند ساير خطابات قرآن، عام است و تمام مؤمنان را در هر عصر و زمان و مكان فرا مى‏گيرد.
بعضى ديگر گفته‏اند: كه «مع» در اينجا به معنى «من» مى‏باشد، يعنى شما از جمله صادقان و راستگويان باشيد!، در حالى كه هيچ ضرورتى براى اين گونه تأويلها و توجيه‏ها وجود ندارد، و اصولاً معلوم نيست در ادبيات عرب و كلمات ادباء «مع» به معنى «من» به كار رفته باشد.
طبق ظاهر آيه همه مسلمانان موظفند كه در هر عصر و زمانى در خط صادقان و همراه آنان باشند، و از آن معلوم مى‏شود كه در هر عصر و زمان صادق يا صادقانى وجود دارند كه مردم بايد براى پيمودن راه تقوا و پرهيزكارى با آنان باشند.
آيه اولى الامر
در سومين آيه سخن از وجوب اطاعت خدا و رسول و اولوالامراست مى‏فرمايد:
اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم
واجب بودن اطاعت خداوند و پيامبر (ص) معلوم و روشن است، امااينكه منظور از «اولى الامر» چه كسانى هستند كه اطاعت خدا و پيامبر(ص) شمرده شده است در ميان مفسران گفتگو است .
مفسران و علماى شيعه و پيروان مكتب اهل بيت (ع) همگى اتفاق نظر دارند كه منظور از«اولى الامر» امامان معصوم است كه رهبران معنوى و مادى جامعه اسلامى در تمام شئون زندگى و حياتند، و غير آنها را شامل نمى‏شود، چرا كه اطاعت بى قيد و شرط كه در آيه شريفه آمده و همرديف اطاعت خدا و پيامبر(ص) شمرده شده است تنها درباره معصومان تصور مى‏شد، و اما كسان ديگرى كه اطاعت آنها لازم است همواره محدود به حدود ومقيد به قيودى است، و هرگز اطاعت مطلق در مورد آنها وجود ندارد، و اين مسأله واضح است .
منبع : پيام قرآن ،جلدنهم ،آية الله مكارم شيرازى با همكارى جمعى ازفضلاء

ولایت وامامت خاصه
1- آيه تبليغ
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين :
«اى پيامبر!آنچه را از سوى پروردگارت نازل شده است به طور كامل (به مردم برسان ،و اگر نكنى رسالت او را انجام نداده‏اى، و خداوند تو را از (خطرهاى احتمالى) مردم نگاه مى‏دارد، و خداوند جمعيت كافران لجوج را هدايت نمى‏كند».
* * *
شأن نزول
در كتابهاى بسيارى از دانشمندان اهل تسنن (و همه كتب معروف شيعه) اعم از تفسير و حديث و تاريخ آمده است كه آيه فوق در شأن على (ع) نازل شد.
اين روايات را گروه زيادى از صحابه، از جمله ابوسعيدخدرى»،«زيدبن ارقم»، «جابربن عبدالله انصارى»، «ابن عباس»، «براء بن عازب»،«حذيفه»،«ابوهريره»،«ابن مسعود»،«عامربن ليلى »نقل كرده‏اند، و در روايات آنها آمده است كه اين آيه درباره على (ع) و داستان روز غدير نازل شده است .
جالب اينكه بعضى از اين روايات از طرق متعدد نقل شده از جمله :
حديث ابو سعيد خدرى از يازده طريق .
حديث ابن عباس نيز از يازده طريق .
وحديث براءبن عازب از سه طريق، نقل شده است.
قابل ذکر است  اين حديث را (به طور وسيع يا به اجمال ) دانشمندان معروف در كتابهاى خود آورده‏اند.

جريان غدير
از بحثهاى گذشته به طور اجمال استفاده شد كه اين آيه مطابق شواهد بيشمار درباره على(ع) نازل شده است، و رواياتى كه در اين زمينه در كتب معروف اهل سنت - تا چه رسد به كتب شيعه - نقل شده بيش از آن است كه كسى بتواند آنها را انكار كند.
علاوه بر روايات فوق، روايات فراوان ديگرى داريم كه با صراحت مى‏گويد:اين آيه در جريان غدير خم و خطبه پيامبر(ص) و معرفى على (ع) به عنوان وصى و ولى نقل شده است، و عدد آنها به مراتب بيش از روايات گذشته است تا آنجا كه محقق بزرگ علامه امينى در كتاب الغدير، حديث غديررا از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر (ص) با اسناد و مدارك زنده نقل مى‏كند، و همچنين از 84نفر از تابعين و 360دانشمند و مؤلف معروف اسلامى .
هر شخص بى نظرى نگاهى به مجموعه اين اسناد و مدارك بيندازد يقين پيدا مى‏كند كه حديث غدير از قطعى‏ترين روايات اسلامى و مصداق روشنى از حديث متواتر است و به راستى اگر كسى در تواتر آن شك كند، بايد به هيچ حديث متواترى اعتقاد نداشته باشد.
و از آنجا كه ورود در اين بحث به طور گسترده مارا از طرز نوشتن تفسير موضوعى خارج مى‏كند، در مورد اسناد حديث و شأن نزول آيه به همين مقدار قناعت كرده، به سراغ محتواى حديث مى‏رويم .
محتواى روايات غدير
در اينجا فشرده جريان غدير را كه از محتواى روايات فوق استفاده مى‏شود مى‏آوريم: (البته در بعضى از روايات، اين داستان به طور مفصل و طولانى و بعضى مختصر و كوتاه آمده و در بعضى تنها به گوشه‏اى از داستان و بعضى به گوشه ديگر اشاره شده و ازمجموع چنين استفاده مى‏شود كه:)
در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجةالوداع، با شكوه هر چه تمامتر در حضور پيامبر(ص) به پايان رسيد، قلبها در هاله‏اى از روحانيت فرو رفته بود،و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت .
ياران پيامبر (ص) كه عدد آنها فوق‏العاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فيض و سعادت بزرگ در پوست نمى‏گنجيدند.(1)
نه تنها مردم مدينه در اين سفر، پيامبر(ص) را همراهى مى‏كردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر(ص) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر كوهها و دره‏ها مى‏پاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان مى‏كرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه و سپس بيابانهاى خشك و سوزان «غدير خم »از دور نمايان مى‏شد.
اينجا درحقيقيت چهارراهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم حدا مى‏كند، راهى به سوى مدينه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش مى‏رود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايانى در مأموريتهاى موفقيت‏آميز پيامبر(ص) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان مى‏گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر(ص) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از خط نصف‏النهار گذشت، مؤذن پيامبر(ص) با صداى الله اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، مردم به سرعت آماده نماز مى‏شدند، اما هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى‏كرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم مى‏خورد نه سبزه و گياه و درختى، جز تعدادى دخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما، با سرسختى مبازره مى‏كرد.
جمعى به همين چند درخت پناه بردند، پارچه‏اى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر (ص) ترتيب دادند، ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان مى‏خزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش مى‏كرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه‏هاى كوچكى كه با خود حمل مى‏كردند پناهنده شوند، ولى پيامبر(ص) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى‏شد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر(ص) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمى‏توانستند مشاهده كنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(ص) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگاربجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:
من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مى‏روم .
من مسئولم، شما هم مسئوليد.
شما درباره من چگونه شهادت مى‏دهيد؟
مردم صدا بلند كردندو گفتند نشهد انك قد بلغت و نصحت وجهدت فجزاك الله خيرا:«ما گواهى مى‏دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خير دهد».
سپس فرمود:«آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نمى‏دهيد؟! همه گفتند:«آرى ،گواهى مى‏دهيم »فرمود:«خداوند!گواه باش»!... .
بار ديگر فرمود:اى مردم! آيا صداى مرا مى‏شنويد؟... گفتند: آرى و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى‏شد. پيامبر (ص) فرمود:... اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى‏گذارم چه خواهيد كرد؟
يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟!.
پيامبر(ص) بلافاصله گفت: اول ثقل اكبر، كتاب خداست كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شماست، دست از دامن آن بر نداريد تا گمراه نشويد، و اما دومين يادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطيف خيبر به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، با در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مى‏شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
ناگهان مردم ديدند پيامبر(ص) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مى‏كند و همين كه چشمش به على (ع) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست‏ناپذير اسلام است، در اينجا صداى پيامبر(ص) رساتر و بلندتر شد و فرمود:ايها الناس من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم:«چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!».
گفتند:خدا و پيامبر (ص) داناترند، پيامبر (ص) گفت، خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود: فمن كنت مولاه فعلى مولاه:«هر كس من مولا و رهبر او هستم ،على، مولا و رهبر او است »- و اين سخن را سه بار به گفته بعضى ار راويان حديث، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:
اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه واحب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار:
«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه اورا مبغوض دارد، يارانش را يارى كن، و آنها را كه ترك ياريش كنند از يارى خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن».
سپس فرمود: الا فليبلغ الشاهد الغائب:«آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند».
خطبه پيامبر (ص) بپايان رسيد،عرق از سر و روى پيامبر(ص) و على (ع) و مردم فرو مى‏ريخت، و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (ص) خواند:اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى...:«امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم »پيامبر (ص) فرمود:
الله اكبر، الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى :
«خداوند بزرگ است، همان خدائى كه آيين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت على (ع) پس از من راضى و خشنود گشت».
در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و على (ع) را به اين موقعيت تبريك مى‏گفتندو از افراد سرشناسى كه به او تبريك مى‏گفتند. ابوبكر و عمر بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبان جارى ساختند:
بخ بخ لك ياابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة:
«آفرين بر تو باد، اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى».
در اين هنگام ابن عباس گفت:«به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند».
فرمود:«مولاى شما و پيامبر شما كيست؟» و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صريحا پاسخ گفتند:
«خداى تو مولاى ماست و تو پيامبرمائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد».
پيامبر (ص) به على (ع) گفت:«برخيز زيرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم».
و سپس فرمود:«هر كس من مولا و رهبر اويم اين مرد مولا و رهبر اواست پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد».
در اين هنگام ،پيامبر (ص) عرض كرد:«بارالها!دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار...».
اين بود خلاصه‏اى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است .
بررسى و تحليل تازه‏اى روى آيه تبليغ
ما اگر ازتمام رواياتى كه درباره شأن نزول آيه فوق و همچنين رواياتى كه درباره داستان غدير آمده است صرف نظر كنيم، و تنها به محتواى خود آيه و آيات بعد از آن، نظر دقيق بيفكنيم، مى‏توانيم از عمق اين آيات وظيفه خود را در برابر مسأله خلافت و جانشينى پيامبر اسلام (ص) روشن سازيم .
توضيح اينكه: آيه فوق با تعبيرات مختلفى كه در آن وارد شده نشان مى‏دهد كه ناظر به مسأله‏اى است كه داراى سه ويژگى مهم بوده است :
1- مسأله‏اى كه از نظر اسلام فوق العاده اهميت داشته است تا آنجا كه به پيامبر (ص) دستور داده مى‏شود آن را ابلاغ كند، و اگر ابلاغ نكند رسالت پروردگار را ابلاغ نكرده است! و به تعبير ديگر چيزى بوده است همسنگ مسأله نبوت، كه اگر انجام نشود، رسالت پيامبر(ص) ناتمام مى‏ماند!(و ان لم تفعل فما بلغت رسالته).
بديهى است منظور اين نيست كه اين يك دستور الهى معمولى بوده و هر دستور الهى ابلاغ نشود رسالت او ابلاغ نشده است، زيرا اين سخن از قبيل توضيح واضح است و نيازى به بيان ندارد، در حالى كه ظاهر آيه اين است كه مسأله مورد نظر داراى اهميت ويژه‏اى است كه با كيان رسالت و نبوت گره خورده است .
2- اين مسأله حتما مربوط به نماز و روزه و حج و جهاد و زكات و امثال آن از اركان تعليمات اسلام نبوده است، چرا كه آيه در سوره مائده است، و مى‏دانيم سوره مائده آخرين سوره‏اى است كه بر پيامبر اسلام (ص) نازل شده (يا از آخرين سوره‏ها است) يعنى در اواخر عمر پر بار پيامبر اسلام (ص) بوده كه تمام اركان مهم اسلام تبيين شده بود.
3- تعبيرات آيه نشان مى‏دهد كه مسأله مورد نظر آيه، مسأله‏اى بوده است كه بعضى در برابر آن موضع‏گيرى سختى داشته‏اند تا آنجا كه ممكن بوده است، جان پيامبر(ص) به خاطر آن به خطر بيفتد، و لذا خداوند حمايت خاص خود را از پيامبرش در اين مورد به خصوص اعلام مى‏دارد و به او مى‏فرمايد:
«خداوند تو را از مردم (و خطرات احتمالى آنها) محفوظ مى‏دارد»(والله يعصمك من الناس) سپس در پايان آيه تأكيد مى‏كند: «خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى‏كند»(ان الله لايهدى القوم الكافرين )و اين تعبير خود نشانه ديگرى بر موضع‏گيرى‏هاى منفى جمعى از مخالفان است .
مجموع اين جهات سه گانه كه به خوبى از آيه به دست مى‏آيد نشان مى‏دهد كه منظور از آن چيزى جز ابلاغ خلافت و جانشينى پيامبر(ص) نبوده است .
آرى تنها چنين چيزى مى‏تواند در اواخر عمر پيامبر (ص) مورد بحث و دقتى باشد، نه ساير اركان اسلام كه تا آن وقت تبيين شده بود و چنين چيزى است كه مى‏تواند همسنگ و همطر از رسالت باشد، و چنين چيزى بوده كه اظهار آن ممكن بوده است مخالفتهايى را برانگيزد، و بيم خطراتى در آن بوده است .
هر تفسير ديگرى جز آنچه مربوط به مسأله ولايت و امامت و خلافت است براى آيه بالا گفته شود، با آن تناسبى ندارد.
شما تمام كلمات مفسرانى را كه خواسته‏اند محتواى آيه را به سوى مسائل ديگر منحرف كنند مشاهده كنيد، هيچ يك نتوانسته‏اند مطلبى كه در خور تأكيدات آيه باشد ارائه دهند و در واقع از تفسير آن باز مانده‏اند.
* * *

توضيحات
1- تفسير ولايت و مولى در حديث غدير
حديث متواتر غدير را اجمالا دانستيم و جمله معروف پيامبر (ص) كه در همه كتب آمده است: من كنت مولاه فعلى مولاه حقايق بسيارى را روشن مى‏سازد.
گر چه بسيارى از نويسندگان اهل سنت اصرار دارند كه «مولى» را در اينجا به معنى «دوست و يار و ياور» تفسير كنند،زيرا يكى از معانى معروف «مولى» همين است .
ماهم قبول داريم كه يكى از معانى «مولى»،دوست و يار و ياور است، ولى قرائن متعددى در كار است كه نشان مى‏دهد «مولى» در حديث بالا به معنى «ولى »و «سرپرست» و «رهبر» مى‏باشد، اين قرائن به طور فشرده چنين است :
1- مسأله دوستى على (ع) با همه مؤمنان، مطلب مخفى و پنهان و پيچيده‏اى نبود كه نيار به اين همه تأكيد و بيان داشته باشد، و احتياج به متوقف ساختن آن قافله عظيم در وسط بيابان خشك و سوزان و خطبه خواندن و گرفتن اعترافهاى پى در پى از جمعيت داشته باشد.
قرآن با صراحت مى‏گويد:انما المؤمنون اخوة:«مؤمنان همه برادر يكديگرند».(حجرات - 10)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد:و المؤمنين و المؤمنات بعضهم اولياء بعض:«مردان مؤمن و زنان مؤمنه ولى ويار يكديگرند».(توبه - 71)
خلاصه اينكه اخوت اسلامى و دوستى مسلمانان با يكديگر از بديهى‏ترين مسائل اسلامى است كه از آغاز اسلام وجود داشت، و پيامبر (ص) بارها آن را تبليغ كرد و بر آن تأكيد نهاد، به علاوه مسأله‏اى نبوده كه با اين لحن داغ در آيه بيان شود و پيامبر(ص) از افشاى آن خطرى احساس كند.(دقت كنيد)
2- جمله الست اولى بكم من انفسكم:«آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و اولى نيستم» كه در بسيارى از متون اين روايت آمده است هيچ تناسبى با بيان يك دوستى ساده ندارد، بلكه مى‏خواهد بگويد، همان اولويت و اختيارى كه من نسبت به شما دارم و پيشوا و سرپرست شما هستم، براى على (ع) ثابت است، و هر گونه تفسيرى براى اين جمله غير از آنچه گفته شد دور از انصاف و واقع بينى است، مخصوصا با توجه به تعبير« من انفسكم» (از شما نسبت به شما اولى هستم).
3- تبريكهايى كه از سوى مردم در اين واقعه تاريخى به على (ع) گفته شد، مخصوصا تبريكى كه «عمر» و ابوبكر به او گفتند، نشان مى‏دهد مسأله چيزى جز مسأله نصب خلافت نبوده است كه در خور تبريك و تهنيت باشد، زيرا اعلام دوستى كه براى همه مسلمانان به طور عموم ثابت است تبريك ندارد.
در مسند امام «احمد»آمده است كه :عمر بعد از آن بيانات پيامبر (ص) به على (ع) گفت: هنيئا يابن ابيطالب اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة:
«گوارا باد بر تو اى فرزند ابيطالب! صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن با ايمان هستى»!(202)
در تعبيرى كه فخر رازى در ذيل آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك »ذكر كرده مى‏خوانيم عمر گفت: هنيئا لك اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة،و به اين ترتيب، عمر او را مولاى خود و مولاى همه مؤمنان مى‏شمرد.
در تاريخ بغداد روايت به اين صورت آمده: بخ بخ لك يابن ابيطالب اصبحت مولاى و مولى كل مسلم:«آفرين آفرين به تو اى فرزند ابوطالب!، صبح كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مسلمانى هستى».(3)
و در «فيض القدير»و «الصواعق» آمده است كه اين تبريك را ابوبكر و عمر هر دو به على (ع) گفتند: امسيت يابن ابيطالب مولا كل مؤمن و مؤمنة.( 4)
ناگفته پيداست دوستى ساده‏اى كه ميان همه مومنان با يكديگر است چنين تشريفاتى ندارد، و اين جز با ولايت به معنى خلافت سازگار نيست .
4- اشعارى كه از« حسان بن ثابت» قبلا نقل كرديم با آن مضمون و محتواى بلند و آن تعبيرات صريح و روشن، نيز گواه ديگرى بر اين مدعا است، و به اندازه كافى در اين مسأله گويا است (بار ديگر آن اشعار را مطالعه فرمائيد).
2- آيات ديگر قرآن در تأييد داستان غدير
بسيارى از مفسران و راويان حديث در ذيل آيات آغاز سوره معارج (سئل سائل بعذاب واقع - للكافرين ليس له دافع - من الله ذى المعارج):«تقاضا كننده‏اى تقاضاى عذابى كرد كه به وقوع پيوست اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمى‏تواند آن را دفع كند - از سوى خداوند ذى المعارج»،(خداوندى كه فرشتگانش به آسمانها صعود مى‏كنند)، شأن نزولى نقل كرده‏اند كه خلاصه‏اش چنين است :
پيامبر اسلام (ص)على (ع) را در غدير خم به خلافت منصوب كرد ودرباره او گفت:«من كنت مولاه فعلى مولاه» چيزى نگذشت كه خبر آن در اطراف پيچيد، «نعمان بن حارث فهرى»(كه از منافقان بود)( 5)خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: تو به ما دستور دادى كه شهادت به يگانگى خدا، و رسالت تو بدهيم ما هم شهادت داديم، سپس دستور به جهاد و حج و نماز و زكات دادى، همه اينها را پذيرفتيم، ولى به اينها راضى نشدى، تا اينكه اين جوان (اشاره به على (عليه السلام) را به جانشينى خود منصوب كردى و گفتى :من كنت مولاه فعلى مولاه آيا اين كار از ناحيه خودت بوده يا از سوى خدا؟، پيامبر(ص) فرمود: «قسم به خدايى كه معبودى جز او نيست، از ناحيه خدا است».
«نعمان بن حارث» روى برگرداند و گفت: «خداوندا اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران»!
ناگهان سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او راكشت و اينجا بود كه آيه سئل سائل بعذاب واقع نازل گشت .
آنچه در بالا آمد مطابق روايتى است كه در مجمع البيان از ابوالقاسم حسكانى نقل شده است (6)و همين مضمون را بسيارى از مفسران اهل سنت و روات احاديث با تفاوت مختصرى نفل كرده‏اند مانند: قرطبى در تفسير معروفش (7)آلوسى در تفسير روح المعانى (8)و ابواسجاق ثعلبى در تفسيرش (9).
علامه امينى در كتاب الغدير، اين روايت را از سى نفر ار علماى اهل سنت (با ذكر مدرك و عين عبارت) نقل مى‏كند، از جمله سيره حلبى، «فرائدالسمطين» حموينى،«دررالسمطين» شيخ محمد زرندى، «السراج المنير» شمس الدين شافعى،«شرح جامع الصغير» سيوطى و «تفسير غريب القرآن» حافظ ابوعبيد هروى،«تفسير شفاء الصغير»ابوبكر نقاش موصلى و كتابهاى ديگر .

نکات مهم ورفع شبهه
نخست اينكه :سوره «معارج» مكى است، و تناسبى با داستان غدير خم ندارد.
پاسخ :
مكى بودن يك سوره دليل بر اين نيست كه تمام آيات آن در مكه نازل شده است، سوره‏هاى متعددى در قرآن محيد داريم كه به نم مكى ناميده شده و در همه قرآنها تحت عنوان مكى نوشته شده است، ولى تعدادى از آيات آن در مدينه نازل شده و به عكس سوره‏هايى در قرآن است كه تحت عنوان «مدنى» ثبت شده، ولى تعدادى از آيات آن در مكه نازل گرديده است .
به عنوان مثال سوره عنكبوت از سوره‏هاى مكى است، در حالى كه ده آيه اول آن طبق گفته «طبرى» در تفسير معروفش، و همچنين «قرطبى» در تفسيرش و بعضى ديگر از دانشمندان در مدينه نازل شده است.( 10)
يا اينكه سوره «كهف» كه به عنوان سوره «مكى» شناخته شده در حالى كه هفت آيه اول آن طبق تفسير «قرطبى »و«اتقان» سيوطى در مدينه نازل شده است و موارد متعدد ديگر.( 11)
همان گونه كه سوره‏هايى به عنوان مدنى شمرده شده در حالى كه آياتى از آن مكى است مانند سوره «مجادله» كه مطابق قول معروف مدنى است، ولى ده آيه اول طبق تصريح بعضى از مفسران در مكه نازل شده است.( 12)
كوتاه سخن اينكه موارد فراوانى يافت مى‏شود كه سوره‏اى به عنوان مكى با مدنى معرفى شده و در تفاسير و قرآنها بالاى آن همين عنوان را مى‏نويسد در حالى كه بخشى از آيات آن در جاى ديگر نازل شده است .
بنابر اين هيچ مانعى ندارد كه سوره معارج نيز چنين باشد.
ايراد دوم اينكه: در اين حديث آمده است كه حارث بن نعمان در ابطح خدمت پيامبر (ص) رسيد و مى‏دانيم «ابطح» نام دره‏اى در مكه است، و تناسبى با نزول آيه بعد از داستان غدير در ميان مكه و مدينه ندارد.
پاسخ :
اولا تعبير به«ابطح» تنها در بعضى ازروايات است نه در همه روايات، و ثانيا «ابطح» و «بطحاء» به معنى زمين شنزارى است كه سيل از آن جارى شود و در مدينه و مناطق ديگر نيز مناطقى وجود دارد كه آن را ابطح يا بطحاء مى‏نامند و پرواضح است كه قتل بزرگان اهل بيت پيامبر (ص) غالبا درعراق وكربلا وكوفه و مدينه بود، ودر ابطح مكّه هرگز خونى ريخته نشد آرى بعضى ازاهل بيت (ع) در «فخ» كه حدود دو فرسخ از مكّه فاصله دارد شربت شهادت نوشيدند، در حالى كه ابطح دركنار مكّه است.( 13) ، ولى معنى ومفهوم و مصداق ابطح منحصر به آن نقطه نمى‏باشد.
3- ارتباط اين آيه باقبل وبعد از آن چگونه است؟
بعضى از مفسّران براى كناره‏گيرى از واقعيتى كه در اين آيه نهفته است به عذر ديگرى متوسّل شده وآن اينكه: سياق آيات قبل و بعد كه در باره اهل كتاب است و تناسبى با مسأله ولايت و خلافت و امامت ندارد، اين دو گانگى با بلاغت و فصاحت قرآن سازگار نيست.( 14)
ولى تمام كسانى كه با چگونگى جمع آورى آيات قرآن آشنا هستند مى‏دانند كه آيات قرآن تدريجا و به مناسبتهاى مختلف نازل شده به همين دليل بسيار مى شود كه يك سوره درباره مسائل مختلفى سخن مى‏گويد، بخشى از آن در باره فلان «غزوه» است، بخشى ديگر درباره فلان «حكم و تشريع» اسلامى است، بخشى با منافقين سخن مى‏گويد،بخشى با مؤمنين، مثلا اگر سوره نور را در مورد توجّه قرار دهيم مى‏بينيم بخشهاى مختلفى دارد كه هر كدام ناظر به مطلبى است، از توحيد ومعاد گرفته تا اجراى حدّ زنا وداستان «افك» ومسائل مربوط به منافقين ومسائل مربوط به حجاب وغير اينها (ساير سوره‏هاى طولانى قرآن نيز كم و بيش چنين است) هرچند در ميان مجموعه اجزاء سوره يك پيوند كلّى وعام وجود دارد .
دليل اين تنوّع محتواى سوره همان است كه گفته شد: قرآن تدريجا وبر حسب نيازها و ضرورتها و در وقايع مختلف نازل شده است، وهرگز به شكل يك كتاب كلاسيك نيست كه موضوع واحدى را كه از پيش تعيين شده است دنبال كند. بنابراين هيچ مانعى ندارد كه بخشهايى از سوره مائده در باره اهل كتاب باشد وبخشى ازآن در داستان غدير نازل شده باشد. البتّه از يك نظر كلّى اين دو با هم پيوند دارد تعيين جانشين براى پيامبر(ص) تأثير روشنى روى مسائل اهل كتاب نيز مى‏گذارد، چرا كه باعث يأس آنها در مورد فرو پاشى اسلام با رحلت پيامبر(ص) خواهد شد.
4- چرا على (ع) به حديث غدير استدلال نفرمود؟
بعضى ديگر از بهانه جويان مى‏گويند اگر حديث غدير با اين عظمت واقعيّت دارد چرا حضرت على (ع) و اهل بيت او و ياران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نكردند؟ آيا بهتر نبود كه آنها براى اثبات خلافت بلافصل على (ع) به چنين مدرك مهمّى استناد مى‏جستند؟!
اين ايراد مانند بسيارى از ايرادهاى ديگر به خاطر عدم آگاهى كافى از كتب حديث و تاريخ و تفسير است، زيرا موارد زيادى در كتب دانشمندان اهل سنّت نقل شده كه خود على (ع) يا ائمه اهل بيت (ع) يا علاقمندان به حديث غدير استدلال كرده‏اند، و شگفت آور است چگونه ايرادكنندگان آنها را نديده‏اند.
از جمله «خطيب خوارزمى حنفى» در كتاب «مناقب» خود از «عامربن واثله» نقل مى‏كند كه در روز شورى (شوراى شش نفرى كه براى انتخاب خليفه بعد از عمر معين شده بود)با على (ع) همراه بودم و شنيدم كه او با ساير اعضاى شورا چنين مى‏گفت :دليل محكمى براى شما اقامه مى‏كنم كه عرب و عجم توانايى تغيير آن را نداشته باشد... شما را به خدا سوگند آيا در ميان شما كسى جز من وجود دارد كه پيامبر(ص) در حقّ او گفته باشد من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه والنصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب - همه گفتند:نه.( 15)اين روايت را «حموينى» در «فرائد السمطين» در باب 58 و ابن حاتم در «در النظيم» و «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه نقل كرده‏اند، همچنين ابن حجر در صواعق، همين مضمون را از دارقطنى نقل نموده است.( 16)در كتاب «الغدير» بحث جامعى پيرامون «مناشده» (استدلال) امير مؤمنان على (ع) در موارد متعددى، از جمله در ايّام عثمان، و در زمان خلافت خودش، و روز جنگ جمل، و بار ديگر در كوفه در روز جنگ صفين، با مدارك وسيع و گسترده‏اى ذكر شده، به علاوه شانزده مورد ديگر از احتجاجات فاطمه زهرا(س) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و جمعى از صحابه و غير صحابه نقل شده كه از يك سو حكايت از اطّلاعات وسيع و گسترده اين نويسنده بزرگ مى‏كند، و از سوى ديگر نشان مى‏دهد كه استدلال به اين حديث در قرون مختلف، مورد توجه بوده است، هرچند سياستهاى خاصى كه بر اين مسأله در هر زمان حاكم بوده مى‏كوشيده است كه آن را تا حدّ ممكن كمرنگ نشان دهد.
منابع:
1- تعداد همراهان پيامبر (ص) را بعضى 90 هزار و بعضى 112 هزار و بعضى 120 هزار و بعضى 124 هزار نوشته‏اند.
2- اين اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل كرده‏اند، كه از ميان آنها: حافظ «ابونعيم» اصفهانى، و حافظ «ابو سعيد سجستانى» و «خوارزمى مالكى» و حافظ «ابوعبدالله مرزبانى» و «گنجى شافعى» و جلال الدين «سيوطى» و «سبط بن جوزى» و «صدرالدين حموى» را مى‏توان نام برد.
3- فخر رازى در ذيل اين آيه مى‏گويد: اصحاب آثار (روايان حديث و سيره نويسان) نوشته‏اند هنگامى كه آيه فوق نازل شد، پيامبر (ص) بعد از نزولش بيش از 81 روز يا 82 روز در حيات نبود (تفسير كبير رازى جلد 11، ص 139) در تفسير المنار و بعضى از كتب ديگر نيز آمده است كه تمام سوره مائده در حجة الوداع نازل شده (المنار جلد 6، ص 116) البته بعضى درباره عدد روزهاى فوق، نيز كمتر نقل كرده‏اند.
4- مسند احمد جلد 4، ص 281 (طبق نقل فضائل الخمسه، ج 1، ص 432).
5- تاريخ بغداد، جلد 7، ص 290.
6- فيض القدير، جلد 6، ص 217 - صواعق ص 107.
7- در بعضى از روايات «حارث بن نعمان» و در بعضى «نضر بن حارث» آمده است .
8- مجمع البيان، ج 9 و 10، صفحه 352.
9- جلد 10، ص 6757.
10- جلد 29، ص 52.
11- مطابق نقل نورالابصار شبلنجى، صفحه 71.
12- تفسير طبرى، جزء 20، ص 86، و قرطبى جزء 13 ص 323.
13- براى آگاهى بيشتر بر اين موضوع به جلد اول كتاب نفيس الغدير ص 256 و 257 مراجعه فرمائيد.
14- تفسير ابى السعود كه در حاشيه تفسير رازى نوشته شده، جزء 8، ص 148 و السراج المنير، جلد 4، ص 310.
15- الغدير، جلد 1، ص 255.
16- «تفسيرالمنار» جلد 6، ص 466.



ارتباط خداوند با انسان از راه وحی،
چند گونه است و میان آنها چه تفاوت هایی وجود دارد؟
وحی، معانی و کاربردهای گوناگونی دارد که فراگیرترین معنای آن،
القای سریع و نهانی است. این معنای مشترک در همه ی مصداقها و کاربردها، صدق میکند،
خواه القای امری تکوینی بر جمادات باشد
یا القای امری غریزی بر حیوانات;
تفهیم خطورات فطری و قلبی بر انسانهای معمولی باشد
یا تفهیم پیام شریعت بر پیامبران; با اشاره باشد یا نوشتار پنهانی.
در همه ی این موارد، ویژگی تفهیم و القای سرّی و سریع، نهفته است.

کاربردهای وحی در قرآن
•    1ـ وحی نبوت و رسالت
خداوند در آیه ی 163 سوره ی نساء میفرماید:
انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده... .
ما به تو وحی فرستادیم همان گونه که به نوح و پیامبران پس از او، وحی کردیم.
•    2ـ وحی الهام
در آیه ی 68 سوره ی نحل آمده است:
و اوحی ربک الی النحل ان اتّخذی من الجبال بیوتاً ومن الشّجر ومما یعرشون.
پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد از درخت و داربستهایی که (مردم میسازند)، خانه هایی برای خود برگزین.
•    3ـ وحی اشاره
خداوند متعال در آیه ی 11 سوره ی مریم درباره ی زکریا میفرماید:
فخرج علی قومه من المحراب فاوحی الیهم ان سبحوا بکرة و عشیاً.
زکریا از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنها گفت: صبح و شام، خدای را تسبیح گویید.
•    4ـ وحی تقدیر
در آیه ی 12 سوره ی فصلت میفرماید:   و اوحی فی کل سماء امرها.
و فرمان خود را در هر آسمان مقدّر فرمود.
•    5ـ وحی امر
در آیه ی 111 سوره ی مائده میخوانیم:واذا اوحیت الی الحواریین ان آمنوا بی و برسولی.
به خاطر آور هنگامی را که به حواریون امر کردم به من و فرستاده ام ایمان بیاورید.
•    6ـ وحی به معنی بیان مخفی
خداوند در آیه ی 112 سوره ی انعام درباره ی شیطانها میفرماید:یوحی بَعْضُهُم الی بعض زُخرُف القول غروراً.بعضی از آنان، سخنان دروغ و فریبنده را به طور سرّی در اختیار دیگران میگذارند
•    7ـ وحی خبر
در آیه ی 73 سوره ی انبیاء دربارهی گروهی از پیامبران میفرماید:
وجعلناهم ائمةً یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات.
ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم که مردم را به فرمانبری ما هدایت میکردند و انجام کارهای نیک را به آنان خبر دادیم.
سخن گفتن خداوند با پیامبران
قرآن میفرماید:
وما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه مایشاء انّه علیٌّ حکیم.
هیچ بشری نمیتواند جز با وحی یا از ورای حجاب یا به وسیله ی فرستادهای که به فرمان خدا آنچه را اراده کرده است، وحی میکند، با خدا سخن گوید. همانا اوست خداوند بلند مرتبه و حکیم.
از این آیه به روشنی استفاده میشود که بشر میتواند از سه راه با خدا، رابطه برقرار کند
•    1ـ وحی به صورت القا در قلب
(دمیدن در ذهن و نفس):
در این نوع وحی، پیامبر(صلی الله علیه وآله) صدایی نمیشنود و فرشته ای نمی بیند، بلکه مطالب به طور مستقیم در جان و دل او قرار میگیرد.
•    2 ـ وحی از ورای حجاب
پیامبر صدایی را میشنود، ولی صاحب آن را نمیبیند.
در این نوع وحی، خداوند صدایی را در جایی ایجاد میکند و پیامبر آن صدا را میشنود، به   که میتوان گفت آن محلی که صدا در آن ایجاد میشود، به نوعی،   خدا و پیامبر است. سخن گفتن خداوند با حضرت موسی (علیه السلام) در کوه طور و سخن گفتن خداوند در شب معراج با پیامبر (صلی الله علیه وآله) از این نوع وحی است  .
•    3ـ وحی با ارسال رسول
•    به فرمان خداوند، فرشته ای دستورهای او را برای پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) میآورد و به او القا میکند.
بر اساس روایات، پیامبر گاهی فرشته را به شکل اصلی یا به شکل شخص خاصی میبیند و گاهی او را نمیبیند، ولی پیامش را دریافت میکند.
سوالاتی در رابطه با وحی
1.راه اثبات وحي چيست؟
وحي، براي شخص پيامبر، گونه‏اي علم حضوري و شهودي است که در آن احتمال اشتباه و خطا نميرود، ولي براي ديگر انسانها گونه‏اي حقيقت معنوي است که تجربه پذير و درک شدني نيست، و راهي براي شناخت آن وجود ندارد و عقل انسان نميتواند حقيقتش را دريابد. با دو روش ميتوان وحي حقيقي را از جز آن، بازشناخت: الف - معجزه: معجزه، همان امر خارق‏العاده‏اي است که از پيامبران آشکار ميشود و مردم به صورت روشني بيهيچ ترديدي ارتباط صاحب معجزه را با منبع وحي و آفريدگار جهان درمييابند. به همين دليل، قرآن از «معجزات» با عنوان آيه(=نشانه) و بيّنه(=دليل روشن) ياد ميکند. ب - شناخت علمي: شناخت علمي راهي است که انسان با محتواي دعوت يک پيامبر، جهت گيري اجتماعي و ويژگيهاي فردياش، زندگي پيروان راستينش او و... به درستي ادعاي نبوت پي ميبرد. اين راه، کامل‏تر و يقين‏آورتر از راه پيش است به ويژه براي پژوهشگران و دانشمندان در روايتي نقل شده است که ابن سکيت از امام رضا«عليه السلام» پرسيد که در روزگار ما، راه شناخت رهبر الهي چيست؟ امام در پاسخ، فرمود: «العقل تعرف به صدق الصادق علي اللّه فتصدقه، والکاذب علياللّه فتکذّبه؛(1) راه شناخت، عقل است که به وسيله آن ميتواني آن کسي را که به راستي رهبر الهي است بازشناسي و او را تصديق کني، و آن کس را که به دروغ مدعي اين مقام است، بازشناسي و تکذيب کني.»(2)
» 1) بحارالانوار، ج 11، ص 71.2) محمدى رى شهرى، محمد، شناخت پيامبران و پيام، صص 151 - 119.

2.وحي چيست؟
وحي عبارت از آن ارتباط مرموزي است که خداوند با انساني برگزيده برقرار ميسازد. چنين انسانهايي را «پيامبر» گويند. وحي، گونه‏اي شعور مرموز است که در پرتو آن شخص پيامبر، حقايقي را درمييابد. درباره وحي در قرآن کريم آمده است: «و ما کان بشر ان يکلّمه اللَّه الاّ و حيا اومن وراء حجاب اويرسل رسولاً فيوحي باذنه ما يشاء انه عليّ حکيم(1)؛ شايسته هيچ انساني نيست که خدا با او سخن گويد، مگر از راه وحي يا دز پشت حجاب، يا رسولي ميفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحي ميکند؛ چرا که او بلند مقام و حکيم است». براساس اين آيه شريفه، اقسام وحي عبارتند از: 1. وحي مستقيم و بي واسطه؛ مانند بخشهايي بسيار از وحي قرآني که بيواسطه، از سوي خداوند بر قلب پيامبر فرود آمده است. 2. وحي از پشت حجاب. اين گونه وحي، همان است که در خواب بر پيامبران نازل ميشده است. نيز وحياي که در وادي طور بر موسي«عليه السلام» از سوي درخت نازل شد، از همين گونه بوده است. 3. وحي از طريق رسول و فرستاده غيرانساني؛ مانند بخشهايي از وحي قرآني که توسط جبرئيل بر پيامبر اکرم«صلي الله عليه وآله» نازل ميشده است(2). يادآوري اين نکته لازم است که اصولاً وحي از حقايقي است که نميتوان از کنه آن آگاه شد. پس، اين که پيامبر چگونه حقايقي را از گذر وحي دريافته، موضوعي است که از نظر ما پوشيده است.
1) سوره شورى‏، آيه 51.2) نگاه کنيد به: الميزان، ج 18، صص 73 و 74.

3.دوران فترت در وحي يعني چه؟
دوران فترت در وحي عبارت از دوراني است که گفته‏اند در آن دوران نزول وحي بر پيامبر گرامي«صلي الله عليه وآله» باز ايستاده و به تأخير افتاده است. از علماي شيعه و اهل سنّت کساني که اين موضوع را مطرح کرده‏اند، آن را نفي و انکار نکرده‏اند؛ زيرا چيزي که با اصول عقلي و نقلي دين و مذهب ناسازگار باشد، در آن وجود ندارد. زمام وحي به دست خداست و گاهي ممکن است بنابر مصالحي آن را به تأخير اندازد. البته، برخي علما - مانند مرحوم علاّمه شعراني در پاورقي تفسيرمنهج‏الصادقين - وجود اين رويداد را مورد اشکال قرار داده‏اند، ولي باتوجّه به اين که فترت در حديث آمده است ترديد در آن بيوجه است. مرحوم علاّمه طباطبائي در تفسير الميزان ذيل آيات مربوط به اصحاب کهف در سوره کهف، حديثي از تفسير قمي آورده است که سند آن نيز صحيح به نظر ميرسد. در اين حديث، ماجراي تأثير وحي آمده است. مفسّران اهل سنّت نيز اين ماجرا را نقل کرده‏اند؛ مثلاً در جلد آخر تفسير فخر رازي اين ماجرا، ذيل سوره ضحي آيه کريمه: «ماودّعک ربّک و ما قلي» مطرح شده است و هيچ يک اصل ماجرا را نفي نکرده‏اند و تنها به اين موضوع اشکال کرده‏اند که پيامبر«صلي الله عليه وآله» گمان برده باشد خداوند او را دشمن داشته و واگذاشته است.

4.آغاز و انجام دوران فترت کي بوده و نخستين آيه‏اي که پس از دوران فترت نازل شده است کدام آيه است؟
درست معلوم نيست فترت در چه تاريخي روي داده است. چنان که از حديث مذکور استفاده ميشود، آياتي که پس از آن نازل شده‏اند، آيات سوره کهف بوده‏اند و اگر آيات سوره ضُحي نيز پس از اين ماجرا نازل شده باشند، ممکن است، فترت در چند نوبت صورت گرفته باشد.

5.مدّت فترت چقدر بوده و چه تأثيري بر مردم گذاشته است؟
در اين که انقطاع وحي چند روزه بوده است، اختلاف است. در حديث مذکور، چهل روز ذکر شده است، ولي اقوالي ديگر نيز هست؛ مانند اين که مدّت مذکور بيست و پنج يا دوازده و يا پانزده روز بوده است. انقطاع وحي، موجب ناراحتي مسلمانان و استهزاي مشرکان شد و اگر زمان نزول آيات سوره ضُحي - که پيامبر«صلي الله عليه وآله» را دلداري داده است - پس از اين ماجرا بوده باشد، اين دلداري، آثار منفي آن ماجرا را از بين برده است. در هر صورت، نزول وحيِ دوباره بر پيامبر«صلي الله عليه وآله» دليل اين بود که ارتباط پيامبر«صلي الله عليه وآله» با خداوند همچنان محفوظ است و مشرکان نتوانستند از اين موضوع سود جويند.

6.حکمت انقطاع وحي چيست؟
درباره حکمت انقطاع وحي، در حديث مذکور آمده است: قريش سه نفر نزد مسيحيان نجران فرستادند تا مسائلي از آنان برگيرند و از پيامبر«صلي الله عليه وآله» بپرسند. مسيحيان سه مسئله به آنان آموختند. مسئله‏اي ديگر نيز بدانان آموختند و گفتند که اگر پيامبر«صلي الله عليه وآله» صادق باشد، نبايد پاسخ اين مسئله را بداند. سه مسئله، يکي ماجراي اصحاب کهف؛ و يکي نام آن عالمي بود که حضرت موسي«عليه السلام» براي آموختن نزد وي رفته بود؛ سوّم، مسئله ذي القرنين و مسئله آخر، درباره زمان قيامت بود. وقتي اين مسائل را مطرح کردند، پيامبر«صلي الله عليه وآله» فرمود: فردا به شما خبر ميدهم و «ان شاء اللَّه‏» نگفت. از اين رو، چهل روز وحي به تأخير افتاد؛ به گونه‏اي که پيامبر«صلي الله عليه وآله» اندوهگين شد. پس از چهل روز سوره کهف نازل شد. پيامبر«صلي الله عليه وآله» به جبرئيل فرمود: «چرا دير آمدي؟» گفت: «ما جز به فرمان خداوند فرود نميآييم.» در اين حديث، «ان شاء اللَّه‏» دليل تأخير وحي شمرده شده و ممکن است براي اهميّتي که در معناي «ان شاء اللَّه»نهفته است، وحي به تأخير افتاده باشد و البته برخي امور ديگر نيز در حکمت ذکر شده است.
7.چرا انسان به وحي و پيامبران الهي نياز دارد؟
انسان داراي روابطي بسيار گسترده است. او با خود، هستي، جامعه و خدا رابطه دارد. اين روابط گسترده، در صورتي براي انسان موجب رنج و گرفتاري نخواهد شد که قوانين و احکام حاکم بر آنها را به خوبي بداند. مثال ساده‏اي به روشن شدن مطلب کمک ميکنند: انسان بايد درباره رابطه درست با(که از نوع رابطه با هستي است)، قوانين حاکم بر آن را به خوبي بداند؛ مثلاً اين که آتش ميسوزاند و گرمازا و نيروزاست، تا بتواند با آن به گونه بايسته رابطه برقرار کند و آتش مايه رنج و گرفتارياش نشود و بدو سود برساند. براي شناخت اين روابط گسترده و قوانين و حدود حاکم بر آن، همچنان که دانشمندان نيز اذعان دارند، دانش و نيز وجدان نارسا و ناتوان است. از اين رو، خداوندي که انسان را آفريده بر نياز او آگاه است، به لطف خويش با ارسال رسولان، از گذر وحي، اين نياز حياتي انسان را برطرف کرده است.

8.چگونه فرشتگان، وحي را به قلب پيامبر«صلي الله عليه وآله» القا ميکرده‏اند؟
موضوع وحي و اين که فرشتگان چگونه آن را از خداوند، دريافت و به قلب پيامبران القا ميکنند، از موضوعات غيبي است و حقيقت آن براي انسان آشکار نيست. وانگهي، آگاهي از آن نيز براي انسان لازم نيست.

9.آيا تمام رفتار و کردار و گفتار پيامبر«صلي الله عليه وآله» وحي و حکم خدا بوده است؟
بيگمان، تمام رفتار و کردار و گفتار پيامبر«صلي الله عليه وآله» وحي نبوده است؛ زيرا بسياري از کارها و سخنان پيامبر«صلي الله عليه وآله» درباره مسائل عادّي زندگي بوده است که نميتوان آن‏ها را وحي دانست، ولي به دليل عصمت پيامبر«صلي الله عليه وآله» تمام رفتار و کردار و گفتار آن حضرت، حجّت و مثبت حکم خدا بوده است؛ از اين رو، محقّقان قول و فعل و تقرير معصوم را «سنّت» ناميده‏اند. بر اين اساس، نه تنها گفتار و کردار پيامبر«صلي الله عليه وآله» بلکه تقرير او نيز حجّت است و بر جايز بودن آن کار دلالت دارد؛ زيرا اگر جز اين ميبود، آن کار را نهي ميفرمود.

10.آيا وحي، جز به پيامبران«عليهم السلام» به کسان ديگر نيز ميرسد؟
کلمه «وحي» گاهي بر «الهام» اطلاق ميشود که براي غير پيامبران نيز هست؛ چنان که قرآن مجيد ميفرمايد: «و اوحينا الي امّ موسي ان ارضعيه و فاذا خفت عليه فالقيه في اليم؛ ما به مادر موسي الهام کرديم که فرزند خويش را شير ده و آن گاه که بر او ترسيدي، به دريا بيفکنش.(1)» و گاهي سخن گفتن فرشته با انسان را نيز وحي گويند. با اين معنا گاهي براي غير پيامبران«عليهم السلام» نيز به کار رفته است؛ مانند حضرت‏مريم«عليها السلام» که قرآن مجيد ميفرمايد: «و اذ قالت الملائکه يا مريم انّ اللَّه اصطفيک و طهّرک و اصطفيک علي نساء العالمين؛ و آن گاه که فرشتگان گفتند: اي مريم! خدا تو را برگزيده و پاک کرده و بر زنان عالم [زمان خود] برتري داده است.(2)» و کسي که فرشته با وي سخن گويد، «محدّث» نامند.
1) سوره قصص، آيه 7.2) سوره آل عمران، آيه 42.

11.آنچه پيامبر«صلي الله عليه وآله» بيان ميکرد از کجا بود؟
تعاليم ديني - که پيامبر«صلي الله عليه وآله» بيان ميکرد - وحي الهي بود؛ ولي برخي از آن در قالب قرآن و کلام خدا بود که اصطلاحاً آن را «وحي قرآني» گويند. و بخش بيشترش تنها جنبه وحياني داشت. و سنّت در واقع، بيان و توضيح قرآن بود که در اصطلاح به آن «وحي بياني» ميگويند.

12.فرق وحي با الهام چيست؟
الهام، يکي از راههاي وحي است. الهامي که در پرتو آن يک پيامبر، شريعت و آيين خويش را از عالم غيب دريافت ميکند، ويژه پيامبران است، ولي نميتوان گفت ويژه پيامبران است. گونه‏اي الهام نيز هست که در ديگر انسانها به وقوع ميپيوندد؛ همچنان که وحي نيز در قرآن کريم گاه به معناي غريزه به کار رفته است، مانند آنچه درباره زنبور عسل آمده: «و اوحي ربک الي الغل ان اتخذي من الجبال بيوتاً و من الشجرة و مما يعرشون(1)؛ و پروردگارت به زنبور عسل وحي کرد که: از کوهها و درختان و داربستهايي که مردم ميسازند، خانه‏هايي برگزين».
1) سوره نحل، آيه 68.

13.آيا رؤياي صادق جزئي از نبوّت است؟
در رواياتي بسيار از رؤياي صادق جزئي از نبوّت است، سخن رفته است؛ از جمله در روايتي از امام صادق«عليه السلام» نقل است: «رأي المؤمن و رؤياه جزء من سبعين جزء من النبوة؛ نظر مؤمن و رؤياي او جزئي از هفتاد جزء نبوّت است». در روايتي ديگر از رسول‏اللَّه«صلي الله عليه وآله» نقل شده که: «الرؤيا الصالصه جزء من سبعين جزء من النبوة(1)؛ رؤياي درست، جزئي از هفتاد جزء نبوّت است». براساس اين روايات، نبوّت مصداق کامل ارتباط با عالم غيب و ملکوت اعلي است و رؤياي صادق نيز يکي از مراتب نازل ارتباط با آن عالم است.

14.تفاوت وحي و معجزه چيست؟
وحي حقيقتي خارق‏العاده است که براي انسان درک شدني نيست، برخلاف معجزه که کاري خارق‏العاده است که انسان ميتواند آن را مشاهده و درک کند. از اين رو، براي اثبات وحي نياز به معجزه است و پيامبران - که از رهگذر وحي با خداوند ارتباط داشته‏اند - داراي معجزه نيز بوده‏اند. معجزه آنان سندي زنده و دليلي روشن براي تصديق ارتباط آنان از گذر وحي با خداوند است.

15.آيا شناختن خداوند و ايمان آوردن به او کافي است هر چند به پيامبران ايمان نياوريم؟
خداشناسي، پيامبر شناسي و وظيفه شناسي به گونه‏اي تنگاتنگ با يکديگر مرتبطند و هر کس به معناي واقعي خداشناس باشد، پيامبر شناس و وظيفه‏شناس نيز خواهد بود. به عبارت ديگر اعتقاد به ربوبيت تکويني خداوند ملازم با ربوبيت تشريعي او و ارسال رسولان و کتابهاي آسماني است. خدايي که انسان را آفريده، او را به حال خود رها نکرده و از سر حکمت و لطف نيازهاي اساسياش را نيز در نظر گرفته و بدانها پاسخ داده است از نيازهاي بنيادين انسان اين است که براي رستگاري در زندگي اين جهان و آن جهان به احکام و قوانين درست نياز دارد. به عبارتي ديگر به دليل بيبهره بودن از هدايت غريزي، که در حيوان هست، به وسيله‏اي ديگر مانند وحي نيازمند است. دانش و انديشه او نيز به گونه بايسته قادر نيست دريابد که عملي خاص چه بازتابي در زندگي دنيوي و اخروياش دارد. از اين رو، خداوند حکيم و رحمان، انسانهايي را براي هدايت انسان برانگيخته است. آن بزرگواران از گذر وحي دستور زندگي و قوانيني رهگشا براي انسان به ارمغان ميآوردند و وظيفه او را مشخص ميکنند.

16.چرا خداوند آدميان را به گونه‏اي نيافريده است که به پيامبران«عليهم السلام» نيازمند نباشد؟
براي اين که آدميان به گونه‏اي باشند که به پيامبران«عليهم السلام» نيازمند نباشند، بايد عقلشان همچون پيامبران«عليهم السلام» در حد کمال باشد و از چنان معرفتي بهره برند که از نافرماني و گناه به دور مانند. در اين صورت، انسان و جامعه انساني به گونه‏اي ديگر خواهد بود. اين کار بر خداوند متعال سخت نبوده است؛ چنان که بارها در قرآن فرموده است که اگر ميخواستيم همه مردم را هدايت ميکرديم. حيوانات با هدايت تکويني راه خود را پي ميجويند و به تسبيح خداوند مشغولند. ولي مشيّت خداوند بر اين قرار گرفته است که انسان با برخورداري از شهوات و گرايشهاي نفساني و بهره‏مندي از عقل و نيروي انتخاب خود راه رشد و صلاح و رستگارياش را دريابد. خداوند براي تحقق اين مشيّت رسولاني ميان انسانها برانگيخته است گرچه راه انسان، راهي است سخت، ولي او از پيمودنش ناتوان نيست و از همين روست که اشرف مخلوقات شمرده شده است.

خداوند از اين که چه کس فرمانبردار و چه کس نافرمان خواهد شد، آگاه است. در اين صورت، چه نيازي به فرستادن پيامبران است؟
علم خداوند به امور - از جمله راه يابي يا گمراهي انسانها - موجب نميشود که سنّتهاي حاکم بر جهان از ميان روند. بنابراين، علم خداوند به راه يابي يا گمراهي انسان در فرض وجود زمينه‏هاي هدايت - يعني دعوت انبياي الهي - است. البته، خداوند ميداند که چه کس به دعوت رسولان پاسخ شايسته ميدهد و چه کس از آن روي بر ميتابد و سبب گمراهي و تباهي خود را فراهم ميکند. به عبارت ديگر، يکي از اسباب و علل هدايت انسانها، دعوت رسولان الهي است و همچنان که در نظام حاکم بر هستي، امور با علل و اسباب تحقق مييابد، در انسان و جامعه انساني نيز اين سنّت الهي جاري است.

17.مهم‏ترين هدف بعثت پيامبران«عليهم السلام» براي نظام اجتماعي چيست؟
هدف بنيادين بعثت پيامبران«عليهم السلام» دعوت به عبوديّت اللَّه است که مظهر اين عبوديّت، نفي نظامي طاغوتي و پذيرش حاکميّت اللَّه در جامعه و اقامه قسط و عدل است. در قرآن کريم در اين باره آمده است: «و لقد بعثنا في کلّ امّة رسولاً و ان اعبدو اللَّه واجتنبوا الطاغوت(1)؛ و همانا ما در ميان هر امّتي پيامبري فرستاديم [تا به مردم ابلاغ کند که خدا را بپرستيد و از طاغوت دوري کنيد». نيز درباره اقامه قسط و عدل در جامعه آمده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط(2)؛ همانا ما رسولان خود را با ادلّه‏[به سوي مردم‏] فرستاديم و برايشان کتاب و ميزان‏[=عدل ]فرو فرستاديم تا مردم قسط و عدل را اقامه کنند». « بخش پاسخ به سؤالات » 1) ] - سوره نحل، آيه 36.2) سوره حديد، آيه 25.

18.چرا خداوند پيامبران و پيروان آنان را چنان موفق ساخته است که بتوانند به آساني دعوت خويش را به انجام رسانند؟
خداوند انسان را مختار و آزاد آفريده است تا با اختيار و نيروي فکر و خِرَد به دعوت رسولانش پاسخ گويد. از سوي ديگر، او را با هواهاي نفس و وسوسه‏هاي شيطان همراه ساخته است چرا که اوّلاً انتخاب و اختيار جز با اين تحقق نمييابد و ثانياً خلوص در نيّت و عمل جز با سختي و مشقّت به دست نميآيد. در کوره سختيهاي زندگي و دشواريهاست که جوهره انسان جلا و ظهور مييابد و از ناخالصيها جدا ميپيرايد. بنابراين، درگيري پيامبران و پيروانشان با دشواريها، نخست به دليل ساخت انسان و مخاطبان آنان و سپس براي آفرينش خلوص و ارتقاي مقام پيروانشان بوده است.

19چرا خداوند پيامبر يا امامي از ميان زنان بر نگزيده است؟
همچنان که در برخي روايات آمده است، پيامبران در ميان انسانها از نظر عقل، در رتبه‏اي بالا جاي دارند(2). بنابراين، برخورداري از عنصر عقل در حدّ بالا، يکي از ويژگيهاي پيامبران است. ولي بايد توجّه داشت که عقل در فرهنگ ديني مفهوم و معنايي است غير از فکر(=نيروي نتيجه‏گيري) و هوش(=درک موقعيّت) و دانش(که نتيجه به کاربردن فکر است). عقل در آيات و روايات به معناي نيروي ارزيابي و سنجش است که بر راههايي که فکر براي يافتن مطلوب به دست ميدهد، نظارت ميکند. عقل آشکار ميسازد که کدام راه خوب و کدام راه بد است. افزون بر اين، عقل بر اصل خوبي و بدي، ارزش و ضد ارزش نظارت و ارزيابي دارد؛ يعني اين که خوبي چيست و بدي چيست. از آن جا که عنصر عقل در زنان سخت تحت تأثير عواطف است، گاه کاستي مييابد؛ همچنان که در روايتي اميرمؤمنان«عليه السلام» نقل است: «العاقل من يملک نفسر اذا غضب، و اذا رغب، اذا رهب(3)؛ عاقل کسي است که چون به خشم آيد، يا به چيزي گرايد و يا از چيزي هراسد، اختيار خويش در کف دارد.» بنابراين خشم و گرويدن و ترسيدن اگر بسيار باشند و لگامشان از کف خارج شود، در کاستي عقل تأثير دارند. همچنان که گذشت عواطف در زنان شديد و بر جسته است که اين امر به خودي خود نه تنها ناپسند نيست، بلکه براي کمال جامعه انساني و خانواده لازم و مفيد است. در روايتي از اميرمؤمنان«عليه السلام» اين کاستي عقل در زنان نسبت به مردان تصريح شده پذيرفته شدن شهادت دو زن به جاي يک مرد، يکي از نشانه‏هاي آن ذکر شده است(4). بنابراين مقام نبوّت نياز دارد که در جنس مرد، آن هم در افرادي خاص و نادر به وقوع پيوندد. « بخش پاسخ به سؤالات » 2) نگاه کنيد به ميزان الحکمه، ج 6، ص 398.3) همان، ص 420 .4) نگاه کنيد به: نهج البلاغه، خطبه 80 .

20آيا نبّوت، موروثي نيز هست؟
نبّوت موروثي نيست؛ يعني چنين نيست که مقام پيامبري به عنوان ارث به فرزند پيامبران رسد؛ بلکه اين مقام را خداوند بدانان که شايسته‏اند، ميبخشد. البته ممکن است کسي پيامبر باشد و فرزندانش نيز به دليل شايستگي، پيامبر شود؛ مانند بسياري از پيامبران چون حضرت ابراهيم و اسماعيل و يعقوب و يوسف و داود و سليمان«عليهم السلام» در اين صورت، ممکن است علومي که پيامبر داشته است، به فرزندش منتقل شود.

21.چرا از ميان آدميان تنها شماري اندک از جانب خداوند به پيامبري يا امامت رسيده‏اند؟
براي رسيدن به پيامبري و امامت برخورداري از ويژگيهايي لازم است که در همه کسي يافت نميشوند. اين ويژگيها تنها در شماري اندک از آدميان هست. البته، از قرآن و نيز روايات برميآيد که خداوند اين فضل خويش را به هر کس بخواهد ميدهد، ولي شکّي نيست که کارهاي خداوند همه از روي حکمت است و عبث و بيهوده نيست. بنابراين، مصلحتهايي در کار است که عقل ما از توان راه يافتن بدان بيبهره است. هر چند خدا ترسي و پرهيزگاري و پاکي از نخستين شرطهاي رسيدن به پيامبري و امامت است، ولي نميتوان گفت که علّت رسيدن آن گروه اندک به پيامبري و امامت، تنها همين شرطهاست.

22.چرا برخي پيامبران را اولوالعزم ناميده‏اند؟
اين که برخي پيامبران را اولوالعزم ناميده‏اند احتمالاً به اين دليل است که آنان عزمي راسخ در برخورد با مشکلات داشته و در مسير راه خدا بسيار پايداري و کوشش کرده‏اند. در قرآن کريم، شکيبايي و پيامبري پيامبران اولوالعزم نمونه‏اي آرماني براي ديگر مردم است و به پيامبر اسلام«صلي الله عليه وآله» که خود از اين پيامبران است، امر شده است که شکيبايي کند؛ همچنان که پيامبران اولوالعزم شکيبايي کرده‏اند: «فاصبر کما صبر اولوالعزم من الرسل»(5). در برخي روايات آمده است که پيامبران اولوالعزم به اين نام خوانده شده‏اند زيرا آن بزرگواران داراي شريعتي خاص بوده‏اند، در حالي که ديگر پيامبران از شريعت آنان پيروي و همان را تبليغ ميکرده‏اند(6). همچنين، در برخي از روايات آمده است دليل اين که پيامبران اولوالعزم به اين نام نام خوانده‏اند اين است که آنان نه بر گروهي محدود، بلکه بر تمامي آدميان و نيز بر جنيان مبعوث بوده‏اند(7). « بخش پاسخ به سؤالات 5) سوره احقاف، آيه 35.6) اين روايات در بحارالانوار، ج 11، ص 34 و 35 آمده است.7) نگاه کنيد به: بحارالانوار، ج 11، ص 58 به نقل از اقبال الاعمال، ص 710.

23.آيا مقام امامت، که برخي پيامبران«عليهم السلام» داشته‏اند، از مقام نبوّت برتر است؟
مقام امامت بالاتر از نبوّت است و برخي از پيامبران بزرگ با اين که پيامبر بوده‏اند مقام امامت را نيز داشته‏اند؛ مانند حضرت ابراهيم«عليه السلام» که پس از گذشتن سالياني از پيامبرياش خداوند او را امام قرار داد: «و اذا تبلي ابراهيم ربه بکلمات فاتمهنّ، قال اني جاعلک للناس اماما(3)؛ و هنگامي که پروردگار ابراهيم، او را با کلماتي بياموزد و او از عهده آنها برآمد[خداوند به او] فرمود: من تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم.» مقام امامت، رهبري جامعه از روي حکمت و قوانين الهي است که جامعه به وسيله آن به تعالي و سعادت ميرسد. به عبارت ديگر، مقام امامت، رهبري حکومت الهي است که از سوي خداوند به برخي پيامبران، از جمله رسول‏اللَّه«صلي الله عليه وآله»، اعطا شده است(4). « بخش پاسخ به سؤالات » 3) سوره بقره، آيه 124.4) نگاه کنيد به: سبحانى جعفر، الالهيّات، ج 2، صص 618 تا 623

24.کداميک از نبّوت و امامت از لحاظ معنوي بر ديگري برتري دارد؟
امامت، همچنان که از قرآن کريم بر ميآيد، منصبي است که به برخي پيامبران - مانند ابراهيم«عليه السلام» - اعطا شده و عبارت از مقام سرپرستي و اداره جامعه است(1) و قرآن کريم آن را حکومت و پادشاهي نيز خوانده است. روشن است که امامت در اين موارد شأني افزون بر شأن نبّوت است که از گذر مصلحت الهي و نيز پايداري و صبر در مقابل سختيها و آزمايشهاي آسماني براي آنان حاصل ميشده است. همچنان که درباره ابراهيم«عليه السلام» آمده است: «و اذا ابتلي ابراهيم ربّه بکلمات فاتمهنّ قال اِنّي جاعلک للنّاس اماماً؛(2) و هنگامي که خداوند، ابراهيم را به اموري [مانند ذبح اسماعيل‏] امتحان کرد و [آن گاه ]خداوند فرمود: به درستي که من تو را براي مردم امام قرار دادم». با اين همه امامت، فرعي بر نبّوت است و از آن سرچشمه ميگيرد؛ يعني نبّوت چون سرچشمه‏اي است که مقررات و معارف الهي از آن سرچشمه ميگيرد. و آن گاه از گذر امامت در جامعه جاري ميگردد. « بخش پاسخ به سؤالات » 1) نگاه کنيد به: مجمع البيان، ج 1، ذيل سوره بقره، آيه 124.2) سوره بقره، آيه 124.

25.چرا خدا بين پيامبران و ديگر انسان‏ها فرق گذاشته و تنها به پيامبران عصمت و دوري از گناه و بدي اعطا کرده است؟
عصمت پيامبران و امامان گرچه يک موهبت الهي است امّا به لحاظ اين که خداوند ميدانسته که آنان منهاي عصمت هم با ديگران در مراتب اخلاص و فداکاري فرق داشته از ديگران پيشقدم بودن از اين رو آنان به اين موهبت تخصيص داده است. بنابراين معصومين«عليهم السلام» خود، شايستگي و ويژگيهاي ذاتي براي قبول مقام عصمت داشته‏اند و افاضه و موهبت الهي بيحساب و بدون جهت نيست.

26.آيا اين که خداوند افرادي را پيامبر و معصوم قرار داده است تبعيض نيست؟ مگر نه اين است که خداوند هر کس را معصوم قرار دهد ديگر گناه نميکند؟
اولاً، مواهب و الطاف خداوند به انسانها براساس مشيّت ذات مقدّس اوست و کسي از خداوند چيزي طلبکار نيست تا بر خداوند لازم باشد نعمت و موهبت خويش را به همگان يکسان ببخشيد. اگر خداوند کساني را بدون استحقاق مورد لطف و عنايت قرار دهد و آنان را از ديگران برتر بداند، تبعيض و بيعدالتي نيست، بلکه تبعيض و بيعدالتي در جايي است که از آنچه حق کسي است، کمتر بگذارند. ثانياً، بنا بر روايات، خداوند ميدانسته است که پيامبران و امام«عليهم السلام» حتّي اگر معصوم نيز نميبودند، هم چنان در فرمانبرداري و بندگي از ديگران پيشي ميگرفتند و از اين رو، آنان را برگزيده و عنايات ويژه خويش را بدانان عطا کرده است.

27.آيا پيامبران و امامان در گناه نکردن و معصوم بودن مجبور بوده‏اند؟
عصمت عبارت از يک حالت دروني است که پيامبران و امامان به لطف خداي متعال در اثر بينش عميق و شناخت واقعي خدا واحد آن هستند، اما معناي اين کلام اين نيست که پيامبر و امام در گناه نکردن مجبور باشند، و يا به تعبير ديگر، انجام گناه براي آنان محال عقلي باشد، بلکه همانطور که ساير انسان‏ها هم ميتوانند گناه کنند و هم ميتوانند از آن خودداري کنند، و چه بسا به خاطر ترس از خدا از آن خودداري ميکنند، پيامبران و امامان هم در عين اينکه ميتوانند گناه کنند در اثر معرفت و شناخت کامل خدا و بينش عميقشان به اختيار خود از گناه خودداري ميکنند.


مهدویت
زمینه سازی برای ظهورامام مهدی (عج)  و رسالت منتظران
انتظار فرج و آرزو و اميد و دلبستن و به آينده دو گونه است :
انتظاري كه سازنده و نگهدارنده ، تعهد آور ، نيرو آفرين و تحرك بخش است ، به گونه اي است كه مي تواند نوعي عبادت و حق پرستي به شمار آید .
انتظاري كه گناه است ، ويرانگر و اسارت بخش و فلج كننده است.
«وَعَدَ اللّه‏ُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنکُمْ وَعَمِلُواْ الصَّـلِحَـتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الاْءَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيـُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِکُونَ بِي شَيْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَـآئِکَ هُمُ الْفَـسِقُونَ». )55 نور)
خداوند به دين باوران مسلماني که کارهاي شايسته و نيک انجام دهند، وعده داده است که به طور حتم آنان را فرمانروايانِ زمين گرداند،... و زمينه لازم براي حکومتِ دين در جامعه و نفوذِ آيينِ خداپسندانه را برايشان فراهم آورده، و امنيت و آرامش را جايگزين ترس‏ها و نگراني‏ها سازد...
همچنین پيامبر صلی الله علیه واله درباره انتظار می فرمایند :
«اُبَشِّرِکُم بِالمهدي يَبْعَثُ في امّتي عَلَي اخْتِلافِ مِنَ النّاسِ و زَلازِل، فَيَمْلاُ الارضَ قِسطاً و عَدْلاً، کما مُلئَتْ جوراً و ظلماً، يَرْضي عنه ساکِنُ السماء و ساکِنُ الارض (2)، يَقسِمُ المال صَحاحاً» فقال له رجلُ: «ما صَحاحاً؟»قالَ: «بِالتَّسوَية بَيْن الناس» شمارا به مهدي مژده مي‏دهم، آن گاه که مردمان با هم اختلاف يابند و ناامنيها و دل نگراني‏ها آنان را در بر گيرد، بپا مي‏خيزد، و عدل و داد را در دنيايي که آکنده از ظلم و ستم گشته، مي‏گستراند. و اموال (داراييها و امکانات اقتصادي) را به طور مساوي بين همه تقسيم مي‏کند، (و اين چنين است که) اهلِ آسمان و ساکنان زمين از او خشنود مي‏شوند.
رسالت منتظران در زمان غيبت
پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم نيز مي‏فرمايد " افضل اعمال امتي انتظار الفرج
بهترين کارهاي امت من انتظار فرج است افضل العبادة انتظار الفرج. بهترين عبادت انتظار فرج است حضرت امام صادق عليه‏السلام پرسيدند  چه مي‏فرماييد درباره کسي که بميرد در
حال انتظار فرج آل محمد؟  فرمود: او مانندکسي است که در خدمت  قائم آل محمد عليه‏السلام در ميان خيمه است مختصري سکوت نموده فرمود چون کسي است که با  پيغمبر است.
حضرت امام صادق عليه‏السلام به ابي بصير فرمود "
من سره ان يکون من اصحاب القائم فلينتظر و ليعمل بالورع و محاسن الاخلاق و هو منتظر فان مات و قام القائم بعده کان له من الاجر مثل اجر من ادرکه فجدوا و انتظروا هنيئا ايتها العصابة المرحومه. .
هر کس مايل است از اصحاب قائم (عج) باشد انتظار فرج را بکشد و پرهيزکاري را پيشه خود سازد و خويشتن را به اخلاق پسنديده بيارايد. چنين شخصي منتظر خواهد بود. در اين صورت کوشش کنيد و انتظار داشته باشيد اين مقام گوارا باد شما را اي گروه بخشيده شده.
پيغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
درآينده گروهي خواهند آمد که پاداش هر يک از آنها برابر با پنجاه نفر شما است اصحاب عرض کردند آقا ما با شما در جنگ بدر و حنين شرکت کرديم و آيات قرآن درباره ما نازل شد، فقال انکم لو تحصلوا لما حصلوا لم تصبروا صبرهم اگر بر شما تحميل کنند آنچه بر آنها تحميل شده صبر آنها را نخواهيد داشت
راهبردهای فرهنگی منتظران قبل ازظهور
    1)تشکيل جامعه و امت واحده
    2) انتظار واقعی
    3) افق های فکری
    4) آمادگي روحي‏ دربرابر حوادث
    5) رفعت ذکر
    6) شهادت و چشم انداز راه‏
    7) اطاعت و تقوا
    8) ارتباط و پيوند با خدا
    9) طرح و برنامه ريزي‏

نمونه سوالات امتحانی  اندیشه اسلامی 2                کلاس استاد غزالی        آذر 89
1. معاني ومراتب امامت را نام ببريد؟
2.حديثى متواتر ی را كه مورد اتفاق شيعه وسنى میباشد،«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة‏جاهلية‏» به چه معناست ؟
3.استدلال شيعه در باب‏امامت به اين آيه  که اتفاق شيعه و سنى است كه اين آيه در شان على(ع)نازل شده آيه: «انما وليكم الله و رسوله‏و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم‏راكعون‏»چيست ؟
4.منظور آيه شريفه در سوره‏مائده، «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» چيست ؟
5.آيه:«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته‏» بيانگر چيست؟
6.در مبحث ولايت دو بحث جداگانه است آنها كدامند ومنظور از  ولايت خاصه چيست؟
7. «مولى» در حديث من كنت مولاه فعلى مولاه به معنى چيست ؟
8. فخر رازى در ذيل آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك »چه مطلبي را در از طرف عُمَر بيان مي كند ؟

9.مفسران و راويان حديث در ذيل آيات آغاز سوره معارج (سئل سائل بعذاب واقع - للكافرين ليس له دافع - من الله ذى المعارج) چه مطلبي را بيان مي دارند ؟
10.راه اثبات وحي چيست؟
11.وحي چيست؟
12.دوران فترت در وحي يعني چه؟
13.آغاز و انجام دوران فترت کي بوده و نخستين آيه‏اي که پس از دوران فترت نازل شده است کدام آيه است؟
14.چگونه فرشتگان، وحي را به قلب پيامبر«صلي الله عليه وآله» القا ميکرده‏اند؟
.آيا تمام رفتار و کردار و گفتار پيامبر«صلي الله عليه وآله» وحي و حکم خدا بوده است؟
.فرق وحي با الهام چيست؟
15.آيا رؤياي صادق جزئي از نبوّت است؟
16.تفاوت وحي و معجزه چيست؟
17.چرا خداوند آدميان را به گونه‏اي نيافريده است که به پيامبران«عليهم السلام» نيازمند نباشد؟
18.مهم‏ترين هدف بعثت پيامبران«عليهم السلام» براي نظام اجتماعي چيست؟
19چرا خداوند پيامبر يا امامي از ميان زنان بر نگزيده است؟
20آيا نبّوت، موروثي نيز هست؟
21.چرا از ميان آدميان تنها شماري اندک از جانب خداوند به پيامبري يا امامت رسيده‏اند؟
22.چرا برخي پيامبران را اولوالعزم ناميده‏اند؟
23.آيا مقام امامت، که برخي پيامبران«عليهم السلام» داشته‏اند، از مقام نبوّت برتر است؟
24.کداميک از نبّوت و امامت از لحاظ معنوي بر ديگري برتري دارد؟
25.چرا خدا بين پيامبران و ديگر انسان‏ها فرق گذاشته و تنها به پيامبران عصمت و دوري از گناه و بدي اعطا کرده است؟
26.آيا اين که خداوند افرادي را پيامبر و معصوم قرار داده است تبعيض نيست؟ مگر نه اين است که خداوند هر کس را معصوم قرار دهد ديگر گناه نميکند؟
27.آيا پيامبران و امامان در گناه نکردن و معصوم بودن مجبور بوده‏اند؟
28 .انتظار فرج و آرزو و اميد و دلبستن و به آينده چند گونه است ؟
29.رسالت منتظران در زمان غيبت در چیست؟
30.راهبردهای فرهنگی منتظران قبل ازظهور  رانام ببرید؟

 

آخرین بروز رسانی در شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۵۰
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید