اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
اشعار نجوای انتظار مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه, ۰۹ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۰۷:۳۷

بسم الله الرّحمن الرّحيم
يکي از رايج ترين شيوه هاي عرض ادب به آستان مقدّس اولياء دين عليهمالسّلام،سرودن اشعار وخواندن آنها با لحني مناسب شأن آن عزيزان است ونشرآن آثار در ميان علاقه مندان به اين حوزه ي فرهنگي است.
در اين ميدان افراد زيادي قدم نهاده وبه قدر ذوق وبضاعت وتوانايي خود خدماتي ارزشمند نموده اند و بي ترديد اجر آنها در پيشگاه حضرات معصومين(عليهم السّلام) محفوظ است اين حقيرکمترين كه سال ها افتخار حضور در محافل مذهبي وتوفيق ذکر معارف دين وفضائل ومناقب اهل بيت عصمت وطهارت(عليهم السّلام) را داشته ودارم با اشعار فراواني از شعراي آل الله برخورد کرده ام با توجّه به ذوق خدادادي که خالق مهربان در نهادم قرار داده است مجموعه اي از بهترين متون ادب فارسي را در بُعد شعر آئيني جمع آوري کرده ام که اميدوارم بتوانم در قالب هاي مفيدي به دوست داران اهل بيت (عليهم السّلام)تقديم مي کنم.
اين مجموعه که در اختيار شماست مربوط به وجود نازنين حضرت وليّ عصر (عجّل الله تعالي فرجه الشّريف)است،اميدوارم اين قدم ناچيز مرضيّ نظر کريمانه ي آن عزيز باشد انشاءالله
از علماي اعلام و مادحين اهل بيت عصمت وطهارت تقاضامندم چنانچه اين آثارمقبول نظرشان افتاد اين کمترين را از دعاي خير فراموش نکنند.درپايان ازهمه ي عزيزاني که درتکثيروانتشاراين اشعارهمکاري نموده اند،سپاس گزاري مي  کنم .
اصفهان ،علي اصغر حبيبي ، دهه اوّل ذي الحجّه 1431 هجري قمري
سمیّ احمد
مژده که روی خدا ز پرده  برآمد
آیت داور به خلق جلـوه گرآمد
بی خبران رازفیض کل ،خبرآمد
مظهرکـل در لباس جزء درآمد
معنی واجب گرفت صورت امکان
عقل نخستین، بزرگ صـادراوّل
کـا لـبد مستنیر و جـان ممثّـل
راه بـدا را یکی  فروخته مشعل
هادی ومهدی سمیّ احمد مرسل
حجّـت غـایب ولیّ  ایزد  منّان
پرده نشین حریم لم یزلی اوست
شاهـد غیبیّ ودلبر ازلی اوست
مرشد ومولا و پیشوا و ولی اوست
بـاری سرّخفی ونورجلی اوست
خواهش پیدا شماروخواهش پنهان
ای قمـرتـا بناک بـرج امـامت
وی گـهرآبـداردرج کـرامـت
ای بـه قد و قا مت تو شور قیامت
خیز و برا فراز یک سر آن قدوقامت
خیزو برا فروز یک ره آن رخ رخشان
شعرازملک الشّعرای بهار خراسانی
***
سرودميلاد امام زمان(عليه السّلام )
نگار بي همتا،مه ولا آمد           سلاله ي زهرا،گل خدا آمد
اين بهارخوبي هاست،اين صفاي عشق آمد   
هم نگارمه سيما، هم خداي عشق آمد
گل وفا مهدي  _ بيا بيا مهدي(2)
بيا به روي دل تبسّمي فرما        بيا بسوي دل،تکلّمي فرما
تو،نياز دلهائي پس چرا نمي آئي
اي حديث شيدائي،اي بهار زيبائي
گل وفا مهدي- بيا بيا مهدي(2)
بدون تو جانا، ز زندگي سيرم     نگار دل بازا، رکاب تو گيرم
اي، زداغ هجرانت، غم به دل فزون گشته
بي جمال تابانت، دل سبوي خون گشته
گل وفا مهدي- بيا بيا مهدي(2)
***
محشرموعود
برج عصمت ز گریبان قمرآو رده  برو ن
یاکه خورشید درخشنده سرآو رده برو ن
آفتـاب فلک اینک ز زمین کرده طلـوع
یا زمین مهردرخشان ز برآ و رد ه برو ن
دیده بگشوده ویا غنچه ی نرگس شده باز
یا دهـان فلک است وگهرآو رد ه برو ن
مـاه شعـبان به جهان محشرموعود بود
تا زخود حجّت ثـانی عشرآو رد ه برو ن
******
مولودیّه
اي منتظِران مژده که اين منتظَر آمد
محبوب خدا حجّت ثاني عشر آمد
در نيمه ي شعبان معظّم به دو صد ناز
مقصود حق از خلقت جنّ وبشر آمد
گيتي شده از طلعت وي مطلع الانوار
از غيب چو نور رخ او جلوه گر آمد
نرجس به خود از شوق ببالد  به دو عالم
چون مادر فرخنده بر اين مه پسر آمد
تا گشت مسمّاي به نرجس گل نرگس
مطلوب ومعرّز برِ صاحب نظر آمد
از ملک حدوث او ز قِدَم چون که قدم زد
آوازه ي جاء الحقش از عرش برآمد
حق گشت عيان دوره ي باطل سپري شد
ايـّام جفـا و ستـم و ظـلم سـر آمد
اي قائم آل نبي اي مهدي موعود
اي آن که وجودت سبب بحر وبر آمد
اي واسطه ي کون ومکان قاسم الارزاق
کز  پرتوِ تو نوربه شمس و قمر آمد
وقت است که از پرده ي غيبت به در آيي
زيرا که محبّان تو را خون جگر آمد
شعر از محمّد علّامه
***
منتظران نیمه ی شعبان رسید
برتن بی جان جهان جان رسید
مژده بـه یاران که صفاآمده
ایمـنی و مـهرو وفـاآمده
***
برخیزکـه حجّت خـدا می آید
رحمـت زحـریم کبریـا می آید
ازگلشن عسگری گذرکن که سحر
بـوی گـل نرگس زفضا می آید
***
عید سعید
هوش کنید مست را              آب زنید  دسـت را
سجده کنید هست را             عید سعید می رسد
نـوکنید جا مـه را               پاک کنید خا نه را
گل بدهیددوست را                عید سعید می رسد
سیرکنید گشنه را                   آب دهید تشنه را
دورکنید غصّه را                   عید سعید می رسد
أ رج نهید زنده را                یاد کـنید رفـته را
عفو کنید بنده را                 عید سـعید می رسد
***
پیک بهار
رسید مژده که پیک بهارمی آید
شمیم عطر زهرلاله زارمی آید
دمی که نوگل نرگس نقاب بگشاید
شکوفه بر سر هرشاخسارمی آید
هوامسیح نفس می شودزمین سرسبز
زپشت گردزمان تک سوارمی می آید
نسیم عشق به دل های مرده جان بخشد
قرارهـا به دل بی قـرارمی آید
به تیغ عدل مسخّرکند تمام زمین
زلال فیض به هرچشمه سارمی آید
هزارجان گرامی فدای هر قدمش
درآن نفس که گل نوبـهارمی آید
***
بیا که باغ پـراز عطردلربایی توست
نسیم ،چشم به راه گره گشایی توست
بـه دیرپایی شب های انتظارقـسم
کبـوتردلم ای نازنیـن هوایی توست
دعا کـندکـه بـیـاییّ و صـبح سر بزند
که بی ستاره ترین شب شب جدایی توست
***
یک نخ ازجامه ی احرام تو ما را کافی است
نه که مارا همه ی خلق جهان راکافی است
پسرحضـرت نرگـس بـه جمـالت نازم
گوهر و هر تو ما را به دو دنـیا کافی است
درمـنا یا بـه حـرم یـا عـرفات و مشعر
لحظه ای یـاد کنی ازمن شیدا کافی است
گرتو را ضی شوی ازمن همه روزم عید است
نامه ای گرشود ازسوی تو امضا کافی  است
***
یارب عیداست عطا برهمه ده
برماتم واندوه همه خاتمه ده
پایان غم همه ظهورمهدی است
تعجیل فرج به مهدی فاطمه ده
***
روزی گره اززمانه واخواهد شد
راز شب تـار بـرملا خواهد شد
در راه ،عزیزی است که باآمدنش
هرقطب نما ، قبله نماخواهد شد
***
بـرای آمد نت انتـظارکافـی نیست
دعاو اشک دل بـی قرارکافـی نیست
خودت دعاکن ای نازنین که بـرگرد ی
دعای این همه شب زنده دارکافی نیست
***
رواق منظرچشـم من آشیانه ی توست
کرم نماو فرود آ که خانه خانه ی توست
***
تادرپنـاه مصـحف ودردیـن احمدیم
بـرجـمله ی خلایق عـالم سـرآمدیم
هرکس برای خویش پناهی گزیده است
مـا درپــناه مـهدی آل مـحمّـدیم
***
منظرچشم
روشنی طـلعت تـوماه ندارد
پیش تـوگـل رونق گیاه ندارد
جانب دل ها نگاه دارکه سلطان
مُلـک نگیرد ا گـرسـپاه ندارد
ای شه خوبان به عاشقان نظری کن
هیچ شهی چون تو این سپاه ندارد
گوشه ی ابروی توست منظرچشمم
خوش ترازاین گوشه پادشاه ندارد
***
حسن یوسف دم عیسی ید موسی داری
آنـچه خوبان همه دارند تو تنها داری
***
شب انتظار
درآرزوي وصل خزان شد بهـارما
اي واي مـا و اين دل امّيـدوارما
او وعده داده است که درجمعه مي رسد
اين جمعه هم گذشت ونيامد نگارما
مااز گُنَه به کارظهورش گ‍رِه زديم
با آنـکه اوگشوده گِـرِه ها زکارما
گاهي اگر دعاي فرج کـارگر فتاد
شد ما نـع فـرج ، گنهِ بي شمارما
بس شب گذشت وصبح برآمد ولي خدا
کي مي رسد به روز، شب انتظار ما
دارد نـواي نـغمه ي عجّل عـلي ظهور
آهـي کـه خيزد ازجگر داغدار ما
برروي آن نوشته که يابن الحسن بيا
هرلاله اي کـه مي دمد ازلاله زارما
با شـد اثرکند بـه دل مـهر پرورش
اشکي که مي چکد زغمش برعذار ما
***
چشم بیمار
غفلت از یار شدن گرفتارشدن هم دارد
ازشمـا دورشـدن زار شـدن هم دارد
هرکه ازچشم  بیفـتاد محلّش ند هند
عبدآلوده شدن خوارشـدن هم دارد
عیب ازما ست که هرصبح نمی بینیمت
چشم بیمـارشدن تـارشدن هم دارد
همه بـا درد به دنبال طبیبی هستیم
دوری ازکـوی تو بیمارشدن هم دارد
ای طبـیب همه انگاردلت با ما نیست
بد شدن حسّ دل آزار شـدن هم دارد
آن قدرحرف دراین سینه ی ماجمع شده
این همـه عقـده تلنبارشـدن هم دارد
ازکریمان فقرا جود وکـرم می خواهند
لطـف بسیارطـلب کارشدن هم دارد
نـکند منـتظرمـردن مـا یـی آقـا
این بـدی مـانع دیدارشدن هم دارد
مـا أ سیـریم أ سیرغـم دنـیا هستیم
غفلت ازیارشدن گرفتارشدن هم دارد
***
بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سال هاي هجر وشمسي همه بي خورشيدند
تو بيايي همه ساعات وهمه ثانيه ها
از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

***
بیابیا که سوختم زهجرروی ماه تو
بهشت رافروختم به نیمی ازنگاه تو
اگرکه نیست باورت بیاکه روبروکنم
بدان امیدزنده ام که با شم سپاه تو
***
مرا عهدی است باجا نان که تا جان دربدن دارم
هوا داران کویـش راچـو جـان خویشتن دارم
***
غم خانه
گفتم که روي خوبت ازمن چرانهان است
گفتا تو خودحجابي ورنه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مراغم تو خوشتر زشادماني است
گفتا که درره ماغم نيزشادمان است
گفتم فراق تاکي گفتا که تا توهستي
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که سوخت جانم ازآتش نهانم
گفت آنکه سوخت اورا کي ناله و فغان است
گفتم که حاجتي است گفتا بخواه ازما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز(فيض) بپذير اين نيمه جان که دارم
گفتا نگاه دارش غم خانه ي نهان است
اثر طبع ملّا محسن فيض کاشاني( قدّس سرّه)
***
بر سر يوسف اگر نام غلاميت نهند
تا قيامت شرف دوده ي اسحاق آيد
***
چه خوش است صوت قرآن زتو دلربا  شنیدن
به رخت نـظاره کـردن سخن خـدا شنیدن
***
اورا به چشم پاک توان دید چون هلال
هردیده جای دیدن آن ماه پاره نیست
***
نوروقبس
ازعمر ا گر چه ما را جز یک نفس نبا شد
جز دیدن جمالت دردل هوس نبا شد
یابن الحسن کجایی داد ازغم جدایی
بازآ که جز تو مارا فریا درس نبا شد
بین خیل عا شقا نت درورطه ی بلایند
بهرنجـات ایشان غیرازتوکس نبا شد
ما نیستیم هرچند لایق به صحبـت تو
دانی که گلستان هم بی خاروخس نبا شد
آن چهره ی دل آرا بنما به ماکه مارا
دردل جزآرزویت درهرنفس نباشد
ماه رخ آشکارا بنما که این جهان را
غیرازفروغ رویت نور و قبس نبا شد
دل داده جمالت تنها نه (جان نثار)است
کوعا شقی که اورا ایـن ملتمس نبا شد
شعرازحاج شیخ رمضان علی جان نثاری (زیدعزّه )
***
جان جهان
تو جان جهاني فدايت شوم          
تو بهتر زجاني فدايت شوم
نه ماهي نه مهري به رويت قسم      
بِه از اين وآني فدايت شوم
چه کردم گناهم چه بوده چرا
ز چشمم نهاني فدايت شود
قلم را شکستم دهان دوختم
تو فوق بياني فدايت شوم
دلم راکه چون سايه دنبال توست       
کجا مي کشاني فدايت شوم
چه کم گرددازتومراهم اگر           
کنارت نشاني فدايت شوم
الا اي تمام جهان ازتـو پُر                
کجاي جهاني فدايت شوم
خيال تو دل راصفا مي دهد                   
زبس مهرباني فدايت شوم
عجب نيست از شهد وصلت اگر
مرا هم چشاني فدايت شوم
از آن رو نهاني که مي بينمت
به هر جا عياني فدايت شوم
چه پيدا چه پنهان به هرجا روم
امـام زمـاني فـدايت شـوم
نه تنها به (ميثم)  به  خلق جهاني
تو کهف اماني فدايت شوم
شعر از غلام رضا سازگار (ميثم)
*****
عزيزا کاسه ي چشمم سـرايت
ميان هر دو چشمم جاي پايت
از آن ترسم که غافل پانهي باز     
نشيند خـار مژگانم بـه پايت
***
روز مرگم نفسي وعده ي ديدار بده
و انگهَم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
***
دل مي رود زدستم صاحب دلان خدارا
بيرون خرام ازغيب طاقت نمانده مارا
اي کشتي هدايت ازغرق ده نجاتم
شايد دوباره بينم ديدارآشنا را
ده روز چرخ گردون افسانه است وافسون
يک لحظه خدمت تو بهتر زملک دارا
***
همه شب برآستانت شده کار من گدايي
به خدا که اين گدايي ندهم به پادشا هي
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي
***
دیده را فایده آنست که دلبربیند
ور نبیند چـه بود فایده بینایی را؟
***
مصلح کل
اي نظام دو جهان بسته به تارمويت
انس بگرفته دل ما به سرگيسويت
ديده گر قابل آن نيست که بيند رويت
سوي عالم نظري اي دل عالم سويت
درهمه عالم وآدم به خيال تو خوشيم
درشب هجربه اميّد وصال   تو خوشيم
به خدا بارفراق توکشيدن سخت است
جرعه اي از مي وصل تو چشيدن سخت است
هرسخن جز سخني ازتوشنيدن سخت است
همه راديدن و روي تو نديدن سخت است
اي ز نور تو دل و ديده فروزان ما را
درغم خويش ازاين بيش مسوزان ما را
اي که اکناف جهان سفره ي عام تو بود
رشحه ي فيض ابد ريزش جام توبود
مصلح کل تويي و صلح به نام تو بود
رجعت آل علي بعد قيام تو بود
اين تويي آن که جهانت همه تسخير شود
دولت    آل   علي از تو  جهان گير    شود
اين شب تيره به پايان رسدانشاءالله
يوسف مصربه کنعان رسدانشاءالله
درد ها راهمه درمان رسدانشاءالله
چون که آن حجّت يزدان رسد انشاءالله
اندرآن روز که  او سر ز يهودان  گيرد
شيعه ي بي سروسامان، سروسامان گيرد
شعر از سيّد رضا  مؤّيد خراسانی
***
ا گربه زلف دراز تـو دست مـا نرسد
گناه بخت پریشان ودست کوته ما ست
***
منزلگه یار
منزلگه آن یار ا گـرخانه ی من بود
فردوس برین گوشه ی کا شانه ی من بود
شا هـان جـهان را نشدی هـیچ میسّر
آن گنج مرادی که به ویرانه ی من بود
هرگوشه ی چشمی که نمودآن شه خوبان
تیری بـه دل خسته ی دیـوانه ی من بود
گرسوخت مراجلوه دیدارعجب نیست
کان شمع مراد دل دیوانه ی من بود
هرناحیه شد جلوه گرازحسن نگاری
ازپـرتـوآن دلـبرجانانه ی من بود
گرهوش مرا بُرد لبش روح و روان داد
کان آب حیات ومی ومیخانه ی من بود
بُردآن خم ابرو زکنشتم سوی محراب
دربی خبری دید که بتخانه ی من بود
لطف ازلی گفت که ای(فانی  )محروم
آزادیـت ازپـند حکیمانه ی  من بود
شعرازآیه اللّه شیخ محمّدجوادانصاری همدانی (قدّس سرّه )
***
نسیم رحمت
اگر چه روزمن و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد
چقدرخاطره انگيز وشاد و رؤيايي است
قطارعمرکـه درانتـظارمي گذرد
به ناگهاني يک لحظه ي عبـورسپيد
خيال مي کنم آن تک سوارمي گذرد
کسي که آمدني بود وهست مي آيد
بدين اميد ، زمستان ، بهارمي گذرد
نشسته ايم به راهي که ازبهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد
به شوق زنده شدن عاشقانه مي ميرم
دوباره زيستنم زين قرارمي گذرد
همان حکايت خضراست وچشمه ي  ظلمات
شبي که ازبر شب زنده دارمي گذرد
شبت هميشه شب قدرباد و روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد
***
دردجنون
درد فراق شاه را من به بيان وگفتگو
شرح نمي توان دهم نکته به نکته موبه مو
جامه ي صبر بردرم چند درانتظار او
قطعه قطعه نخ به نخ تاربه تار پو به پو
مي طلبم نشانه ازهرکه رهم نمي دهد
گفته به گفته دم به دم نکته به نکته سو به سو
تا که کنم سراغ ازاو مي گذرم به هرطرف
خانه به خانه جا به جا کوچه به کوچه کو به کو
کاش توان گريستن شام وسحر به ياد او
دجله به دجله يم به يم نهربه نهر جو به جو
درد جنون عشق او مي کشدم به  برّوبحر
شهربه شهر دِه به دِه درّه به درّه کو به کو
باده بريز ساقيا ساغر غم زخون دل
جام به جام دم به دم خُم خُم هم سبو سبو
تا که کنم نثاراوجان فکار خويش را
زآتش هجر پي به پي و زغم و رنج تو به تو
کشته ي عشق شاه رابلکه برند عاشقان
دست به دست پابه پا شانه شانه رو به رو
***
جمال الله
چو خوش باشد که بعدازانتظاري
بـه امّيدي رسـند امّيدواران
جمـال اللَّه شـود ازغيـب طالع
پديدارآيد اندربزم ياران
همي گويد منم آدم منم نوح
خليل داورم قربان جانان
منم مولا علي شاه ولايت
منم سبطين وهريک ازامامان
منم موسي منم عيسي بن مريم
منم  پيغمبر آخر زما نا ن
توای عدل خداکن دادخواهی
زجاخیز ای  پناه بی پنا هان 
برون کن زآستین دست خدارا
به خون خواهیّ وازخون نیاکان
توموسی وارشمشیرخدایی
بکِش وانگه بکُش فرعون وهامان
قدم درکربلا بگذار و بستان
سر پرخون ز دست نيزه داران
خبرداري که ازسمّ ستوران
تني باقي نما نداز شه سواران
تو اي دست خدا با شصت قدرت
بکش تيراز گلوي شيرخواران
شنید ستی چنان دست خدارا
جدا کردنـد ازتن ساربا نان
قدم بگذار و در دروازه ي شام
بپوشان محمل اشترسواران
شعراز آیه الله حاج ميرزا محمّد ارباب مجتهد قمي
***
محفل مشتاقان
اي برده گل رويت رونق ز گلستان ها
وز قامت دلجويت پيرايه ي بستان ها
مهرت زدل عاشق هرگز نرود بيرون
ثبت است حديث تو در صفحه ي دوران ها
هر کس که ترا جويد دست از همه جا شويد
اين دل به تو سان گيرد زين بي سرو سامان ها
اي خضر مبارک پي بنماي به من راهي
سرگشته چنين تاکي گردم به بيابان ها
دردي به سر درداست با درد تو درمان ها
زخمي به سرزخم است بازخم تومرحم ها
دامن مکش از دستم باشدکه به امّيدت
يکباره کشي دستم دست ازهمه دامان ها
آيا چه نمايان شد ازچاک گريبانش
کش چون گرهي بگشود شد چاک گريبان ها
پروانه صفت گردم گرد سرهرشمعي
از روي توچون روشن شد شمع شبستان ها
آن کس که توراجويددست ازهمه جاشويد
دل ازتوچسان گيرد  اين بي سرو سامانها
مقصود من محزون ازباغ تماشا نيست
چون بوي تو دارد گل کردم به بيابان ها 
پيمانه ي دلها  شدلبريززمهرتو
کزروزازل بستيم باعشق توپيمانها
بر  محفل    مشتاقان اي ماه تجلّي   کن
پروانه صفت سوزم برشمع رخت جانها
***
بيا که وقت تو بسيارو وقت من تنگ است
دو روز آخرعمر است وگوش بر زنگ است
بيا که دل   بيمـار   من      شـفا  بخـشي
وگرنه عاشق چون من براي توننگ است
***
روی یار
ز دوري رخت اي پادشاه حسن وجمال
رسيده جان به لب عاشقان تعال تعال
به ذکرحسن توکرّوبیان عالم قدس
یسبّحـون لـه بـالغدوّ والآصال
امام مهدی هادی شهنشه دوجهان
سمیّ ختم رسل ماحی رسوم ضلال
چنان که نعمت حق است ازحساب برون
ترا برون زحساب است علم وقدروکمال
بيا بيا که همه عاشقان سر از سرشوق
به کف گرفته مهيّا براي استقبال
اگر  نبود   ز يمن   وجود     اقدس   او
به پا نبود نه ارض و نه سما  نه ماه و نه سال
گذشت عمرمن و وصل تونصيب نشد
مگر به خواب ببينم شبي زمان وصال
به عجزولابه توان ديدروي يار(تقي)
به عجزکوش و به زاري بکن تو استقبال
شعرازآيت الله محّمد تقي موسوي اصفهاني(اعلی الله مقامه)
***
نقش عشق
آبرومندم  به عشق روي  تو
سرفرازم به هواي کوي تو
رفرفم  را تا به أو أدني  رسيد   
قاب قوسين خم ابروي تو
من نيم  بيگانه، ازخويشم مران  
سالها خوکرده ام با خوي تو
ما سوا را پشت سرافکنده ام   
تاکه ديدم روي دل را سوي تو
برجبينم نقش عشق خال توست     
درمسلمـاني شدم هندوي تو
ازبهشت عنبرين خوش بو تراست   
گلـشن جـانم بـه ياد بوي تو
رشک سينا شد فضاي سينه ام     
ازفـروغ غـرّه ي نيـکوي تو
دل  زهر آ شفتگي آزاد  شد   
تا که شد درحلقه ي گيسوي تو
(مفتقر) سرگشته ي چوگان توست  
سرچـه باشد تا بگرددگوي تو
شعر از آيت الله شيخ محمّدحسين غروي اصفهاني (قدسّ سرّه)
***
کوی عاشقان
چرا به کوي عاشقان دگر گذرنمي کني
چه شدکه هرچه خوانمت به من نظرنمي کني
مگرمرا زدرگهت خدا نکرده رانده اي
دگربراي خدمتت مراخبرنمي کني
نشسته ام به راه تو عاشق يک نگاه تو
زپيش چشم خسته ام چراگذر نمي کني
خوش است گر مسافري رسد سلامت ازسفر
چه شدکه قصدبازگشت ازاين سفر نمي کني
دگربه خيل سائلان به سامرا به جمکران
چرا زباب خانه ات سري به درنمي کني
شده است غصّه ها بسي زحد گذشت بي کسي
مگر براي دوستان دعا دگرنمي کني
***
هرکه او هم رنگ یـارخویش نیست
عشق او هم رنگ وآبی بیـش نیست
***
مهردرخشنده
ازراه مي رسد سحروزنده مي شوم
ازياد ها نرفته وپا ينده مي شوم
چون ذرّه ام اگرچه نيم قابل توليک
با مهرتو، چو مهر درخشنده مي شوم
باري نگاه کن که به يک گوشه ي  نگات
مشمول عفو خالق بخشنده مي شوم
جانا زلطف گرنپذيري مرا مدام
سرخورده تر زپيش وسرافکنده مي شوم
محروم لااقل زدعايت مکن مرا
درمصر،جان ،عزيزنشد بنده مي شوم
هرچنداي عزيز گرآيي زلطف خويش
دروقت مرگ پيش تو شرمنده مي شوم
درآن نفس که همه غرق گريه اند
من با نظربه روي تودرخنده مي شوم
***
مقصدما
چهره ي زيباي دوست آينه اش روي توست
سلسله جنبان عشق سلسله ي موي توست
عالم ايجاد را علّت غايي تويي
مجري حکم قضا گوشه ي ابروي توست
باد صبا را بگو بوي ترا آورد
زندگي جان ما ازعسل بوي توست
عزم سفرمي کنند خلق به سوي حجاز
ما به سفر مي رويم مقصد ما کوي توست
گرتو بيايي شها ظلم شود رهسپار
چشم همه شيعيان به دست وبازوي توست
***
ولی عصر(عج)
اي ولي عصروامام زمان    
اي سبب خلقت کون وزمان
اي به ولاي تو  تولاّي  ما                 
مهر تو آئينه ي دل هاي  ما
اي به تواميّد همه خاکيان                
بـلکه اميـد همه افلاکيان
ديده ي خلقي همه درانتظار     
کزپس اين پرده شوي آشکار
ما که نداريم به غير از توکس    
اي شه خوبان  تو به فريادرس
خيزوجهان پاک زناپاک کن        
روي زمين پاک زخاشاک کن
شعراز عبّاس حسيني جوهري(ذاکر)
***
آرامش دل ، راحت جان ،روح ورواني
من هر چه بگويم به خدا بهتر از آني
***
شاهدزمن
اي غايب از نظر نظري سوي ما فكن
آشفته بين زغيبت خودروي مرد و زن
پوشيده نيست حالت افکارما ز تو
حاضرميان جمعي وغايب زانجمن
ازبسکه دورگشت زمان ظهور تو
نزديک شد که جان من آيد برون ز تن
گربشنوم ظهورترا بعد مردنم
ازشوق زيرخاک بدرّم به تن کفن
دارم نصيحتي زخرد،ياد،اي کريم
فارغ شوي زغصّه اگربشنوي زمن
بگذرازاين زمان که نيايد به کارتو
جز مهر حجّه بن حسن شاهد زمن
شعرازمرحوم آيت الله سيدمحمّدتقي موسّوي اصفهاني (قدسّ سرّه)
***
طلوع سبز
ما از ازل هواي تو در دل نشانده ايم
در سر خيال وصل تو را پرورانده ايم
اي شام تار بسترخودجمع کن که ما
چشم انتظار رؤيت خورشيدمانده ايم
خورشيد مازمغرب عالم کند طلوع
نمرود را به بهت و تحيّرکشا نده ايم
خورشیدمعرفت زپس ابرهادرآ
صدکهکشان ستاره به راهت فشانده ایم
زيباترين حديث شکفتن ،طلوع سبز
وصف ترا به ندبه ي آدينه خوانده ايم
موسي به کوه طور ومسيحابر آسمان
ماهم براق عشق به سوي تو رانده ايم
اي تک سوار جاده ي ايمان عنايتي    
بنگر که راه عمر به پايان رسانده ايم
هرکس به قلب خويش نشاني نموده رسم
ما نقش انتظارتوبر دل نشانده ايم
ياري که مي رسد ز ره دور ديدني است
مااشک شوق به راهش فشانده ايم   
برپاي توکدام زمين بوسه مي زند   
ما مرکب نگاه به هرسو دوانده ايم
اي جلوه ي  جمال خدا،عدل منتظر 
ما گَرد مهرغيرتواز دل تکانده ايم
ازعمر ما به جز دوسه روزي نمانده است 
آن هم به شوق ديدن روي تو مانده ايم
(ساجد)گمان مبرکه تواین شعرگفته ای
ماشهدوصل دوست به دلهافشانده ایم
شعر ازآقاي شيخ مهدي باقري سياني (زيدعزّه)
***
امام عالمین
رخ نما اي يوسف گم گشته ي کنعان کعبه
جلوه کن اي آفتاب حسن ازدامان کعبه
بازآ تا بازگرداني به پيکر جان کعبه
سربرآور تا به سرآيد غم هجران کعبه
اي خدا پيدا ز ذاتت اي فلک محوجمالت
اي همه حجّاج ماتت کعبه  مشتاق صلاتت
برسرم پانه که تقديم توسازم جان وتن را
آفتاب عالم آرايي نمي دانم کجايي
دوراز مائيّ وبا مائي نمي دانم کجائي
دردل جمعيّ وتنهايي نمي دانم کجائی
پيش من بامن هم آوائي نمي دانم کجائي
تو امام عالميني جان جاني عين عيني
سامره ، يا کاظـميني زائر قبـرحسيني
کعبه راگردم به شوقت يامزاربوالحسن را

اي خزان دين بهار از فيض چشم اشکبارت
اي بسان لاله ها دل هاي خونين داغدارت
اي معطّرآفرينش ياد گلهائي بهارت
مصلح عالم بيا اي عالمي چشم انتظارت
وارث ملک نبوّت سرو بستان مروّت
مشعل بزم اخوّت گوهر بحر فتوّت
کي شود عدل تو گيرد هم زمين را هم زمن  را
شعراز غلامرضاسازگار(ميثم)
***
خرّم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومـند نگـاری بـه نگـاری برسد
***
روی خدا
روي به هرسو کنم چشم دلم سوي توست
جنّت اعلاي من خاک سرکوي توست
خلق قيامت کنند گرتو قيامي کني
محشر کبري همان قامت دلجوي توست
هرکه خدا راشناخت دور توگرديد و گفت
روي تو روي خدا روي خدا روي توست
خضر حيات ابد يافت زآب بقا
آب بقا تا بقاست تشنه لب جوي توست
جان تمام جهان خاک کف پاي تو
دل نه،زمام وجود بسته به يک موي توست
يوسف زهرا بيا لاله ي  طاها بيا
باغ گل دوستان طلعت نيکوي توست
گرچه زتيغت جهان پرشوداز عدل وداد
تيغ عدالت همان طاق دو ابروي توست
***
دیده ای خواهم که با شد شه شناس
تا شنا سـد شـاه را درهـرلبـاس
***  
ند هد فرصت گفـتاربـه محتاج کریم
گوش این طایفه آوازگدا نشنیده است
***
ماه تابان
خوشا آن سرکه چشمانش توباشي
خوش آن چشمي که انسانش توباشي
بود عشق تو به از هر دو عالم
خوش آن عشقي که جانانش تو باشي
همه اعضاء من جسم وتو جاني
خوش آن جُثمان اگر جانش تو باشي
بهشت آن دل که باشدمسکن تو
خوش آن جنّت که رضوانش تو باشي
به است ازکعبه، دل ،گر خانه ي توست
خوش آن کعبه که سکّانش تو باشي
به راه وصل تو تير از عسل به
خوش آن تيري که پيکانش تو باشي
به جز هجرت مرا دردي به دل نيست
خوش آن هجري که پايانش تو باشي
(جواد) ازغيب رويت دل دو نيم است
خوش آن دل،  ماه تابانش تو باشي
شعرازمرحوم آيت الله حاج شيخ محمّد جواد خراساني(قدّس سرّه )
***
قطره ی اشک
من که هرشام وسحر پرسش حال تو کنم
چه شود گر نفسي سيرجمال تو کنم
اي شفاي دل    غمديده   غبار    غم   تو
پاک ازاين آينه کي گرد ملال تو کنم
دوست دارم که  شود هستي من يک سر چشم
به اميدي که تماشاي جمال تو کنم
دوست دارم که شوم قطره ي اشکي شايد
هاشمي طلعت من تکيه به خال تو کنم
بي خود ازخود شدم آن قدر که درفصل بهار
گل اگر خنده کند گريه به حال تو کنم
گرچه پر سوخته ام من ،به خدا خواسته ام
کـه طواف حـرم کعبه بـه بال تو کنم
ای به توصیف توسی پاره ی قرآن گویا
من بی مـا یه کجا وصف کمال توکنم؟
شعرازآقای مهدی محمّدی
***
چشمی دگر
گرقسمتم شـودکـه تما شا کنم تورا
ای نوردیده جان ودل اهدا کنم تورا       
این دیـده نیست قابل دیدارروی تو
چشمی دگر د هـم که تما شا کنم تورا
تو درمیـان جمعی ومـن درتفکّـرم
کـاندرکجـا بیا یم و پیدا کنم تو را؟
یابن الحسن اگرچه نهانی زچشم من
درعـالم خیـال هویـدا کنـم تو را
همچون (مؤیدم )به تکاپو مگر دمی
ای آفتاب گـم شـده پیدا کنم تورا
شعر از سیّد رضا مؤیّد خراسانی
***
حب ّوطن
من ازآن روز که دربند توأم آزادم                                             
پادشاهم چو به دام تو اسير افتادم
همه غم هاي جهان هيچ اثر مي نکند
در من از بس که به ديدار عزيزت شادم
خرّم آن روز که جان مي رود اندر طلبت
تا بيايند عزيزان به مبارک بادم
من که درهيچ مقامي نزدم خيمه اُنس
پيش تو رخت بيفکندم و دل بنهادم
داني از دولت وصلت چه طمع مي دارم
ياد تو مصلحت خويش ببرد ازيادم
تا خيال قدوبالاي تو درچشم من است
گرخلايق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نيايد که چه شيرين سخني
وين عجب تر که تو شيريني و من فرهادم
(سعد يا )حبّ وطن گرچه حديثي است درست
نتوان مُرد به سختي که من اينجا زادم
شعرازسعدي شيرازي
***
زدل مهر رخ تو رفتني نيست
غم هجرت به هرکس گفتني نيست
وليکن سـوزش درد محبّت
به لوح سينه ام بنهفتني نيست
***
تب عشق
هم صبر زکف رفته هم پرشده پيمانه
مجنون توأم يارا ديوانه ي ديوانه
در تاب وتب وصلت بگذشته ي از خويشم
مي سوزم ومي سازم با عشق تو جانانه
هرچند که بيمارم درهجر تو اي مولا
خوش تر زتب عشقم کو آتش مستانه
مي ماء معين باشد گو باده همين باشد
مفتي به چه خوش باشي از ساقي وميخانه
من معتکف کويت حيران به بيابانها
آرام وقراري نيست درخانه وکاشانه
باياد توأم اي دوست اندوه وملالي نيست
دل گشته اسير تو باغير تو بيگانه
***
شراب عرفانی
چقدر خسته ام از اين فراق طولاني
زدست رفته قرارم خودت که مي داني
چه مي شود که دمي روبه روي بنشينم
چه مي شود که مرا نزد خويش بنشاني
خماروخسته وبيمار گشته ام يارا
بريز جرعه اي ازآن شراب عرفاني
اگر چه سوخته جان ودلم زهجرانت
به جز به عشق تو کي مي دهم به ارزاني
فغان ز روز و شب تارو تيره ام اي دوست
که ماه پرده نشين شد به شام ظلماني
صبا اگر خبراز کوي يار مي آري
به مژده مي دهمت جان ودل به آساني
بيا گذر کن از اين کوي وکوچه گه گاهي
که با عبور تو دل مي رود به آساني
***
یک چشم زدن غافل ازآن شاه نبا شید
شـایدکه نگا هی کنـدآگـاه نبا شید
***
خورشیدجهان تاب
اي مهر جهان آرا يک لحظه تو رخ بنما
براين کره ي خاکي تا خاک بيارايي
خورشيد جهان تابي دائم نشوي پنهان
باشد که يکي روزي ازپرده برون آيي
تاريک بود عالم بي روي نکوي تو
روشن شود از نورت آن لحظه که مي آيي
آن چهره نشانم ده کز عشق تو مجنونم
ترسم که کشد کارم هر لحظه به رسوايي
ما بنده ي فرما نيم بر خوان تو مهمانيم
سر بر کف وايستاده تا آنچه تو فرمايي
***
به رهت نشسته ام من نظري بر اين گدا کن
چو گذر کني از اين ره نظري به زير پا کن
منِ بينواي مسکين که زهجر تو مريضم
تو بيا ودرد من را به وصال خود دوا کن
دلم از فراق خون شد زدو ديده ام برون شد
قدمي به چشم من نِه دل من زغم رها کن
***
گرمیسّـرنیست ما را کام او
عشق بازی می کنیم با نام او
***
مست روی تو
درآن نفس که بميرم درآرزوي تو با شم
بدان اميد دهم جان که خاک کوي تو با شم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم
جمال حور نبينم روان به سوي تو با شم
مي بهشت ننوشم زدست ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روي تو با شم
به خواب گاه عدم گرهزارسال بخسبم
زخواب عاقبت آن گه به بوی موی توبا شم
به وقت صبح قيامت که سر زخاک برآرم
به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو با شم
به مجمعي که برآيند شاهدان دوعالم
نظربه سوي تودارم غلام روي توبا شم
هزار بادیه سهل است باوجود تو رفتن
وگرخلاف کنم (سعدیا)به سوی تو با شم
شعرازسعدی شیرازی
***
شا ها نظربه ماکن لطفی براین گدا کن
دریـک قنوت وتـرت آقا به ما دعا کن
***
چشم مسافرچو برجمال تو افـتد
عزم رحیلش بد ل شود به اقامت
***
رواق منظرچشم من آشیانه ی توست
قدم نما وفرودآکه خانه خانه ی توست
***
دعای چشم
اي خاک مقدم تو توتياي چشم
يک بار پاي خويش بنه در سراي چشم
ازبسکه اشک بهرفراق تو ريخته ام
اشکم به گريه آمده است از براي چشم
تنها دعاي ديده ي من ديدنت بود
يک بار مستجاب نما اين دعاي چشم
درهر دلي جمال رخت جلوه مي کند
زيباتر ازگلّي وبود اين خطا ي چشم
***
یاربا ما ست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحـبت آن مونس جان مارا بس
***
ابرو زما متاب که ما دل شکسته ايم
خاکستريم و بر رخ آتش نشسته ايم
کاري نکرده ايم وکسي را نکشته ايم
بد کرده ايم عاشق روي تو گشته ايم؟
***
گربشکا فند سر و پای من
جزتونیا بند دراعضای من
***
دیوانه ی عشق
اي دل من شيفته ي روي تو
خاطرم آشفته ي گيسوي تو
سرچو برآرم به قيامت زخاک
نيست مرا جز هوس روي تو
پا نکشم هرگز از آن خاک تو
بختم اگر رخت کشد سوي تو
بار دگر زنده شوم بعد مرگ
چون به مشامم برسد بوي تو
کيست که ديوانه نگردد زعشق
چون نگرد سلسله ي موي تو
بِالله ازآن چهره برافکن نقاب
تا نگرم روي چو مينوي تو
***
درد یا ری که تویی بودنم آنجا کافی است
آرزوی دگـرم غایـت بی انـصا فی است
***
شب وصل
گفتمت رخ بنمائيّ  و دلم را بربايي                               
چه توان کرد که دل برده اي ورخ ننمايي
به همه ماه رخت جلوه نمايد چه تفاوت                           
که بپوشي روي خود يا به خلائق بنمايي
چه شود پا بگذاري به گلستان خيالم
به خيال شب وصلت غمم از دل بزدايي
همه گوشند که باد ازتو پيامي برساند
همه چشمند که از پرده ي غيبت به در آيي
شکوه از چشم کنم يا گله از بخت که عمري
درکنار توأم و باز ندانم به کجايي
ازکجا مي گذري تا سر راهت بنشينم
که به چشمم کف پائي ز ره لطف بسايي
***
گرفیض تو یک لحظه به عالم نرسد
معلـوم شود بود و نبود هـمه کس
***
سرشک دیده
مي سوزم از فراقت اي دلبر يگانه                           
تا کي رسد به پايان هجر اندر اين زمانه
با ياد خّد وخالت هر روز وشب گذارم
هردم سرشک ديده جويد لبي بهانه
درلجّه ي غم ودرد افتاده اين دل زار
اين بحر بي نهايت کي مي شود کرانه
دارم اميد وصلت درعين نا اميدي
شايد رسد به دامم دستم در اين ميانه
اين روزگار غيبت تا کي ادامه دارد
مرغ دلم ندارد جز يادت آب ودانه
عشق رخ نکويت بر جان شرر فزايد
تو خانه صاحب ومن خدمت گذار خانه
***
غوطه دراشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اوّل وپس دیده برآن پاک انداز
***
ران ملخی پیـش سلیـمان بردن
عیب است ولیکن هنراست ازموری
***
بال و پربشکسته
من دست خالي آمدم دست من ودامان تو                                 
سر تا به پا دردو غمم درد من و درمان تو
يابن الحسن يابن الحسن(2)
تو هرچه خوبي من بدم بيهوده بر هر در زدم
آخر به اين در در زدم  دست من ودامان تو
یابن الحسن،یابن الحسن(2)
من از همه دررانده ام یا خوانده یا ناخوانده ام
من رانده ی وا مانده ام دست من و دامان تو
یابن الحسن،یابن الحسن(2)
پای من از ره خسته شد بال و پرم بشکسته شد
درها به رویم بسته شد دست من و دامان تو
یابن الحسن،یابن الحسن(2)
گفتم منم در مي زنم گفتي به تو سر مي زنم
من هم مکرّر مي زنم دست من و دامان تو
یابن الحسن،یابن الحسن(2)
سوی تو رو آورده ام من آبرو آورده ام
آخر به این در آمدم دست من و دامان تو
یابن الحسن،یابن الحسن(2)
******
ابروی تو
ديوانه ي رويت منم                        پروانه ي کويت منم
آشفته ي مويت منم                        يابن الحسن يابن الحسن
دنيـا وعقبـايم تويي                     سـالـار ومولـايم تويي
تنهـا تمـنّايم تـويي                      يابن الحسن يابن الحسن
شدقبله ي  من کوي تو                  محـراب جـان ابـروي تو
بينـم شهـا کي روي تو                 يابن الحسن يابن الحسن
يک شب به ديدارم بيـا                  تا من به اشـک ديـده ام
شـويم کف پـاي تو را                    يابن الحسن يابن الحسن
دست و من ودامـان تو                     درد و من و درمـان تو
سر ازمن وسـامـان تو                     يابن الحسن يابن الحسن
***
التماس دعا
ابا صالح التماسِ دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش
نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی یاد ما هم باش
مدینه رفتی به پابوسِ قبر پیغمبر و ،مادرت زهرا
به دیدار قبر مخفی از،کُوچه ها رفتی یاد ما هم باش
اباصالح التماس دعا(2)
زیارت نامه که می خوانی بر مزار آن تربت خاموش
به دیدار قبر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش
بَغل کردی قبر مادر را،جای ما هم او را زیارت کن
به دیدار نینوا رفتی، نینوا رفتی یاد ما هم باش
اباصالح التماس دعا(2)
شب جمعه کربلا رفتی یاد ما هم کن چون زدی بوسه
کنار قبر ابوالفضلِ با وفا رفتی یاد ما هم باش
بزن بوسه جای ما روی فرق  عباس و اکبر و اصغر
سر قبرِ قاسم و قبرِ عمّه ها رفتی یاد ما هم باش
اباصالح التماس دعا(2)
به جای ما هم زیارت کن عمّه ات را در کُنج ویرانه
برای بوسیدن آن دُر دانه ها رفتی یاد ما هم باش
نماز حاجت که می خوانی از برایِ فَرَج مسجد کوفه
دعا کردی از برای فَرَج التماسِ دعا یاد ما هم باش
اباصالح التماس دعا(2)
***
معدن سخا
عالم برای تو، جان ها فدای تو
ای نور کبریا،یا صاحب الزّمان(2)
یا صاحب الزّمان، یا صاحب الزّمان(2)
ما خیل منتظر، نالان ومنکسر
ما را مکن رها، یا صاحب الزّمان(2)
یا صاحب الزّمان، یا صاحب الزّمان(2)
از هجر روی تو، گردم به کوی تو
ای صاحب وفا، یا صاحب الزّمان(2)
یا صاحب الزّمان، یا صاحب الزّمان(2)
قربان لطف تو،چشمم بسوی تو
ای معدن سخا، یا صاحب الزّمان(2)
یا صاحب الزّمان، یا صاحب الزّمان(2)
******
محراب من
اي خسـروخـوبان من             اي اختـر تـابـان مـن
اي جان واي جانان من             يابن الحسن ،يابن الحسن
درديده خالي جاي تو                 درهر سـري سـوداي تو
سرمي نهـم بر پاي تو                  يابن الحسن ،يابن الحسن
دل درکمـند روي تـو                محـراب مـن ابـروي تو
چشم جهـاني سـوي تو                 يابن الحسن،يابن الحسن
من عاشقي درمـانده ام                ازکاروان وا مـانـده ام
منمـا زکـويت رانده ام                يابن الحسن،يابن الحسن
اي خواجه من آن بنده ام              از غيـر تـو دل کنده ام
زاعمال خود شرمنده ام                  يابن الحسن ، يابن الحسن 
ای شهسوارملک جان                       ای وارث پـیغمبران
الغوث یا صاحب زمان                     یابن الحسن یابن الحسن
***
یوسف زهرا
اي مقتداي اتقيا ،آرام جان ما بيا
وي نور چشم اوليا، اي يوسف زهرا بيا
مهدي بيا، مهدي بيا،مهدي بيا،مهدي بيا
هستم گداي کوي تو ،محو رخ نيکوي تو   
و آن آيه ي بازوي تو، اي قامت رعنا بيا 
اي عاکف کويت تقي ،اي عاشق رويت نقي
محبوب جان متقّي ، اي برترين مولا بيا
حور وملک دربان تو  ،عيسي  بود قربان تو
حق گشته هم پيمان تو، اي برترين أسما بيا
طاووس اهل جنتّي،کهف حصين امتّي
صاحب جلال وشوکتي، اي جنّه المأوی بيا
***
پناه شیعیان
تو امام انس وجاني                                    تـو پنـاه شيعياني
توکه صاحب الّزماني                                ز سفـر چـرا نيايي
همه عـاشقان رويت                               بنشسته سر به کـويت
زده چشمها به سويت                               چه شـود ز ره بيايي
چو بهار ما خـزان شد                         گـل وسبزه گشته پرپر
گـذر ار به ما نمـايي                          همـه را دهي صفايي
به خيال وصـل رويت                             همه شب در آرزويت
که به خواب بينم از تو                         زجمـال دل ربـايـي
تو ز ما جفـا بـديدي                       که زمـا همـه بريـدي
زکـرم بـده نـويدي                       تـو عـزيز کبـريـايي
همگـي به غم گـرفتار                      همـه از ستـم در آزار
شده روح وجسم بيمار                بـرسـان بـه مـا دوايـي
***
یابن الحسن
ای سیّد      و سالار ما                                  ای یاورو غمخوارما
هم در سَفَر، هم در حَضَر                  یابن الحسن، یابن الحسن
یابن الحسن، یابن الحسن
کی می کنی یادی ز من                               افتاده ام اندر محن
ای یـادگـار فاطـمه                       یابن الحسن، یابن الحسن
یابن الحسن، یابن الحسن
تو مونس و یار من توئی                         باغ و بهار من توئی
دار و ندار من توئی                               آگه به راز من توئی
یابن الحسن، یابن الحسن
دندان پُر خون نبی                               محراب گلگون علی
طشت پُر از خون حسن                 گوید به صد سوز و محن
یابن الحسن، یابن الحسن
تا کی به یاد جَدّ خود                         اشک از بَصَر جاری کنی
تا کی به یاد عمّه ات                               از سوز دل زاری کنی
در بین ما باشی ولی                                    تنها  عزاداری کنی
یابن الحسن، یابن الحسن
***
سلیمان من
دل پيش تو دارم که تو جانان من استي
آگاه تو ازاين دل نالان من استي
يعقوب صفت چشم به ديدار تو دارم
تو يوسف گم گشته ي کنعان من استي
بيني که دل از هجر تو آرام ندارد
باز آي که آرام دل و جان من استي
تا کي به هواي تو روم خانه به خانه
تا کي به خفا موسي عمران من استي
سوي منِ افتاده ز پا يک نظري کن
من مور ضعيف وتو سليمان من استي
***
سروبلند
گرمن از باغ تو يک خوشه بچينم چه شود؟
پيشِ پايي به چراغ تو ببينم چه شود؟
يا رب اندر کنفِ سايه ي آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود؟
تو چو خورشيد درخشان به همه کون ومکان
گر بود نام تو برلعل نگينم چه شود؟
آخراي خسرو خوبان سليمان آسا
گر نمايي نظري بر من مسکين چه شود؟
***
راه امید
دستم اگر به دامن آن شاه مي رسيد
پايم به عرش از شرف وجاه مي رسيد
ديگر مرا نياز به گفتن نبود اگر
آن کس که هست از دلم آگاه مي رسيد
اي کاش آن لطيف تر از بوي گل شبي
آهسته با نسيم سحرگاه مي رسيد
راه اميد بسته ،مگر اينکه باز دوست
چون ميهمان ، سرزده از راه مي رسيد
شعر ازآقاي عبدالعلي نگارنده خراسانی
***
کوی سعادت
آنان که به خدمتت رسيدند
درکوي سعادت آرميدند
افسوس که صد هزار عاشق
مردند وچو من تو را نديدند
اي پا د شهي که جمع احرار
در نزد تو کمتر از عبيدند
در راه تو هرچه بود دادند
سوداي ترا به جان خريدند
اندر طلبت به دشت ووادي
بنـگر که چه راهها بريدند
پروانه صفت بـه دورشمعت
با شوق وشعف همی پریدند
سودای وصـال راشب وروز
درخاطـرومـغز پروریدند
هرلحـظه پی جـدال اعدا
صد گونه حما سـه آفریدند
از یا د تو یک زمان نرفتند
هرچندکه طعنه ها شنیدند
ای خسـرو معـدلت پنا هی
ازلـطف نمـا بـه ما نگا هی
شعرازحجّه الإسلام علی قاضی زاهدی قدّس سرّه
***
غم عشق
دل من از غم هجران رخت غمگين است
بار هجران تو بر سينه ي من سنگين است
به گدائيّ تو بر پا د شهان فخر کنم
پادشاهي که گدايت نبود مسکين است
شادم ازآن که اسير غم عشق تو شدم
گرچه تلخ است فراق تو، غمت شيرين است
مدّعي گرچه ملامت کندم ازعشقت
عشق تو کيش من ودين من آئين است
چه کنم گر نکنم گريه زهجران رخت
دل سوزان مرا اشک روان تسکين است
هرکه او حلقه زند بر در کاشانه تو
عزّت هردو جهانش به خدا تضمين است
ريزه خواريّ سرسفره تو ما را بس
خاکسار ره تو زندگي اش تأمين است
استخواني به سگ قافله ي عشق بده
سهم بنده زسر سفره ي مولا اين است
***
درآرزوی تو
گفتم که خاک کوي تو باشم ولي نشد
آيينه دار روي تو باشم ولي نشد
گفتم زباغ چشم بپوشم به وقت گل
مفتون رنگ وبوي تو باشم ولي نشد
گفتم که دل بگيرم از آواي رنگ رنگ
تنها درآرزوي تو باشم ولي نشد
گفتم زقيد صحبت اغيار بگذرم
دائم به گفتگوي تو باشم ولي نشد
***
عاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد؟
اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست
***
قفس جان
تا کي همه اوصاف جمال تو شنيدن
درکوي تو سرگشته وروي تو نديدن
گو بهتر از اين چيست تجارت به دو عالم
سرمايه ي خود دادن و مهر تو خريدن
چون اهل دلی هیچ ندیدیم به عالم
گوچاره چه چیزست جزازخلق رمیدن
شدمرغ  دل آسوده که در دام تو افتاد
ديگر نکند ميل از اين دام رهيدن
شد دايره ي کون ومکانم قفس جان
يا رب مددي کز قفسم باز پريدن
مارا همه شب تا به سحر فکر محال است
آن فکر چه باشد به وصال تو رسيدن
يا للعجب از من که نگارم به کنارم
اندر طلبش باز به هرسوي دويدن
هرحکم که فرمان دهیم هست تحمّل        
حکمی که تحمّل نتوان هجرکشیدن                                
***
دلدارمن
هرشبي گويم که فردا يارم آيد از سفر                             
چون که فردا مي شود گويم که فرداي دگر
آنقدرامروز وفردا انتظارش مي کشم                                 
کاقبت روز فراق يار من آيد به سر
گـربيايد بوسه برخاک کف پايش زنم
تا نمايد لحظه اي بر حال زار من نظر
من که مي دانم مي آيد آخرآن دلدار من
ليک مي ترسم نبا شد آن زمان از من اثر
من بـه امّید وصالش زنده ماندم تاکنون
وه چه خوش آن دم که بازآیدنگارم ازسفر
گرسر راهش بمیرم نیست غم ای دل چرا
زنده می گردم چو او بنماید ازقبرم گذر
گـربیاید روزگارتـیره ام روشـن شود
شام هجران می شود ازوصل روی اوسحر
***
بارغم تو
از هجر تو بي قرار بودن تا کي؟
بازيچه ي روزگار بودن تا کي؟
ترسم که چراغ عمر گردد خاموش
دور از تو به انتظار بودن تا کي؟
ما راکه به محضرت رسيدن سخت است
ديدن همه را تو را نديدن تا کي؟
بارغم تو به جان کشيدن آسان
از دشمن توطعنه شنيدن تا کي؟
***
خلیل آتشین سخن
چه روزها که يک به يک غروب شدي نيامدي
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شکن
خداي ما دوباره سنگ وچوب شد نيامدي
براي ما که دل شکسته ايم وخسته ايم ، نه
ولي براي عدّه اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نيامدي
دوباره مکر کافران دوباره جنگ نهروان
چه حيله ها که ساکن قلوب شد نيامدي
شعرازمهدی جهان داری
***
کي آيد آن زمانه که در زير سايه ات
گرگ درنده را به عطوفت شبان کني
دنيا در انتظار قدوم شريف توست
پس کي نظر به مجمع دل خستگان کني
اصلاح اين جهان نبود کار هيچ کس
کاري که هيچ کس نتواند تو آن کني
***
زندان غم
اي عا شقان بـراي ظهورم دعا کنيد
روزو شبان بـه سوي خدا إلتجا کنيد
گـرانتـظارفـرج می کشیـد ، پس
بایدکـه روزوشب همه ازدل  نوا کنید
آن يوسفي که درَچهِ غيبت بود منم
اي قـافـله طناب بـرايم رهـاکنيد
بگذشت عـمراشک من زار، ازهزار
با اشک خویش پاک زمن اشک هاکنید
زندان غم مرابه إ سارت کشيده است
اي عا شقان مـرا ز إ سارت رهـاکنيد
ازمهدیِ غـریبِ وطن یـادآوریـد
هـرگـاه یـاد، جدّ غریب مرا کـنید
ازمن دراين زمانه نبا شد غريب تر
از بهـرايـن غـريب زمـانه دعاکنيد
امـروز سـیل ا شـک بریزید بـهرمن
فردا که شد ظهور زجان خنده هاکنید
شعرازسیّدمحمّدتقی مدّاح
***
قراردل
ألا خورشيد عالم تاب ارباب
قرار هردل بي تاب ارباب
نه تنها من که ديدم آفرينش
ترا مي خوانَدَت ارباب ارباب
توآن نوري که هر شب بر در تو
گدايي مي کند مهتاب ارباب
من آن در را که غير ازآن دري نيست
کنم با قلب  دقّ الباب ارباب
به بيداري اگـر قابـل نباشم
مرا يک شب بيا در خواب ارباب
به یـاد چشم تـو بیمارم امشب
طبـیبا بـرسـرم بشتاب ارباب
زچشمانم ازاین چشم انتظاری
چکد هم  اشک هم خوناب ارباب
اگرچـه ریزه خوارم بازگویم
بیا امـشب مرا دریاب ارباب
شعرازحیدرتوکّلی
***
مایه ی اعتبار
جلوه ي روي تو شها برده زدل قرار من
گر ندهي به خود رهم واي به روزگارمن
سوخته جسم وجان من زآتش اشتياق من
کن نظر عنايتي بر من وحال زار من
روز ازل سرشته شد آب و گلم به مهر تو
عهد مودّت تو شد مايه اعتبار من
گر بپذيريم شها بردر خود به بندگي
هست غلامي درت موجب افتخارمن
***
سيّدي انسيّة الحوري صدايت مي کند
بين آن ديوارو در زهرا صدايت مي کند
صحنه ي خونين عاشورا  صدايت مي کند
دور مقتل زينب کبري صدايت مي کند
***
خنده ي گل عندليبان را غزل خوان مي کند
ديدن رخسار مهدي درد درمان مي کند
مدعّي گويد که با يک گل نمي گردد بهار
من گلي دارم که دنيا را گلستان مي کند
*****
منِ گدا و تمنّاي وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
زحسرت قد وبالاي چون صنوبر دوست
***
اگرچه  دوست به چيزي نمي خرد ما را
به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست
***
دل امیّدوار
خوشا دردي که درمانش تو باشي        
خوشا راهي که پايانش تو باشي
خوشا چشمي که رخسار تو بيند            
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي   
خوشاآن دل که دل دارش تو گردي       
خوشا جاني که جانانش تو باشي
خـوشيّ وخرميّ وکـا مرا ني                 
کسي دارد که خواها نش تو باشي
چه خوش باشد دل امّيدواري                    
که امّيد دل  و جانش تو  باشي  
گل و گلزار خوش باشد کسي را                     
که گلزارو گلستانش تو باشي  
چه باک آيد ز کس آن را که وي را               
نگهدار و نگهبانش تو باشي
مشو پنهان از آن عاشق که پيوست                 
همه پيداو پنهانش تو باشي
( عراقي) را طلب دردي است دايم           
به بوي آنکه  درمانش تو باشي
***
بيا بيا قدمي هم به چشم مابگذار   
وگر رخ تو نبينم مرا به ديده چکار
بيا به کلبه ي  تاريک من نگاهي کن 
که مي شود به نگاه تو مطلع الانوار
***
اي در ميان جانها ، از ما کنار تا کي؟
مستان شراب نوشند ، ما در خمار تا کي؟
ما تشنگان عشقيم برخاک ره فتاده
ما را چنين گذاري در رهگذار تا کي؟
تو چشمه ي حياتي سيراب از تو عالم
ما تشنه در بيابان در انتظار تا کي؟
***
سحر خيز مدينه کي مي آئي
اَلا ای بي قرينه کي مي آئي
قلوب شیعیان دریای خون است
جهان پر شد ز کینه کی می آئی
عزيزم مادرت چشم انتظاره
دوای زخم سينه کي مي آئي
***
عمري است که از حضور او جامانديم
در غربت سرد خويش تنها مانديم
او منتظر است تا که ما برگرديم
ماييم که در غيبت کبري مانديم
***
سؤالي ساده دارم از حضورت
من آيا زنده ام وقت ظهورت؟
اگر که آمدي من رفته بودم
اسير سال وماه و هفته بودم
دعايم کن دوباره جان بگيرم
بيايم در رکاب تو بميرم
***
اي سوخته دل سراي دل دار اينجاست
پيوسته کليد مشکل کار اينجاست
گردر پي عشق يوسف زهرائي
خوش آمده اي که خانه ي يار اينجاست
***
دامن لطف
مهدي است آن که نهضت قرآن به پا کند        
مهدي است آن که نيک وبد از هم جدا کند
مهدي است آن که در شب ميلا د  او                         
او را به مرحبا ًلک عبدي ندا کند  
مهدي است آن که کينه وبغض ونفاق را                
تبديل بر محبّت وصلح وصفا کند 
مهدي است آن که پرچم اسلام پاک را                   
برقلعـه هاي  محکم دشمن بنا کند
مهدي است آن که پرتو اسلام راستين                       
برقلب ها ي تيره و آلوده جا کند
مهدي است آن که با نظري برجمال او                 
هر دردمند غمزده کسب شفا کند
مهدي است آن که دولت عدل جهانيش                    
حقّ عظيم عترت وقرآن ادا کند
مهدي است آن که مُژده ي  فجر طلوع خويش             
ازپايگاه کعبه به گوش آشنا کند
مهدي است آن که وقت نماز جماعتش                        
عيسي به صد نياز به او اقتدا کند 
مهدي است آن که تازه کند داغ عاشقان              
زان گريه ها که بر حسن مجتبي کند
مهدي است آن که از حرم پاک فاطمه                             
قصد زيارت نجف وکربلا کند
مهدي است آن که رايت سرخ حسين را                        
با پرچم مظّفر خود يک لواکند            مهدي است آن که از غم جانسوز کربلا                        
فرياد يا حسين به رسم عزا کند  
مهدي است آن که باز به رفتار زينبي                         
بر پا عزاي تشنه لب کربلا کند
برخيز وباز دامن لطفش( حسان ) بگير                     
شايد که از کرم به تو هم اعتنا کند
شعر از حبيب الله چايچيان (حسان)
***
اي که دلم زنده به سيماي توست
جان جهان، جان به تولاّي توست
اي دل عالم که دل عالمي
اين دل من واله و شيداي توست
اسم تو پر کرده فضاي وجود
ما متحيّـر که کجا جاي توست
***
شب نيمه‌ي شعبان
برمنتظران اين خبر خوش برسانيد
که امشب شب قدر است همه قدر بدانيد
با نور نوشته است  به پيشاني خورشيد
ماهي که جهان منتظرش بود درخشيد
***
اشک بصر
ألا اي شب بگو قصد سحر داري نداري
بگو اي ماه از خورشيد ما آيا خبرداري نداري
دل ازاين شام تيره پرزخون است
به اين خون جگرآيا نظر داري نداري
چه شبها کز فراقت زار ناليدم به خلوت
نگه بر ديده واشک بصر داري نداري
من عمري چون گدايي بر سر راهت نشستم
نمي دانم زکوي خستگان آيا گذر داري نداري
***
کعبه يک سنگ نشاني است که ره گم نشود
حاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست
***
شاهدعالم سوز
اي شمع جهان افروز بيا                    
وي شاهد عالم سوز بيا
اي مهر سپهر قلمرو غيب                 
شد روز ظهور وبروز بيا
اي طائراسعد فرّخ رخ                     
امروز توئي فيروز بيا
روزم از شب تيره تر است          
اي خود شب ما را روز بيا
ما ديده به راه تو دوخته ايم          
ازما همه چشم مدوز بيا
عمري ا ست گذشته به ناداني         
اي علم وادب آموز بيا  
شد گلشن عمر خزان از غم           
اي باد خوش نوروز بيا
من ( مفتقر)   رنجور     توأم                  
تاجان به لب است هنوز بيا
شعراز آيت الله شيخ محمّد حسين غروي اصفهاني(رحمۀ اللّه عليه)
***
يا صاحب الزّمان به ظهورت شتاب کن           
عالم زدست رفت پا در رکاب کن
***
دوای درد
يک شب اگر به خواب من آيي چه مي شود؟
يک بـار اگر رخـت بنمايي چه مي شود؟
جـز حسرت نـگاه تـو نبـود مـرا بـه دل
يک شب اگربه خواب من آيي چه مي شود؟
تـو شهريـار مُـلک وجوديّ و مـن گـدا
شـه گـرکند نـظر به گدايي چه مي شود؟
ازدوری توآئیـنه ی دل گـرفته زنـگ
این زنـگ را ا گر بزدایی چه می شود؟
کرده سـیاه روز مـرا شـام هـجرتـو
این شام اگرتوصبح نمایی چه می شود؟
ازدرد بی کسی دل مـا آمده بـه درد
بردرد ما کنی تو دوایی چه می شود؟
ظـلمت گرفته بی تـو سرای دلم شها
روشن کند رخ تو سرایی چه می شود؟
جان ها رسیده منتظران را به لب همه
یک روزبی خبرز درآیی چه می شود؟
آیی زپـشت پـرده ی غیبت ا گربرون
روشن کنی توارض وسمایی چه می شود؟
پـوشی ا گـرلبـاس فـرج برقـد رسا
خـود بـرجها نیان بنمایی چه می شود؟
گـل بی تبـسّم تـونـخندد،دهـان گل
گربـا تبـسّمت بگـشایی چـه می شود؟
گـرذوالفقارخود توحمایل کنی بـه دوش
گیری به دست خویش لوایی چه می شود؟
تکـیه کنـی بـه کعبه گرفته به کـف لـوا
برخلق ا گرد هـی تو نـدایی چه می شود؟
شعراز سیّد مصطفی آرنگ
***
يا رب فرج امام ما را برسان
آن شاهد اقتدار ما را برسان
اندر بر ما گرنرساني او را
برحضرت او سلام ما را برسان
***
فدای تو
اي همه ي وجود من فداي خاک پاي تو
جان مرا چه ارزشي تا که کنم فداي تو
نه لايقم که رَه بَرم به کنج خلوت حرم
اذن بده که تا شوم سگ در سراي تو
دل به غم تو بسته ام زغير تو گسسته ام
مستم وسرخوش از ازل زباده ي ولاي تو
اي شه ملک جاودان حجّت حق به انس وجان
به پادشاهان جهان فخر کند گداي تو
به هيچ دلربا دگر نمي شود نظاره کرد
کسي که ديده لحظه اي چهره ي دلرباي تو

رخسار یوسف
اي گمشده پيدا شو پيدايش حق را بين
آيينه شو وآنگه آيينه ي يکتا بين
رخسار دو صد يوسف در آن رخ زيبا بين
بالاي دو صد آدم درآن قدوبالا بين
هم نوح پيمبر را در دامن دريا بين
هم موسي عمران را در وادي سينا بين
در يک رخ زيبا بين خوبان دو عالم را
خوبان  دو  عالم نه  پيغمبر خاتم  را
مهر رخ دل جويش هنگام سحر تابيد
روشن تر وزيباتر ازقرص قمر تابيد
از قلب ملک سرزد درچشم بشر تابيد
گفتي يم هستي را پاکي زگهر تابيد
چون شعله به کوه طور از شاخ شجر تابيد
هنگام طلوع فجر بر دست پدر تابيد
در طلعت او ديدند آئينه ي احمـد را
مانند علي مي خواند قرآن محمّد را
اوّل سخن توحيد از خالق اکبر گفت
هم حمد الهي چند هم وصف پيمبر گفت
هم آيه ي قرآن خواند هم مدحت حيدر گفت
هم نام امامان را تا خويش سراسر گفت
از ظاهرو باطن گفت از اوّل وآخر گفت
آنکَه به زبانِ دل آن  حجّت داور گفت
من شاهد و مشهودم من حجّت معبودم
من مقصد و مقصودم من مهدي موعودم
***
روز و شب با شوق نگاهت گل نرگس
منتظر هستم سر راهت گل نرگس
اي همه مهرو اميدم مهر تو با جان خريدم
دل به تو دادم اگر که روي ماهت را نديدم
***
فریادرس
از دل قافله بانگ جرسي مي آيد
بهر داد دل ما را دادرسي مي آيد
گل خورشيد شکوفا شود از مشرق جان
مي دهد مژده که فريادرسي مي آيد
آخر اي آينه گردان شبستان وصال
برسان آينه را تا نفسي مي آيد
اي (شهير) از غم ايام دل آزرده مشو
از دل قافله فريادرسي مي آيد
***
غایب از نظر
اي غايب از نظرها کي مي شود بيايي
در پيش ما نشيني صورت به ما گشايي
در مکّه يا مدينه يا در نجف مقيمي
در شهر کاظميني يا سُرَّمن رآيي
در کعبه در طوافي يا زائر بقيعي
در مشهد مقدّس يا دشت کربلايي
جانم شود فدايت يا بشنوم نوايت
يا بشنوم صدايت يابن الحسن کجايي
***
غزل خوان
ديده بر راه امام منتظَر داريم ما
روز و شب از هجر رويش چشم تر داريم ما
در بهارستان هستي بي گل رخسار او
لاله آسا داغ هجرش بر جگر داريم ما
گاه با ياد گل رويش غزل خوانيم و گاه
از فراقش ناله چون مرغ سحر داريم ما
گرچه خورشيد رخش از چشم ما پنهان بوَد
گوش بر فرمان آن رشک قمر داريم ما
امر او را دست بر چشم اطاعت مي نهيم
بر خط فرمان او پيوسته سر داريم ما
بحر طوفان زاي هستي را بود فُلک نجات
واي اگر از دامن او دست بر داريم ما
(برزگر) بشنو کلام نغز صائب را که گفت
چون مه کنعان عزيزي در سفر داريم ما
***
یوسف زمان
هر شب به ياد رويت داريم گفتگويت
آن جذبه ي ولايت ما را کشيده کويت
باريد ابر غيبت باران انتظارت
شد حاصل دل ما ياد رخ نکويت
تو يوسف زماني از ما چرا نهاني
يعقوب وار دائم تا کي به جستجويت
اين روزگار غيبت تا کي ادامه دارد
کي مي شود معطّر جان از شميم بويت
اي آفتاب تابان تا کي به ابر پنهان
کي آشکار گردد آن چهره ي نکويت
***
رهبر فاتح
اي سايه ي  قدرت الهي      زيبنده ي توست پادشاهي
اي حاصل دعوت محمّد        احيا شود از تو دين احمد
اي رهبـر فاتح ومظفّـر            اي وارث ذوالفقار حيـدر
سيماي تو پر جلال وگيـرا
چون فاطمه عصمتت خدايي است     
يک دم ز خدا دلت جدا نيست
صـبر  تو  نـدارد  انتهـايي                          
اي شاه مگر تو مجتبايي
از روي تو حق بود نمايان                         
اي پشت و پناه بي نوايان
داري تو سخاوت خدايي                              
زهد و ورع امام هادي
***
کاش معشوق زعاشق طلب جان مي کرد
تا که هر بي سروپايي نشود يار کسي
***
یا ابا صالح
ابا صالح دلم سامان ندارد
مگـر هجران تو پايان ندارد
ابا صالح بيا دردم دوا کن
مرا از ديدنت حاجت روا کن
ابا صالح مرا با روسيا هي
به خود راهم بده با يک نگاهي
ابا صالح فقيرم من فقيرم
بده دستي که دامانت بگيرم
ابا صالح چه خوش زيبنده با شد
که تو لعل لبت پر خنده باشد
ابا صالح عزيز آل ياسين
بيا در جمع ما امشب تو بنشين
ابا صالح گدایم من گدایم
به جان مادرت بنما نگاهم
***
هوای وصل
هرچند درهواي وصالت جوان شدم
در زير پاي هجر تو قامت کمان شدم
من پير سال و ماه نيم يار باوفا
عمرم چو بي تو مي گذرد پير از آن شدم
جز وصل تو زهر چه طلب کردم از خدا
صدبار توبه کردم  وغرق زيان شدم
روز ازل زهجر تو دل با خبر نبود
گفتم بليّ  و در طلبت نوحه خوان شدم
آن روز بر دلم درِ غمها گشوده شد
کاندر زمينِ بي تو اسير زمان شدم
***
زدودیده خون فشانم زغمت شب جدایی
همه روزکارم این شدکه بگویمت کجایی
به خـدا دلم شکسته سـرراه تـونشسته
به من غریـب وخسته بنما تویک نگا هی
توکه یاربی کسانی توکه صاحب الزّمانی
بده برگدا امانی توکه خوب وبـا وفا یی
***
درد انتظار
يک لحظه ديد هرکس يابن الحسن جمالت
هرگز نمي توان کرد بيرون زدل خيالت
اي شاه ماه رويان تو سرو باغ حسني
در هيچ باغ نبود سروي به اعتدالت
خلد برين ندارد زيباتراز تورويي
اي جمله خوب رويان مفتون خطّ و خالت
باغ وگل وچمن را يک جا کند فراموش
هرکس کندتماشا سيماي بي مثالت
ازدرد انتظارت جانها به لب رسيده
برعاشقان بي دل ظاهرنما جمالت
غيراز تو با که گويیم اندوه دل که باشد
کوتاه دست عُشّاق از نخله ي وصالت
ظلم وستم جهان را يک سر فرا گرفته
بردار پرده از رخ اي مجري عدالت
بازآ که (جان نثار) است مشتاق روي ماهت
هرچند باشداورا ازروي تو خجالت
شعراز حاج شیخ  رمضان علي جان نثا ري (زيد عزّه)
***
عالم آرا
آفتابا بس که پيدايي نمي دانم کجايي
دور از مايي ّ وبا مايي نمي دانم کجايي
جمع ها سوزند گرد شمع رخسار تو و تو
در ميان جمع تنهايي نمي دانم کجايي
گاه چون يونس به بحري گه  چوعيسي در سپهري
گاه چون موسي به سينايي نمي دانم کجايي
گاه دلها را به کوي خويش ازهرسو کشاني
گاه خودپنهان به دلهايي نمي دانم کجايي
در جهان جويم رخت يا از جنان گيرم سراغت
در دو عالم عالم آرايي نمي دانم کجايي
هر کجا مي خوانمت بر گوش جان آيد جوابم
پيش من با من هم آوايي نمي دانم کجايي
کعبه اي يا کربلا يا در نجف يا کاظمين
يا کنار قبر زهرايي نمي دانم کجايي
زخم قرآن را شفا بخشي به تيغ انتقامت
درد غيرت را مداوايي نمي دانم کجايي
مانده بر لب هاي اصغر همچنان نقش تبسّم
تا براي انتقام آيي نمي دانم کجايي
گل خندان
کجا ست دوست نهم ديده بر قدم هايش
کجاست دوست که سـايم عذار بر پايش
کجاست دوست که تا طلعت رخـش بينم
کجاست دوست که تا بشنوم سخن هايش
کجاست دوست که تا جان کنم به قربانش
که روز و شب بـه دلم نيست جز تمنّـايش
طبيب حـاذق مـا کو که تا مـرض ها را
شفـا دهد به يکي نظـره از نظـرهـايش
کجاسـت آن گل خنـدان که از تبسـمّ او
شـود چـه روز، شب از لمعـه ي ثنـايايش
کجاست آن شه باصولتي که جمله شهـان
ذليل درگـهِ اويند وبنده آسـايش
کجاست آن مه افلاک تا که درشب تار
روان شـوم بـه تجلاّي نور سيمـايش
کجاست نيرّ اعظم بگو که پشت مکـن
به  خلق تا که عدو سوزد ازشررهايش
کجاست شمس ولايت که تاز پـر تو  او
هرآنچه شب پره هستي خزد به مأوايش
شهـاب ثاقب قهـرخدا کجـاست که تا
بـه تيـر رجـم بـراند مُحـرِّف آيـش
کجا ست کي زپـس  پرده مي شود ظاهـر؟
کـه تا (جـواد) ببالد به صـدق دعـوايش
شعر ازآيت الله حاج شيخ محمّد جواد خراساني (اعلی الله مقامه)
***
شفابخش
اي خوش آن چشم که يک چشم زدن روي تو ديد
اي خوش آن گوش که يك لحظه صداي تو شنيد
اي خوش آن سر که به خاک سرکويت غلطيد
اي خوش آن دست که بر دامن لطف تورسيد
اي خوش آن سوخته جاني که چو لب باز کند
درد هـاي دل خـود را بـه  تـو  ابـراز  کند
اي شفابخش و صفا بخش دل وجان همه
اي طبيب همه اي دارو ودرمان همه
همه پـروانـه و تو شـمع فـروزان همه
همه جان باخـته ی عشق و تو جانان همه
چه شـود غصّه زدل ها بگشايي اي دوست
از پس پرده ي  غيبت به درآيي اي دوست
ديدن روي تو درعالم غم شادي ماست
عشق تو ذاتي وارثيّه ي اجدادي ماست
نعمت دوستِيت لطف خدادادي ماست
دولت بندگيت نعمت آزادي ماست
چه شود چشم عنايت به جهان باز کني؟
با جـگر سوخته گانت سخن آغاز كني
شعرازژولیده نیشابوری
***
لوای فتح
مولاي من که باد به جانم بلاي او
پيوند خورده هستي من با ولاي او
مردن به راه دوست چو آغاز زندگي ست
من زنده ام ازاين که بميرم براي او
بهتر که خاک گرددو خاکش رود به باد
آن سر که نيست درهوس خاک پاک او
کوفاتحي که چون بفرازد لواي فتح
باشد مسيح سايه نشين لواي او
کو مضطري که چون کند امّن يجيب ساز
ازلطف حق رسدبه اجابت دعاي او
گرنزد حق قبول بود يک دعاي من
باشدکه من دعا نکنم جز براي او
يارب به سوز حال دل از دست دادگان
ما را دلي بده که بود مبتلاي او
يا رب به پاکي دل صاحب دلان پاک
برجان ما ببخش صفا از صفاي او
*******         ***
زلال رحمت
نظام بخش جهان وجهان جان مهدي است
امام منتقم و صاحب الزّمان مهدي است
کسي که زمزمه ي عاشقانه اش آرد
نزول بارش رحمت به انس و جان مهدي است
به تشنه گان حقيقت زلال رحمت اوست
به کاروان بشرمير کاروان مهدي است
وجود او همه لطف است و غيبتش همه لطف
کمال لطف خدا برجهانيان مهدي است
کسي که رجعت والاي صالحان زمين
براي ياري او مي شود عيان مهدي است
کسي که عدل علي را به معني اعلي
براي نوع بشرآرد ارمغان مهدي است
کسي که فيض نگاه ولايتش امروز
نگاه دار زمين است وآسمان مهدي است
کسي که با کلماتش به ظاهر وباطن
کتاب حسن خدا راست ترجمان مهدي است
عصاره ي همه ي گلهاي احمدي مهدي است
گل هميشه بهار محمّدي مهدي است
***
هستی ما
الا که راز خدايي خداکند که بيايي
تو نور غيب نمايي خدا کند که بيايي
شب فراق تو جانا خدا کند که سرآيد
سرآيد وتو برآيي خدا کند که بيايي
دمي که بي تو برآيد خدا کند که نباشد
ألا که هستي مايي خداکند که بيايي
تو احترام حريمي تو افتخار حطيمي
تو يادگار منايي خدا کند که بيايي
تو مشعري عرفاتي تو زمزمي تو فراتي
تو رمز آب بقايي خداکند که بيايي
به سينه ها توسروري به ديده ها همه نوري
به دردها تو دوايي خدا کند که بيايي
دل مدينه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروه اي تو صفايي خدا کند که بيايي
قسم به عصمت زهرا بيا ز غيبت کبري
دگر بس است جدايي خداکند که بيايي
شعر از سيّد رضا مؤيّد خراسانی
***
مهدی جا ن
ای رخت مهردل افروز همه
وی زشفقت شده دلسوزهمه
حسن تـوعا شقی آموز همه
بی توچون شام سیه روزهمه
ما ازآن شمع جـهان افروزیم
که زهجران رخت می سوزیم
ما که لب تشنه ي ديدار توايم
همه ناديـده خريدار توايم
نه خريدار، گرفتار توايم
نه گرفتار ،که بيمار توايم
اي خوش آن روز که رخ بنمايي
دل  و  جـان همـه را  بربـايي
چشم ما حلقه صفت شام وسحر
هست در فکر تو پيوسته به در
همچو يعقوب ز هجران پسر
اين نوشتيم به خوناب جگر
کاي اي فروزنده تر از ماه بيا
يوسف  فاطمه از چـاه  در آ
خون مظلوم تو را مي خواند
آه محروم تو را مي خواند
اشک معصوم تو را مي خواند
قلب مغموم تورا مي خواند
تو گشاينده ي مشکل هايي
تو شفا بخش همه دل هايي
دادگاه تو به پا گردد کي؟
قامت ظلم دو تا گردد کي؟
حقّ مظلوم ادا گردد کي؟
خصم محکوم فنا گردد کي؟
تا به کي فاطمه گويد پسرم؟
تا کي ا سـلام بگويد پدرم؟
روی خونین شد هر دو سرا
فرق بشکافته ی شیر خد ا
نا له های شب   تار    زهرا
پرچـم سرخ شـه کرببلا
همه  گویند بیا   مهدی جان
بشنو ناله ی ما مهدی جان
***
رخ دلربا
دست ببر به آسمان تا مگراز دعاي تو
تا نگرم به ماه رخ يا شنوم صداي تو
من که رخت نديده ام دل رود از دو ديده ام
واي برآن که بنگردآن رخ دلرباي تو
يا به دو ديده ام بنه پاي ز لطف و مرحمت
يا  که گذار لحظه اي ديده نهم به پاي تو
سلسله ي فراق را باز نمي کند کسي
از دل زار من مگر دست گره گشاي تو
اين معزّ اوليا يوسف فاطمه بيا
تا ببرد دل از همه روي خدانماي تو
اي به وجود ،قائمه چشم وچراغ فاطمه
بيا که سايه افکند برسر ما لواي تو
(ميثم )کوي تو منم که پيشتر زبودنم
تو بودي آشناي من من شدم آشناي تو
شعرازآقاي غلامرضا سازگار(ميثم)
***
وارث انبیا
کيست اين اسرار خلقت اصل ورمز آفرينش
درخفاء حمل،ارث از حضرت موسي گرفته
دعوت او مصطفايي صولت او مرتضايي
صورت او مجتبايي عصمت از زهرا گرفته
اين هدايت گشته ي حق اين کلام الله ناطق
امتـياز مهدويّـت زايزد يکتا گرفته
با تجلاّي ظهورش عالمي روشن زرويش
جلوه ي حُسنش فروغ از سينه ي سينا گرفته
انبيا را وارث ستي اوليا را مظهر ستي
از جمال و نور يزدان جلوه و سيما گرفته
جذبه ي عشقش بود چون جان به جسم دوستانش
هيبت وخشمش توان ازپيکر اعدا گرفته
کيست يا رب اين که دردوران عمرش همچو يوسف
از نظر پنهان وجا در دامن صحرا گرفته
شعر از حاج محمود سيفي شيرازي
***
صورت زیبا
کي رفته اي زدل که تمنّا کنم تو را؟
کي بوده اي نهفته که پيداکنم تورا؟
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي که من
بـا صد هزار ديده تما شا کنم تو را
مستانه کاش درحرم و د یـربگذری
تـا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
زيبا شود بـه کارگـهِ عشق کار من
هرگه نظر به صورت زيبا کنم تو را
گرافتدآن زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزارسلسله درپا کنم تورا
رسواي عالمي شدم از شور عا شقي
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
خواهم نقـاب ز رويـت بـرافکنم
خورشيد کعبه ماه کليسا کنم تو را
طوبی وسدره گربه قیامت به من د هند
یکـجا فـدای قـا مت رعنـا کنم ترا
شعرازفروغی بسطامی
***
آتش اشتیاق
نقش جمال يار را تا که به دل کشيده ام
يکسره مهر اين وآن از دل خود بريده ام
هر نظرم که بگذرد جلوه ي رويش از نظر
بار دگر نکوترش بينم از آنچه ديده ام
عشق مجال کي دهد تا که بگويمي چسان
تير بلاي عشق او بر دل و جان خريده ام
سوزم وريزم اشک غم شمع صفت به پاي دل
در طلبش چه خار ها بر دل خود خليده ام
پاک دل از فراق او مي زنم ونمي زند
بخيه به پاره هاي دل کز غم او دريده ام
اين دل سنگم آب شد زآتش اشتياق شد
بسکه به ناله روزو شب کوره ي  دل دميده ام
شرح نمي توان دهم سوزش حال خود به جز
ريزش اشک ديده و خون دل چکيده ام
(حيران )تا کي از غمش اشک به دامن آورد
چون دل داغدار او هيچ دلي نديده ام
شعر از آيت الله ميرجهاني ( اعلی اللّه مقامه )
***
غلام سیاهت
گوشه چشمي سوي گوشه نشين کن
زآن که جز اين گوشه کس پناه ندارد
گرچه سيه روي شدم غلام تو هستم
خـواجه مـگر بنـده ي سياه ندارد
هرکه گـدايي آستـان تـو آمد
دولتي اندوخت که شاه ندارد
مهر گياهت حاصل آن عاشق
آب وگل ما جز اين گياه ندارد
***
سینه سوز
ای غائب ازنگاه وچراغ دل همه
داغ فـراق تـو ، داغ دل همه
گل این شراره بـه بـاغ دل همه
آه ازجگربرآمده آتش گرفته جان
عجّل علی ظهورک یا صاحب الزّمان
ازقلب داغ دیده ندامی رسد بیا
ازمـادرشهـیده ندا می رسد بیا
ازخنجر بریده نـدا می رسد بیا
ای داغ دارلعل لب وچوب خیزران
عجّل علی ظهورک یا صاحب الزّمان
ای پرزاشک چشم تو صحرا بیا بیا
ای آرزوی زینـب کبـری بیا بیا
وی سینه سوزنالـه ی زهرابیا بیا
تا چند سروقامت دخت علی کمان
عجّل علی ظهورک یا صاحب الزمان
***
بارجدایی
دوستان عيب کنندم که چرا دل به تو بستم
بايد اوّل به تو گفتن که چنين خوب چرايي
اي که گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه
ما کجاييم در اين بحر تفکّر تو کجايي
عشق ودرويش نماييّ  وملامت
همه سهلند تحمّل نکنم بار جدايي
حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان
اين توانم که در آيم به محلّت به گدايي
گفته بودم چو  بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي
گر بيايي دهمت جان ور نيايي کُشدم غم
من که بايست بميرم چه بيايي چه نيايي
جاي پاي تو بود ديده ي ما مهدي جان
سوي ما چون شود ار رنجه قدم بنمايي
ترسم از هجر تو عمرم به سرآيد آخر
تا کي اندر غم تو سوز دل وشيدايي
***
خلف بوالحسن
برو اي باد صبا کن گذري
ببر از ما سوي آن شه خبري
تو مهين پادشه خوباني
تو در اين پيکـر عالم جاني
به خدا طاقت ما طاق شده
ديده از بهر تو مشتاق شده
تو همان عيسي روح اللّهي
وارث صـدق کليـم اللّهي
تو محمّد توحسين و حسني
يـادگـار خلف بوالحسني
همه از يمن تو روزي خوارند
آسمـان ها همه اندر کارند
گر نبودي تو، افلاک نبود
آب ،دريا، آتش وخاک نبود
چهره ي خلق جهان مسخ شده
سخـن حق عملاً نسخ شده
دوستانت همه سر گردانند
والـه و غم زده و حيرانند
حاش للَّه که عنايت نکني
مخلصان غرق کرامت نکني
شعراز حضرت آيت الله مکارم شيرازي(زيد عزّه)
***
یوسف گم گشته
اي شمس ولايت که پسِ پرده نهاني
مستور نِه اي چون که به آثار عياني
پوشيده زخفّاش بود چشمه ي خورشيد
با آن که منوّر زرخش گشته جهاني
ما را به جهان بي گل روي تو صفا نيست
زيرا که جهان جسم و تو چون روح ورواني
يعقوب منش منتظر ديدن رويت
تا کي رسد از يوسف گم گشته نشاني
اي حجّت ثاني  عشرآخر نظري کن
تا کي به سر کوي ولايت بدواني
از آتش هجران تو جانم به لب آمد
ترسم که نبينم رخت اي احمد ثاني
يک عمر نشستم به رهت تا که بيايي
از قيد غم وغصّه دلم را برهاني
***
دولت عدل
مهديا چهره ي زيباي تو ديدن دارد
سخن از لعل  لبان تو شنيدن دارد
چهره بگشا وبرون آ ز پس پرده ي غيب
قامت شيعه ز هجر تو خميدن دارد
تا به کي حسرت ديدار تو برقلب من است
غم هجران کسي چون تو کشيدن دارد
خرّم آن لحظه ي ديدار تو شاها که مرا
مرغ روح از قفس سينه پريدن دارد
بهر خون خواهي سالار شهيدان جهان
سر شمشير تو خون ها که چکيدن  دارد
دولت عدل تو را چشم جهان مي بيند
بَه که آن دولت  شاهانه چه ديدن دارد
***
چهره بگشا رونما اي درد دلها را دوا
شانه ي ما بار تأخير ظهورت مي کشد
آخر اين دست أجل طبل سفر کوبد مدام
کي مرا دست قَدَر روزي به کويت مي کشد
***
يا منتظَرا منتظِران را نظري کن
بر محفل ما آي و فقط يک گذري کن
آخر چه شود گام به چشمان بگذاري
منّت به سر جمله محبّان بگذاري
قابل نيم آن چهره ي ماه تو ببينم
از باغ جمالت گل و هم لاله بچينم
بحبوحه ي عمرم به فنا رفت وخزان شد
هنگامه ي رخ بستن ورفتن زجهان شد
آخر نچشيدم مزه از لحظه ي ديدار
جز تلخي هجران رخت اي گل بي خار
***
زائر بيت الله الحرام
من آمده ام سرو قد يار ببينم
با شور وشعف چهره ي دلدار ببينم
مقصود من آن است تا که در حرم امن
بي پرده رخ سيد ابرار ببينم
سعيم همه در عمره ودر حجّ تمتع
آن است که آن قافله سالار ببينم
اندر عرفات آمده با ديده ي گريان
تا حشمت او با دل بيدار ببينم
اميد چنين است که اندر شب مشعر
آن اختر زيبا به شب تار ببينم
درخيف ومنا چشم به راه قدم دوست
تا از کرمش نعمت بسيار ببينم
امّا چه کنم ديده ي من لايق آن نيست
تا صورت آن مطلع انوار ببينم
يارب تو اگر پاک کني لوح ضميرم
ممکن شود آن مخزن اسرار ببينم
صبرم شده لبريز خدايا مددي کن
يک بار جمالش منِ بيمار ببينم
سخت است خدايا به جهان درهمه اقطار
درمسند او ظالم وجبّار ببينم
هست آرزويم آن که به هنگام ظهورش
نابودي افراد ستمکار ببينم
يا رب بدهم عمرکه تا رايت عدلش
منصوب به هر کوچه و بازار ببينم
شعر از آيت الله حاج آقا حسن فقیه امامي (قدّس سرّه )
***
مظهرحق
نور تو در همه وقت و همه جا جلوه گر است
هر که آن نور نبيند خللش در بصر است
هر کجا مي گذرم وصف تو را مي شنوم
هر طرف مي نگرم شمع رخت جلوه گر است
شهريارا به گدايان رهت کن نظري
نظر لطف تو اي شاه به از سيم وزر است
خسروا کي رسد آن روز که ظاهر گردي
ديده ها در رهت اي مظهر حق منتظر است
چهره بگشا که شد آن روز که گيري در کف
ذوالفقاري که تو را شاهد فتح وظفر است
آن که نوشيد ز سرچشمه ي فيضت جامي
اين جهان خرّم ودر دار بقا مفتخر است
خيزو خون خواهي شاه شهدا کن شاها
انتقام پدر البّته به دست پسر است
(پيروي) منتظر مقدم شا ها نه ي  توست
آتش عشق تو در سينه ي ما شعله ور است
شعرازعلی اکبرپیروی
***
اثربخش دعا
همه عبديم وتو مولا بأبي انت و امّي
به تو داريم تولّا بأبي انت وامّي
تا به کي وصف تو را گفتن وروي تو نديدن
پرده بردار ز سيما بأبي انت وامّي
بر وجود تو جهان باقي و افسوس که باشد
جاي  تو دامن صحرا  بأبي انت وامّي
ازغم اين که بميريم ونبينيم جمالت
همه ناليم به شب ها بأبي انت و امّي
اي اثر بخش دعا خود تو دعا کن که سر آيد
ديگر اين غيبت کبري بأبي انت وامّي
طعنه ي خصم زيک سو غم روي تو زيک سو
کرده خونين دل ما را بأبي انت وامّي
ديدن روي تو ودرک حضورت چو (مؤيّد)
همه را هست تمنّا بأبي انت وامّي
شعر از سيّد رضا مؤيّد خراسانی
***
غوث زمان
قطب جهان مهدي صاحب زمان
سرور دين داور کون ومکان
هادي کل مهدي گردون سرير
شمع سبل خسرو آفاق گير
تازه ترين سرو گلستان جود
زبده ترين گوهر بحر وجود
شاه جهان بخش ولايت مدار
رحمت حق حجّت پروردگار
غوث زمان گوهر بحر صفا
ما حَصَل از خلقت ارض وسما
فيض وجودش زسما تا سمک
خاک درش سرمه ي چشم ملک
مهدي  موعود   شه   منتظر
خسـرو ديـن قائـد جنّ و بشر

***
دوران وصل
شاد باش اي عارف نيکو  سير
کاين شب هجران سحر گردد سحر
شاد باش اي خسته ي بار فراق
شاد باش اي غرق بحر اشتياق
مي رسد آن شاه وشاهي ميکند
حکم از مه  تا به  ماهي مي کند
افکند البتّه از رخ اين نقاب
فاش سازد امرحق را بي حجاب
می کشد از دشمن حق انتقام
می برد از شرک و از اصنام نام
اولياء گردند گِردش جمله جمع
همچو پروانه به گرد  نور شـمع
مي نشنيد بر سرير احتشام
مي دهد دنـيا سراسر  انتـظام
از خداوند قدير بي نظير
هست اين وعده تخلّف ناپذير

تا کنی از صدق دل تصدیق این
إنّـه لا یُخـلف المیـعاد بین
صبر کن صبر ای به هجران مبتلا
که رسد دوران وصلش برملا
البشاره(صافیِ) صافی ضمیر

که جوان گردد دگر این چرخ پیر
البشاره اي که داري انتظار
ميشود آخر سحر اين شام تار
البشاره کان شهِ نيکو سرشت
آيد وگيتي کند رشک بهشت
شعر از آيت الله محمّد جواد صافي گلپايگاني(قدّس سرّه)
***
چشم انتظار
اي يـادگار عتـرت طا ها   بيا بيا
اي نور چـشم حضرت زهرا بيا بيا
اي مونس شکسته دلان کن عنايتي
از بـهر دل نـوازي دلـها بيا بيا
جان هاي عاشقان تو کانون ماتم است
کي يـا بـد اين قلوب، تسّلي بيا بيا
تاکی بسوزم ازغم ورنج تو همچو شمع
می  سـوزد ازبـرایت سـرا پا بیا بیا
ديگر بس است سر به بيابان گذاشتن
اي ره نـورد  درّه وصـحرا بـيا بيا
اي ولي زمان و مکان کي کني ظهور
تـا کي ترا سـت غيبت کبري بيا بيا
چشم انتظار مانده که از تو شود خبر
مخفي چرا تـو گشته اي از ما بيا بيا
ذکرمدامِ(ملتجی) خسته جانِ توست
ای کـارسـاز دنیی و عـقبی بیا بیا 

شعرازمهندس علی اصغریونسیان         

***
صحنه ی گیتی
اي روشني ديده ي احرار کجائي
اي شمـع فروزان شـب تار کجائي
اي دسته گل سر سبد    باغ رسالت
اي وارث پـيـغمبر مخـتار کجائي
بر مردم محروم و ستمديده  ورنجور
اي آنکه توئي مونس وغمخوار کجائي
جان ها به لب آمد زفراق رخ ما هت
هستيم هـمه طالب ديدار کجائي
اي مهدي موعود بيا تا کـه نمائيم
جان و سر خود بهر تو ايثار کجائي
اي منتقم خـون شهيـدان ره حق
بنيـان کن بنيـاد ستمکار کجائي
گلشن شود از مقدم تو صحنه ي گيتي
اي گلشن دين را گل بي خار کجائي
شد(حافظی) از دوری روی تو دمادم
چون منتظران تو دل افکار کجائی
شعر از محسن حافظی کاشانی
***
وارث رنج ها
هجرت احمد به شهر رحمتم                          
مبـدأ و مقصـد بـراي هجرتم
برتمـام رنـج ها وارث  منم                                
سـاکن شعـب ابيـطالب مـنم
من همـان شير دليـرخندقم                    
حق بود با من که من هم با حقم
در حرا من با محّمد  بوده ام                   
قـاري قـرآن سـرمد بوده ام
من مـناجـاتيّ  نخلسـتانيم                  
کيسـت عاشق تا بفهـمد من کيم
ذوالفقـار قهـرمـان خـيبرم                     
خطـبه هـاي آتشـين مـادرم
من در اين عالم تقاص سيلي  ام                     
من شفـاي چهـره هاي نيلـيم
چشـم هاي دلـرباي مجتبي                            
خـانه ي پـر نعمت آل عبـا
اصل معـراج پيمبـرها منـم                              
طـرح ريز امر رهبـرها منم
من تمـام دردهـا را ديده ام                   
کمترآگَه شد کسي از ايده ام
من همان سرخيّ روي مغربم                         
من همـان خانه نشـين يثربم
شهر من گشته غم آباد فدک                   
پيش من باقيسـت اسنـاد فدک
پاسـدار عـزّت وپاکي منـم                                  
داديـار چـادر خـاکي مـنـم
درکف من گوشواره مانده است          
مـادرم آنجا پسر را خوانده است
قلب من چون آن سند شد ريز ريز     
چون که با خـاک آشنا شد آن عزيز
دسـت هاي خسته ي زينـب منـم         
قـامت بشکسـته ي زينـب منـم
***
فروغ تو
زسگان کويت اي جان که مـرا د هد نشاني؟
که نديـدم از تو رويي وگذشـت زندگاني
زغمت چو مرغ بسمل شب و روز مي پريدم
چو به لب رسيد جانم پس از اين دگر تو داني
همه بنـد ها گشـادي به طريق دلـربايي
همـه دسـت ها ببـستي به کمـال دلستاني
چو به سر کشي درآيي همه عاشقان خود را
ز سـر نيـازمنـدي چو قـلم به سـر دواني
دل من نشان کويت زجهان نجست عمـري
کـه خبـر نبـود دل را که تـو در ميان جاني
تو چه گنجي آخر اي جان که به کون در نُگنجي
تو چه گوهـري که دردل شده اي بدين نهاني
دوجهان پر از گهرشد زفروغ تو وليکن
به تو کي تـوان رسيدن که تو بحر بي کراني
همه عاشقان بي دل همه بي دلان عاشق
ز تو مانده اند حيران تو به هيچ مي نماني
دل تشنگان عاشق زغمت بسوخت در تب
چه بوَد اگـر شـرابي برِعاشقـان رساني
به عتاب گفته بودي که بر آتشـت نشانم
چو مرا بسـوخت عشقت چو بر آتشم نشاني
اگـر از پي تو( عطّـار) اثر وصـال يابد
دو جهـان به سر در آيد به جـواهر معاني

***
آه سحر
اگر آن نائب رحمان ز درم بازآيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
دارم امّيد خدايا که کني تأخيري
دراجل تا به سرم تاج سرم باز آيد
گر نثار قدم مهدي هادي نکنم
گوهر جان به چه کار  دگرم باز آيد
آن که فرق سر من خاک کف پاي وي است
پادشاهي کنم ار او به سرم بازآيد
کوس نو دولتي از بام سعادت بزنم
گر ببينم که شه دين ز حرم باز آيد
مي روم  در طلبش کوي به کو دشت به دشت
شخصم ار باز نيايد خبرم باز آيد
(فيض) نوميد مشو در غم هجران وصال
شايد ار بشنود آه سحرم باز آيد
شعر از ملّا محسن فيض کاشاني(أعلي الله مقامه الشّريف)
***
دامان یار
عاشقان را گر همه ملک جهان آيد به دست
ديده بر بندند از آن تا دل سِتان آيد به دست
پشتِ پا بر عالم هستي زند از اشتياق
تا مگر دامان يار مهربان آيد به دست
دشت هجران را نمايند آبياري زاشک چشم
تا که محصول وصال از بذر جان آيد به دست
گر کنار جوي چشم خود نشيني در بهار
عاقبت ديدار آن سرو روان آيد به دست

***

گوشه ی چشم
عمري بود که عاشق و ديوانه ي توأم
در آرزوي گردش پيمانه ي توأم
ای شمع دل فروز سراپا مرا بسوز
با سوختن بساز که پروانه ی توأم
فخرم همين بس است که ارباب من تويي
مولا ردم مکن کلب در خانه ي توأم
من قانعم به گوشه ي چشمي اگر کني
ممنون لطف نرگس مستانه ي توأم
مولاي من مرا به غلامي قبول کن
چون ريزه خوار سفره ي شاهانه ي توأم
شرمنده گر چه پيش تو از رو سياهيم
در آرزوي لطف کريمانه ي توأم

***

حریم تو
گر عشق تو در قلب بشر خانه بگيرد
گنجي است که جا در دل ويرانه بگيرد
در منزل اجلال تو درحال خبر دار
جبريل امين پرده ي اين خانه بگيرد
برگرد حريم تو که دست طلب ماست
چون دامن شمعي است که پروانه بگيرد
از لشکر شيطان دگر اين دل نهراسد
گر قلب مرا عشق تو جانانه بگيرد
مستانه بکوبد به سر هر دو جهان پاي
از دست تو هر شخص که پيمانه بگيرد
***
دیدارگل
گل زگلزار رخ ماه  تو چيدن دارد
قامت سرو دل آرای تو ديدن دارد
بهر ديدار گل روي تو چون بلبل مست
هي از اين شاخه به آن شاخه پريدن دارد
هر که شد ريزه خور سفره ي احسان تو گفت
لب لعـل نمکين تو مکيـدن دارد
بهرعشّاق جگرسوخته درمذهب عشق
دل به عشق رخ ماه تو طپیـدن دارد
به حقيقت لب خود باز کن  اي آيت حق
که حقيقت زلبـان تو شـنيدن دارد
همچو مجنون دل افسرده به صحراي جنون
در ره وصل تو صد جامه دريدن دارد
نازنيـنا همه دارند بـه ناز تو نيـاز
نازکـن نـازکه نـاز تـوکشیدن دارد   
عوض اشک زدوری توای سروروان
خون دل ازصدف دیده چکیدن دارد
بهرصید توچوصیّاد به هرکوه وکمر
سختی وخستگی راه ودویدن دارد
من (ژولیده )به هرجا که رسم میگویم
گل زگلـزاررخ مـاه توچیدن دارد
شعر از ژو لیده نیشابوری
***
مهدی دین
اي حريم کعبه مُحرِم برطواف  کوي تو
من به گِرد کعبه مي گردم به ياد روي تو
گر چه بر مُحرِم بود بوييدن گل ها حرام
زنده ام من اي گل زهرا زفيض بوي نو
ما ودل اي مهدي دين بر نماز استاده ايم
من به پيش کعبه، دل در قبله ي ابروي تو
از پي تقصير ،جان دارم که قرباني کنم
موقع احرام اگر چشمم فتد بر روي تو
اشک ها از هجر تو نم نم چو زمزم شد روان
کي رسد اين تشنگان را قطره اي از جوي تو
دست ما افتادگان را هم در اين وادي بگير
اي که نقش از مُهر جاءالحق بود بازوي تو
***
اسیرعشق
خانه ات را حلقه بر در مي زنم
گرد بام خانه ات پر مي زنم
آن قَدر در مي زنم اين خانه را
تا ببينـم روي صاحـب خانه را
تا به عشق خود اسيرم کرده اي
از علائق جمله سيرم کرده اي
من به غير تو ندارم هيچ کس
مهدي زهرا به فريادم برس
***
شعله ی عشق
ديده هرچند که از ديدن تو محروم است
پـرتو حسـن تو بر اهـل نظر معلوم است
شعله ي عشق تو از چهره ي زردم پيداست
گر که در پرده ي دل از غم تو مکتوم است
اي خوش آن دم که چو گل با لب خندان آيي
که دل منتظران بي تو بسي مغموم است
دل بشکسته به دست تو شود باز درست
اي که در پنجه ي مهر تو دلم چون موم است
نظر لطف تو سرچشمه ي فيض است وبقا
هـرکه از چشم تو افتـد به فنا محکوم است
***
چه انتظارعجيبي تو بين منتظران هم ،عزيز من،  چه غريبي
عجيب ترآن که چه آسان نبودنت شده عادت
چـه کودکـانه سپـرديم دل به بازي قسمت
چه بي خيـال نشستيم نه کـوششي نه وفايي
فـقط نشـسته  وگفتـيم خـدا کند که بيـايي
***
افطاري با امام زمان(عليه السّلام)
کاش در اين رمضان لايق ديدار شوم
سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
کاش منّت بگذاري به سرم مهدي جان
تا که هم سفره ي تو لحظه ي افطار شوم
***
اي جودِ توّ سرمايه ي بودِ همه کس
اي ظلّ وجود ِتو وجود ِهمه کس
گر فيض تو يک لحظه به عالم نرسد
معلوم شود بود ونبودِ همه کس
***
خادم درگـه تو جبـرائيل
بنـده ي کوچـک تو ميـکائيل
عبد فرمـان برِ تو عزرائيل
خاک پا بوس درتو هم  اسرافيل

همه محـکوم به فـرمان توأند

يک سره ريزه خور خوان توأند

***
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشاي تربتم را بعد از وفات وبنگر
کـز آتش درونم دود از کفـن برآيد
بنماي رخ که جمعي حيران شدند و واله
بگشاي لب که فرياد از مرد و زن برآيد
***
صاحب عیار
هوا خواه توأم جانا ومي دانم که مي داني
که هم نا ديده مي بينيّ وهم ننوشته مي خواني
ملک در سجده ي آدم ،زمين بوس تو نيّت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حدّ انسانی
***
به حسن وخلق و سخاکس به یارما نرسد
تـرا دراین سـخن انـکارکـارما نرسد
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند
یکی بـه سکّه ی صاحب عیارمـا نرسد
هـزارنقـش برآید بـه روزگارویـکی
بـه دلپـذیری نقـش نگـارمـا نرسد
ا گرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسـی به حسن وملاحت به یارما نرسد
***
مهتاب گوشه اي است زحسن وجمال تو
خورشيد ذرهّ اي است ز وصف کمال تو
اي مشعل هدايت و اي رونق بهار
حسرت برند رود ودرختان به حال تو
***
سرمايه ي غم زدست آسان ندهم
جان بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
اين درد به صد هزار درمان ندهم
***
اين جمعه نيا اميرمان مي آيد
آن جمعه نيا وزير مان مي آيد
داريم حساب مي کنيم آقا جان
با آمدنت چه گيرمان مي آيد؟
***
یکی ازجمعه هاجان خواهدآمد
به درد  عشق درمان خواهدآمد
غبارازخـانـه های دل بگیرید
که براین خانه مهمان خواهدآمد
***
تقصیرمن است این کـه کـم می آیی
هـرگـاه شـدم اسیرغـم ، می آیی
این جمعه وجمعه های دیگرحرف است
آدم بشـوم سـه شـنبه هـم می آیی
***
عادت
هرجمعه که شد بیا که ما بیداریم
این جمعه فقط نیا عروسی داریم
ازجور زمـانه ما شـکایت داریم
اندازه  کوه وصخره حاجت داریم
ما مشکلمان گرانی وبیکاری است
آقا بـه نبودن تـوعـادت داریم
صد موعظه کـن ولی زتسلیم نگو
ازخمس وزکات وضرب وتقسیم نگو
آقا تـو بیا ولی فقط بـا یک شرط
ازآنچه که مـا دوست نداریم نگو
***
روی دیدارتوأم نیست وضو ازچه کنم ؟
دیگراین جامه صدوصله رفوازچه کنم؟
هردم ازرهگذری زنگ سفرمی شنوم
تکیه برعمرچنین بسته به موازچه کنم؟
رو بـه هرسوی کنم نقش توآید به نظر
باچنین نامه سیا هی به توروازچه کنم ؟
***
درنگ
من ازاشکی که می ریزد زچشم یارمی ترسم
ازآن روزی کـه اربابم شـود بیمارمی ترسم
رها کـن صحبت یعقوب ودوری وغـم فرزند
من ازگرداندن یـوسف سـربـازارمی ترسم
همه گـویند ایـن جمعه بیا امّا درنـگی کن
ازاین کـه باز عا شورا شود تکـرارمی ترسم
تمام عمر،خودرا نوکراین خانـدان خواندم
ازآن روزی که منصب می شود انکارمی ترسم
***
اين شرح بي نهايت کز وصف يار گفتند
حرفي است از هزاران کاندر عبارت آمد
***
من وازتوجدایی وای برمن
تو و بی اعتنایی وای برمن
به وقت مرگ ودرروزقیامت
سراغم گـرنیایی وای برمن
***
نعمتي خوش تر از اين نيست که بعد از مردن
تو به خاکم بسپاري چو سپارم جان را
***
کيست مولا آن که آزادت کند
بـند رقيـّت ز پـا يت وا کند
***
جمال يار ندارد حجاب وپرده ولي
تو گَرد ره بنشان تا نظر تواني کرد

***
طالب دیدار
بگذار شبي محرم اسرار تو باشم
در خلوت دل راز نگهدار تو باشم
دردي است مرا از تو که بهبود نخواهم
درمان من آنست که بيمار تو باشم
عشّاق جهان در طلب ديدن يارند
من در دو جهان طالب ديدار تو باشم
اي يوسف بازار ملاحت منِ مسکين
آن مايه ندارم که خريدار تو باشم
گر خلوت وصل تو برازنده ي من نيست
بگذار که در سايه ي ديوار تو باشم

***
پایان شکیبایی
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي
در آرزوی رویت،بنشسته به هر راهی
صد زاهد وصد عابد ، سرگشته ی سودایی
مشتاقي ومهجوري دور از تو چنانم کرد
کز دست ،نخواهد شد، پايان شکيبایی
اي درد توام درمان در بستر ناکامي
وي ياد توأم مونس در گوشه ي تنهايي
فکر خود ورأی خود ،در امر تو کی گنجد
کفر است در این وادی خود بینی و خود رأیی
در دایره ی فرمان ،ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
يا رب به که بتوان گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جايي
دائم گلِ اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايي
گستاخی و پر گویی،تا چند کنی ای (فیض)
بگذر تو از این وادی ، تن ده به شکیبایی
شعرازملاّمحسن فیض کاشانی (قدّس سرّه )
***
سلام من به تویا صاحب الزّمان به فدایت
چه می می شود شنوم درکنارکعبه صدایت
سلام من به توای روح حج حقیقت ایمان
عزیزگم شده ی دل یگـانه مهدی دوران
***
رحمت الهی
گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم
گفتا چه کار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل خود را بر روي تو نبستم
گفتم مرا نباشد بي تو قرار وآرام
من عقده ي دلم را امشب دگر گسستم
گفتا حجاب وصلم باشد هواي نفست
گر نفس را شکستي دستت رسد به دستم
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
شرمنده ي تو بودم شرمنده ي تو هستم
گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم
پرونده ي تو ديدم چشمان خود ببستم
گفتم که (هاشمي) را جز تو کسي نباشد
چون تير از کمانِ هر آشنا ببستم
گفتا مباش نوميد از درگه اميدم
من کي دل محبّ شرمنده را شکستم
شعر از حاج سيّد حسين هاشمي نژاد(زيد عزّه)
***
زاد راه
گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم
بهر وصال رويت سوي تو راه خواهم
گفتا که زاد راهم ترک گناه خواهم
من عاشقان خود را پاک از گناه خواهم
گفتم که نفس سرکش آلوده ام پسندد
از شرّ دشمن خود از تو پناه خواهم
گفتا لباس تقوي بر قامتت بپوشان
تا بخشش گناهت من از إله خواهم
گفتم سلام دل را هر صبح وشام بپذير
من پاسخ سلامم با يک نگاه خواهم
گفتا سلام از تست امّا جواب از ما
ليکن سلام از تو با سوزو آه خواهم
گفتم که (هاشمي) را برهان زشّر عصيان
با اشک شستشوي قلب سياه خواهم
گفتا که من نرانم از درگهم گدا را
عفو ترا ز ايزد در هر پگاه خواهم
شعر از سيّد حسين هاشمي نژاد(زيد عزّه)
***
تو اي بودي که بودن را گرفتي
از آن هستي که خواهد بود وبودست
بيا وعالمي را بودني کن
که نابودش عدوي دون نمودست
***
دل زار
چرا عمرم عبث بگذشت ويک بار
نچيدم غنچه اي از باغ دلدار
گلستان ها وبستان هاي زيبا
نباشد دل تسلّي بر دل زار
خزان کردي بهار زندگي را
چرا نورت نمي تابد به گلزار
بيا جانان که جانم بر لب آمد
قدم نِه بر سر بالين بيمار
بيا خورشيد رويت را بتابان
بر اين دل هاي تاريک از غم يار
بيا تا خاک پايت را گدايت
بسازد سرمه ي چشمان خون بار
بـیـا دل رازنـورت روشـنی ده
که گشت ازهجررویت چون شب تار
***
گفتم به کام وصلت خواهم رسيد روزي
گفتا که نيک بنگر شايد رسيده باشي
***
ما از تو نداريم به غير از تو تمنّا
حلوا به کسي ده که محبّت نچشيده
***
تو که يک گوشه ي چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد که تو باشي و مرا غم ببرد
***
فرياد تمنّاي ظهورش چو به پا خواست
فرياد زدم بر سر دل شرم کن از خواست
خوابيم وحقيقت به خدا نيست به جز اين
ما غايب و او منتظر آمدن ماست
***
دهري به دهر قائل وسُنّي به هر چهـار
صوفي شده به مرشد بي دين اميـدوار
بابي نموده شـوقي لا مذهب اختيـار
هر کسي به مقتداي خويش کرده افتخـار
مائيم در پنـاه تـو يا صـاحب الـزّمـان
***
با موسويان گوي که از هـاجر عذراست
با عيسـويان گـوي که از نسل يشـوعات
با هاشميان گوي  که از دو حه ي طاهاست
با فارسيان گوي که از دوده ي کسري است
از شـاه زنـان دخت کيـان بانوي ايران
***
قرآن ناطق
اي اميد آخرين فاطمه
اي نگار دلنشين فاطمه
اي که هستي جملگي از هست توست
آسمان ها وزمين در دست توست
گر بيايي صبح صادق مي شود
جلوه گر قرآن ناطق مي شود
تا به کي رخسار پنهان مي کني
روي خود را کي نمايان مي کني
کي بگيري انتقام فاطمه
پرکني عالم ز نام فاطمه
***
نجات هستی
اي وجودت بر تن بي جان عالم جان بيا
اي ظهورت درد ها را خوش ترين درمان بيا
اي جواب ناله ي مظلومي قرآن بيا
اي همه جان ها به خاک مقدمت قربان بيا
اي اميد بي کسان اي يار مظلومان بيا
اي نجات هستي اي گمگشته ي انسان بيا
زينب  کبري سر بازار مي خواند تو را
فاطمه بين در وديوار مي خواند تو را
آفتابا طلعتت در پرده پنهان تا به کي؟
ماهتابا جلوه اي ،شبهاي هجران تا به کي؟
باغبانا بي تو خون آب گلستان تا به کي؟
يوسفا از ديدنت محروم کنعان تا به کي؟
احمدا تنها ميان جمع قرآن تا به کي؟
مهديا بر نيزه سر هاي شهيدان تا به کي؟
از جگرها آه مي جوشد که يا مهدي بيا
خون ثـارالله مي جوشد که يا مهدي بيا
گاه دور کعبه با اشک روان مي جويمت
گَه چو بلبل نغمه زن در بوستان مي جويمت
گَه کنار خانه بر گِرد جهان مي جويمت
در مني من در زمين وآسمان مي جويمت
گه به بزم دوستان با دوستان مي جويمت
گه درون خويشتن مانند جان مي جويمت
هرچه مي گردم در اين گلشن نمي بينم تو را
تو  مرا  مي بيني   امّـا  من  نمي بينم  تو  را
ديده ها اختر شمار صبح ديدار تواند
اختران آئينه دارِ ماه رخسار تواند
گل عذاران بي قرار سيرگلزار تو أند
شهرياران خاکسار پاي زوّار توأند
سربداران پايدار دار ايثار توأند
دوستان چشم انتظار صبح پيکار توأند
يا بن مولانا  العلي يا بن النبي ّالمصطفي
از تو عالم ميشود چون نظم (ميثم )با صفا
شعر از غلامرضا سازگار(ميثم)
***
طبیبان دین
سؤال علاج از طبيبان دين کن
توسّل به ارواح اين طيبين کن
دو دست دعا برآوربه زاري
همي گوي با صد عجزو صد خواستاري
الهي به خورشيد برج هدايت
الهـي الهـي به شـاه ولـايـت
الهي به زهرا الهي به سبطين
که مي خواند شان مصطفي قرّۀ العين
الهي به سجّاد آن معدن حلم
الهـي به بـاقـر شـه کشـور عـلم
الهي به صادق امام اعاظم
الهـي به اعـزاز مـوسـاي  کاظـم
الهي به شاه رضا قائد دين
بـه حقّ تقي خسـرو ملک تمکين
الهي به حقّ نقي شاه عسگر
بدان عسکري کز ملک داشت لشکر
الهي به مهدي که سالار دين است
شـه پيشـوايـان اهـل يقـين است
ببخشا و از چاه حـرمان بـرآرم
بـه بـازار محـشـر مکـن شرمسارم
اشعار از شيخ بهائي(قدّس سرّه)
***
آیه ی نور
بر هم زنيد ياران اين بزم بي صفا را
مجلس صفا ندارد بي يار مجلس آرا
بي شا هديّ و شمعي هرگز مباد جمعي
بي لاله شور نبود مرغان خوش نوارا
اي رويت آيه ي نور وي نور وادي طور
سـرّ حجاب مستور از رويت آشکارا
در دست قدرت او لوح قدر زبون است
با کـلک همّت او وقعي مده قضا را
اي هد هد صبا گو طاووس کبـريا را
بازآ که کرده تاريک زاغ وزغن فضا را
ای مصطفی شما یل وی مرتض فضا یل
وی أحسن الـدّلائل یا سین وطا و هارا
باز آ که  بي وجودت عالم سکون ندارد
هجر تو در تزلزل افکنده ما سوا را
اي هر دل از تو خرّم پشت و پناه عالم
بنگر دچارصد غم يک مشت بي نوارا
بر دوست تکيه بايد بر خويشتن نشايد
موسي صفت بيفکن از دست خود عصا را
داروي جهل خواهي بطلب ز پادشاهي
کاقليم معرفت را امروزه اوست دارا
اي رحمت الهي دريـاب (مفتقر) را
شا ها به يک نگاهي بنواز اين گدا را
شعر ازآيت الله شيخ محمّد حسين غروي اصفهاني(قدّس سرّه)
***
باب الله
روز من چون شب تاريک وشب او روشن
قلب من سنگ سيا هيّ ودل او چون ماه
من نگاهم به در دولت واحسان وي است
چون گداهستم وبايد بروم جانب شاه
از ازل نامه ي تقدير چنين بنوشته است
که به اين خانه بياريد شب وروز پناه
هر که آمد به سوي درگه او يافت نجات
هر که از راه دگر رفت يقين شد گمراه
من نگويم که شما کعبه زيارت نرويد
ليک بايد که بود صاحب خانه همراه
خانه وصاحب خانه اگر از من جوئيد
هر دو با ديده ي دل يافت شود زين درگاه
في بيوت أذِنَ الله که در قرآن است
نيست جز خانه ي ايشان که بود باب الله
نه همين ملجأ ما خاک نشينان باشند
که ملائک همه آرند به اين خانه پناه
هرچه گويم زشما گويم واز لطف شما
به اميدي که شوم راهنما در اين راه
گر سراپا همه تقصير وگناه ونقصي
چه غم( استادي)،اگر يار شود عفو الله
شعر از آيت الله شيخ رضا استادي(زيد عزّه )
***
آب حیات
اي قصّه ي بهشت ز کويت حکايتي
شرح نعيم خُلد ز وصلت روايتي
علم وسيع خضر زبحرت علامتي
آب حيات معرفتت را کنايتي
انفاس عيسي از نفست بود شمّه اي
تعمير عمر نوح ، تو را بود آيتي
کي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو کردي رعايتي
هر پاره از دل و از غصّه قصّه اي
هر سطري از خصال تو وز رحمت آيتي
تا چند اي امام بسوزيم در فراق
آخرزمان هجر شما را نهايتي
در آرزوي خاک درش سوختيم ما
ياد آور اي صبا که نکردي حمايتي
اي (فيض) عمر رفت و نديدي امام را
صد مايه داشتيّ و نکردي کفايتي
شعرازملّا محسن فیض کاشاني (قدسّ سرّه)
***
قامت رعنا
اي که در حسن کسي همسر وهمتاي تو نيست
جلـوه ي ماه فلک چون رخ زيبـاي تو نيست
سرو افراخته چون قامت رعناي تو نيست
کيست آن کاو به جهان واله و شيداي تو نيست
گرچه پنهان ز نـظر روي نـکوي تو بود
چشـم ارباب بصيرت همـه سوي تو بود
آتـش عشق تو در سينه نهفتن تا کي؟
همـه شب از غم هجر تو نخفتن تا کي؟
طعـنه ز اغيـار تو اي يار شنفتن تا کي؟
روی نـا دیده واوصاف توگفتن تاکی؟
چهره بگشاي که رخسار تو ديدن دارد
سخن از لعل تو اي دوست شنيدن دارد
اگر اي مه زره مهر بيايي چه شود؟
نـظري جانب  عشّـاق نمايي چه شود؟
غنچه ي لب به تکلّم بگشايي چه شود؟
همچو بلبل به چمن نغمه سرآيي چه شود؟
بي گل روي تو گلزار ندارد رونق
ازصفاي تو صفا يـافته گيتي الحق
روي زيباي تو اي دوست نديديم آخر
گلي از گلشن وصل تو نچيديم آخر
نغمه ي روح فزايت نشنيديم آخر
چون هلال از غمت اي ماه خميديم آخر
روز ما تيره تر از شب بود از دوري تو
زده آخـر بـه دل ما غم مستوري تو
شب تار همه را ماه دل افروز تويي
عارفان را به خدا معرفت آموز تويي
داور و دادرس  ودادگر امروز تويي
مصلح کل تويي وبر همه پيروز تويي
هرکه آزاده و دانشور و صاحب نظر است
بهر  اصـلاح  جـهان  منتظِر منتظَر  است
شعراز غلامرضا قدسي (مشهدی )
***
وصل گل
صبا ز لطف بگو ختم آل طاها را
که فرقت تو به زاري بسوخت  دل ها را
قرار خاطر ماهم تو مي تواني شد
که سر به کوه وبيابان تو داده اي مارا
بيا بيا که حضور تو مرده زنده کند
ز آسمان به زمين آورد مسيحا را
نماند صبر وسکون بعد از اين به هيچ دلي
به وصل گل برسان بلبلان شيدا را
خوش آن زمان که به نور تو راه حق سپريم
طريق ومنزل ومقصد يکي شود ما را
نهد به پاي تو سر (فيض ) و جان کند تسليم
گذشت قطره ز هستي چو ديد دريا را
شعر ازملّا محسن فيض کاشاني(قدّس سرّه)
***
باب فرج
به کسي جز توأم اي دوست اميدي نبود
خوش تر از وعده ي وصل تو نويدي نبود
جز نگاه تو که هر غم زده را تسکين است
شب حرمان مرا نور اميدي نبود
تا به کي بسته بود باب فرج مهدي جان
غير دست تو بر اين قفل کليدي نبود
با تو هر شام بود امّت مارا شب قدر
بي تو بر ملّت ماتم زده عيدي نبود
خود توئي شاهد حال شهدا کانها  را
غير نام تو  به لب گفت و شنيدي نبود
خانه اي نيست که ماتم زده ي داغي نيست
کوچه اي نيست که با نام شهيدي نبود
***
برهان حق
کنم  بدأ    سخن  با     نام      معبود
به ذکر و مدح آن مولاي موعود
همان بُرهان حق شمس جهان تاب
حبيب هر دو عالم دّر ناياب
همان روشن گر اسلام و قرآن
بود باب نجات هر مسلمان
همان حجّت برَد إرث ولايت
بوَد او آخرين نور امامت
همان شمسي  که در يوم الظّهورش
منورّ ميشود عالم زنورش
همان ماهي که تابان است رويش
معطّر  مي شود دنيا ز بويش
همان مهدي که در حين نمازش
کند عيساي مريم اقتدايش
همان مولا که دين را او معين است
طبيب زخم زهراي حزين است
همان گل باشد از گلزار حيدر
بود او شافع ما نزد داور
همان پور حسن چون رخ گشايد
جدا حق را ز باطل  مي نمايد
همان مصداق جاءالحق به قرآن
که چون آيد رود باطل ز ميدان
همان يوسف به کنعان خواهد آمد
همانا گل بهاران خواهد آمد
***
توتیای دیده
سيماي ماهت را زما مولا مپوشان
از هجر روي خود دل ما را مسوزان
بر زخم زهراي حزين مرهم گذاري
بر عمّه ي دل خسته ات تو غم گساري
مولا بيا عالم همه جسم و توجاني
نور دو چشم  مصطفي صاحب زماني
اي توتياي  ديده ي ما خاک پايت
عالم هميشه تشنه ي مهرو وفايت
شمع وجودت را همه پروانه هستيم
از هجر روي  توهمه ديوانه هستيم
در انتظارت يوسفا عمري نشستيم
ازکودکي يابن الحسن دل بر تو بستیم
***
داروی درد
خورشيد رخ مپوشان در امر زلف يارا
چون شب سيه مگردان روز سپيد ما را
اي پرده دار عالم در پرده چند ماني
آخر ز پـرده بنـگر يـاران آشـنا را
فخرجهانیان شد ننگ صنم پرستی
جانا زپرده بنمای روی خدا نمارا
بازآ که بي وجودت عالم سکون ندارد
هجر تو در تزلزل افکنده ما سوا را
ما را به توست حاجت اي حجّت إلهي
آري بسوي سلطان حاجت بود گدا را
ما را فکنده غفلت در بستر هدايت
دارو کن اي مسيحا اين درد بي دوا را
بی جلوه ات ندارد ارض وسما فروغی
ای آفتاب تابان هـم ارض وهم سما را
ای آشکار پنهان بـرقع ز رخ بـرافکن
تـا جـلوه ات ببیـنم  پنـهان وآشکارا
عمری گذشت وماندیم ازذکردوست غافل
ازکف بـه هـیچ دادیم سـرما یـه بقارا
حاجت بـه توست مـارا ای حجّت الهی
آری بـه سوی سلطان حاجت بود گدارا
بازآکـه ازقیامت بـرپا شـود قـیامت
تا نیـک وبـد ببیند درفعل خود جزارا
شعرازفؤادکرمانی
***
طواف
به کعبه رفتم وآنجا هوای کوی توکردم
جمال کعبه تما شا بـه یاد کوی توکردم
شعارکعبه چو دیدم سیاه، د سـت تمنّا
دراز، جـانب شَـعر سیـاه تـوکردم
چوحـلقه ی درکعبه به صد نیازگرفتم
دعای حلقه ی گیسوی مشکبوی توکردم
مرابـه هیچ مقامی نبـود غیرتـونامی
طواف وسعی که کردم به جستجوی توکردم
فتاده اهـل مِـنا درپـی مُـناومـقا صد
چوجامی ازهمه فارغ من آرزوی توکردم
***
ماه آسمان
اي آفتاب چهره بيا جلوه اي نما
تا نُه رواق نور بگيرد ز نام تو
اي ماه آسمان تو تجّلي نما که ما
هر در زديم باز نشد راه عام تو
اي گل ترحّمي که همه بلبلان باغ
مردند و عاقبت نرسيدند کام تو
اي شمع آشيانه ي هستي ببين مرا
پروانه وار دور زنم گِرد بام تو
مُردَم ز انتظار و نيامد پيام تو
صبح اميد کي دمد آخر زشام تو
من خويش را نه لايق آن شاه ديده ام
زيـرا فرشته بايد و ردّ سلام تو
لکن گداي راه توأم از تو دم زنم
شايد که بشنوم ز محبّت کلام تو
اي پور فاطمه ندهي گر مرا جواب
من مي برم شکايت تو پيش مام تو
گر ما مقصّريم تو درياي رحمتي
کي  مي شويم پاک و منوّر ز جام تو
(أُستاديم )به مهرو ولاي تو دل خوشم
ور نَه به جز گناه ندارد غلام تو
شعر از آيت الله حاج شيخ رضا استادي(زيد عزّه)
***
کمترازذرّه
شا ها من اربه عرش  رسانم سرير فضل
مملوک آن جنابم ومحتاج اين درم
گر بر کنم دل از تو وبردارم از تو مهر
اين مهر بر که افکنم اين دل کجا برم
نامم ز کار خانه ي عشّاق محو باد
کز جز محبّت تو بوَد ذکر ديگرم
اي عاشقان کوي تو از ذرّه بيشتر
من کي رسم به وصل تو کز ذرّه کمترم
***
نخل آرزو
آن را که پيک عشق زبويت خبر کند                                   
بايد که خاک پاي تو کحل بصر کند
رفتن به کوي دوست به پا،کي،هنر بود                       
طي اين طريق،عاشق صادق به سر کند
مشتاق روي دوست به جز با خيال وصل                               
هرگز نمي شود که شبي را سحر کند
خلوت گزيده اي که تماشاي او نمود                                     
ديگر چگونه ميل به سير وسفر کند
اي چشم من مخواب که آن يار مهربان                                     
آخر شبي زکوچه ي  عاشق گذر کند
يعقوب وار مردم چشمم به جاده است                                          
تا بر جمـال يوسف زهـرا نظر کند
هجران کشيده ايّ وبه شب هاي انتظار                              
گفتي  دعاي خسته دلان  کي اثر کند
بگشاي چشم عقل وببين لطف کردگار                                    
اين گونه نخـل آرزويت پر ثمـر کند
اي کيميا گران بنهيد ادّعاي خويش                                          
کامـروز يار ما به نظر خاک زر کند
نازم بر آن شهيد که هنگامه ي  ظهور                                       
سر بر کشد ز خاک و حيات دگر کند
(ساجد)هرآن که شهد وصالش چشيده است
از شـام تا سپيده دمـان ديده تر کند
شعر از آقاي شيخ مهدي باقري سياني(زيد عزّه)
***
همسایه ی ما
با همه ي   لحن خوش آوايي ام
در بـدر کوچه ي تنهايي ام
اي دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه ي تو از همه پر شور تر
کاش که همسايه ي ما مي شدي
مايـه ي آسايه ي ما مي شدي
کاش که اين فاصله را کم کني
محنـت اين قـافـله راکم کني
هر که به ديدار تو نائل شود
يک شبـه حلـاّل مسائـل شود
اي نفست يار ومدد کار ما                     
کي وکجـا وعـده ي ديدار ما
***
چو گذر کني از اين ره نظري به زير پاکن
به رهت نشسته ام من نگهي به اين گدا فکن
من بي نواي مسکين ز فراق تو مريضم
تو بيـا و درد مـا را زوصـال خـود دوا کـن
به خدا که آرزويم نبود به جز ظهورت
تو خـودت براي روز فـرجت شهـا دعـا کن
***
ماءمعین
داديم به يک جلوه ي رويت دل و دين را           
تسليم تو کرديم هم آن را و هم اين را
ما سير نخواهيم شد از وصل تو آري       
لـب تشـنه قناعت نکند ماء معين را
مي ديد اگر چشم تو را لعل سليمان       
مي داد در اوّل نظر از دست نگين را
در دايره ي تاج وران راه ندارد        
آن سر که نسائيده به پاي تو جبين را
***
اي حمد تو از صبح ازل هم نفس ما         
کـوتاه ز دامـان تو دست هوس ما
با قافله ي کعبه ي عشقيم که رفته است         
سـر تا سـر آفـاق  صداي جرس ما
درپاي تو آلوده لب ازمي چه بيفتيم      
رانـنـد ملـائک به پَـرِ خود مگس ما
***
دامن شاه
دستم اگر به دامن آن شاه مي رسيد
پايم به عـرش از شرف و جاه مي رسيد
ديگر مرا نياز به گفتن نبود اگر
آن کس که هست از دلم آگاه مي رسيد
اي کاش آن لطيف تر از بوي گل شبي
آهسـته با نسـيم سحـر گاه مي رسيد
راه اميد بسته مگراین  که باز دوست
چون ميهمان سر زده از راه مي رسيد
مي شد ز روشني شب تاريک من چو روز
گـر بر فراز کلبه ام آن ماه مي رسيد
بود  از شرارعشق دل مانمونه ای
آتش اگربه خرمنی ازکاه میرسید
آن رهنمای عشق (نگارنده )گرنبود
کی عقل مابه سیرالی الله میرسید
شعرازعبدالعلی خراسانی (نگارنده )
***
دفع اهرمن
گر نبودم کربلا يارت شـوم
رونـق گـرميّ بـازارت شـوم
گر نبودم جنگ با دشمن کنم
از حريمـت دفـع اهـريمن کنم
تا بهـاي خون تو سازم طلب
اشک مي ريزم برايت روز وشب
در غـم تو اي خـداوند قيـام
خون دل بارم برايت روزو شب
شعر از ژو ليده ي نيشابوري
***
عبای عاشقی
پر مي زند دل هاي ما در آستانت
در آسـتان با صـفـاي مهـربانـت
ماه و سـتاره با ادب دور ضـريحت
خورشيد آن سو تر زيارت نامه خوانت
فرش حريمت قسمتي از آسمان است
يک تکّـه از عـرش خداوند آسمانت
بايد سراغت را بگيرم از مدينه
بايد بگيـرم از کبوتـر ها نشـانت
عمري عباي عاشقي بر دوش گشتيم
در کويه ي سبز حرم تا جمکرانت
***
غروب پنجشنبه بي قرارم         
شبيه جمعـه ها چشـم انتظارم
فقط يک جمعه مي آيي ولي من          
تمام جمعـه ها را دوسـت دارم
***
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند  
آيا بود که گوشه چشمي به ما کنند
در دم نهفته به ز طبيبان مدّعي
باشد که از خزانه ي غيبش دوا کنند
پيراهني که آيد از او بوي يوسفم
تـرسم بـرادران غيـورش قبا کنند
***
روی آفتاب
کنعانيان اگر گل روي تو بو کنند                     
کمتر هواي گلشن قدس آرزو کنند
پا مال پشت پاي تو شد روي آفتاب
آنـان که منکـرند بگو روبرو کنند
چاک درون سينه ي ما به نمي شود
صدبار اگربه رشته ي مريم رفو کنند
طاعات منکران محبّت قبول نيست
صدبار اگر به چشمه زمزم وضو کنند
***
همه جا بروم به بهانه ي تو            که مگر برسم درِ خانه ي تو
همه جا دنبال تو مي گردم            که توئي  درمان همه دردم
يا اباصالح مددي مولا(2)
***
***
شمع شبستان
خسروا     دست   اميد    من  و دامان  شما
سـر مـا و قـدم سـر و خـرامان شما
نه در اين دايره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئيست به چوگان شما
نبود ملک سليمان همه با آن عظمت
مـوري انـدر نظـر همّت سلمـان شما
قاب قوسين که آخر قدم معرفت است
اوّلين مرحـله ي  رفـرف جـولان شما
مهـر با شاهـد بزم تو بـرابـرنشود
مـه فـروزان بود از شمع شبسـتان شما
گر چه خود قاسم الارزاق بود ميکائيل
نيست در رتبه مگرريزه خور خوان شما
هرچه در دفتر صنع است و کتاب ملکوت
قلم صنـع رقـم کـرده به عنـوان شما
شعر از آيت الله حاج شيخ محمّد اصفهاني(قدّس سرّه )
***
گل با صفاست امّا بي تو صفا ندارد
گر بر رُخت نخندد در باغ جا ندارد
پيش تو ماه بايد رخ بر زمين بِسايد
بي پرده گر بر آيد شرم و حيا ندارد
***
گر چه نديده ديده ام چهره ي دلرباي او
دل به درون سينه ام مي تپد از براي او
ديده چو مي نهم به  تن در نظرم عيان شود
قامت دلرباي او چهره ي دلرباي او
***
آفتاب عرب
اي که باشد ز شرف عرش الهي حرمت
قاف تا قاف جهان سايه نشين علمت
ريزه خوارند همه خلق ز خوان کرمت
اي شه کشور جان،جان به لب آمد زغمت
چه شود بر سر ما رنجه نمايي قدمت
ای سلاطین جهان پیش توکم ترزخدم
بردرت ازپی خدمت همه قدکرده علم
چه سلیمان وچه داراوچه کاووس وچه جم   
هست  درسایه ی لطف تو عرب تا  به عجم
آفتاب عربت  خوانم  و ماه  عجمت
يوسف از نور تو شد صاحب رخسار صبيح
بود موسي زتو سر گرم مناجات فصيح
فارغ از گشته شدن شد به وجود تو ذبيح
زنده مي کرد اگر مرده ز اعجاز مسيح
تو هماني که بود زنده مسيحا به دمت
تا به کی درعقب ابرنهان با شد مهر
تاکه روشن کنی آفاق گشاپرده زچهر
عالمی ریزه خورخوان عطای توزمهر
سفره ی جودتوگسترده شب وروزسپهر
ماه وخورشیددوقرصندبه خوان نِعَمَت
شعرازمیرزاجوادشوقی اصفهانی
***
قيامت قامتا قامت قيامت
قيامت کرده اي زين قدّ و قامت
مؤذّن گر ببيند قامتت را
به قد قامت بماند تا قیامت
***
اجازه ی ظهور
آن دوست که برخانه ی دل هابنشیند
حیف است که بردامن صحرابنشیند
بنموده مسخّردل ماراوچه خوش باد
بازآیدو بردیده ی بینا بنشیند
یارب توبفرمای اجازت به ظهورش
تاآیدوبرمردمک مابنشیند
یارب چه شودتاکه ببینندخلایق
برزین به جلوداری عیسی بنشیند
درکعبه گرآن جان جهان رخ بنماید
موسی به برَش با یدِ بیضا بنشیند
برخیزد اگرآن گل گلزارامامت
دیگر به خدا فتنه به دنیا بنشیند
***
آرزوی لقا
ای دل وجان عاشقان شیفته ی لقای تو
سرمه ی چشم خسروان خاک درسرای تو
مرهم جان خستگان لعل حیات بخش تو
دام دل شکستگان طرّه ی دلربای تو
آرزوی من ازجهان دیدن روی توست بس
روبنماکه سوختم زآرزوی لقای تو
کام دلم زلب بده وعده ی بیشترمده
زآن که وفانمی کندعمرمن ووفای تو
آینه ی دل مراروشنیی ده ازنظر
بوکه ببینم اندراوطلعت دل گشای تو
دست تهی به درگهت آمده ام امیدوار
لطف کن ار چه نیستم در خور مرحبای تو
***
سحاب رحمت
همه هست آرزویم که ببینم ازتورویی
چه زیان تراکه من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خودرا ننموده ایّ وبینم
همه جابه هرزبانی بود ازتوگفتگویی
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
چه شودکه از ترحّم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو ترکنم گلویی
چه شودکه راه یابد سوی آب تشنه کامی
چه شودکه کام جوید زلب توکام جویی
به ره تو بسکه نالم ز غم تـو بسکه مویم
شده ام زناله نایی شده ام زمویه مویی
نه به باغ ره د هندم که گلی به کام بویم
نه دماغ این که ازگل شنوم به کام بویی
نظری به سوی (رضوانی )دردمندمسکین
که به جزدرت ندارد نظری به هیچ سویی
شعراز فصیح الزّمان سیّد محمّد رضوانی شیرازی  
***
نگاه ملکوتی
کاش از لطف شبی یاد زما می کرد
یاد از عاشق افتاده ز پا می کردی
کاش بیمار فراغت که ز پا افتاده
بانگاه ملکوتی تو دوا می کردی
کاش می آمدی با یک نظر،ای نخل  امید
گره از کار منِ زار، تو وا می کردی
کاش یک شب تو برای فرجت مالک من
با دل سوخته ی خویش دعا می کردی
همچو باران به سر شیعه بلا می بارد
کاش می آمدی و دفع بلا می کردی
پرچم ظلم بر افراشته شد در همه جا
کاش تو پرچمی از عدل به  پا می کردی
کاش یک روز(رضایی)ز وفا
مهدی فاطمه از خود تو رضا می کردی
شعر از سیّد عبدالحسین رضایی
***
بنمای رخ که باغ گلستانم آرزو است
بگشای لب که قند فراوا نم آرزوست
ای آفتاب رخ بنما از نقاب ابر
کان چهره ی مشعشع تا با نم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
***
بلای عشق
اگر به دیده ی ظاهر تو را نمی بینم
ولی تو را ز دل و جان جدا نمی بینم
چنا نکه شیفته ی آن جمال زیبایم
به هر چه می نگرم جز تو را نمی بینم
بوَد جمال تو آئینه ی خدا مهدی
که در جمال تو غیر از خدا نمی بینم
ز بس که شیفته ی آن جمال زیبایم
به هر جه می نگرم جز تو را نمی بینم
نمی کنی ز مراعات حال ما غفلت
که این سَجیّه به غیر از شما نمی بینم
بلای عشق تو را من بلا  نمی دانم
گدای کوی تو را من گدا نمی بینم
زبسکه پرده ی عصیان گرفته چشمم را
تو در کنار منی من تو را نمی بینم
(مؤیّدم) من و با این همه خطا ای دوست
ز آستان تو غیر از عطا نمی بینم
شعر از سیّد رضا مؤیّد خراسانی
***
***
حلقه ی امید
عمری به انتظار نشستم نیامدی
چشم از همه بـه غیر تو بستم نیامدی
ای مایه ی امید بشر رشته ی امید
از هر کسی به جز تو گسستم نیامدی
ای خضر راه گم شدگان در مسیر عشق
چشم انتظار هر چه نشستم نیامدی
گفتی دل شکسته بودجای من،که من
این دل به خاطر تو شکستم نیامدی
با حلقه های موی  تو گفته ام شبی به راز
ای حلقه ی امید به دستم نیامدی
عمری به انتظار تو آخر شدم هنوز
در آرزوی روی تو هستم نیامدی
***
تماشای گل
عمرم تمام گشـت زهجران روی تو
ترسم   شها به گور برم آرزوی  تو
با آن که روی ماه توازدیده شد نهان
عشّاق را همیشه بود دیده سوی تو
خورشیدچهره ات چونهان شدزچشم خلق
شدروزشان سیاه ازاین غم چوموی تو
دامن پرازستاره کنم شب زاشک چشم
چون بنگرم به ماه وکنم یادروی تو
گردش به باغ بهرتماشای گل بود
گل های باغ رانبودرنگ وبوی تو
همچون مسیح جان به تن مردگان دمد
گربگذردنسیم سحرگه زکوی تو
تاکی زهجرروی توسوزیم همچوشمع
شب ها به یاد روی تووگفتگوی تو
رحمی به حال( شا هد) ازپافتاده کن
تا کی به هردیارکند جسـتجوی تو
شعرازشهیدحسین( شاهد )آستانه پرست
***
سایه نشین
ای مدنی  برقع ومکّی نقاب                      سایه نشین چند بودآفتاب
منتظران رابه لب آمد نفس                        ای زتوفریاد، به فریادرس
ملک برآرای جهان تازه کن                    هردوجهان راپرازآوازه کن
سکّه تو زن تا اُمرا کم  زنند                  خطبه توخوان تاخطبادم زنند
ما همه جسمیم بیا جان توباش                ما همه موریم سلیمان توباش
لب بگشا تا همـه شکّرخورند                  زآب دهانت رطب رخورند
راهـروان عـربي را تو راه              تاج وران عجمي را توشاه
اي نفست نطق زبان بستگان                   مرهم سوداي جگرخستگان
ز آفت اين گنبد آفـت پذير               دست برآروهمه رادست گير
گرنظرازراه عـنایت کنی
جمله مهمات کفایت کنی
شعرازنظامی گنجوی
***
نقد غمت مایه ی هرشادی است              بندگیت به زهرآزادی است
نیست کسی جزتو مد دکارما                  مـونس ما ، یاورما ، یارما
ای درتو مقصد و مقصود ما                        وی رخ توشا هد ومشهود ما
خیزو شـب منتظران روزکن
طبع جهان راطرب افروزکن
***      
احمدثانی
ای خوش آن روزی که گوینداین خبر
مهدی صاحب زمان آید همی
این جهان را بازجان آید همی
یعنی آن جان جهان آید همی
این خبربدهید با دل مردگان
عیسی بخشنده جان آید همی
ای خریداران شمارامژده باد
یوسفی با کاروان آیـد هـمی
برسراین خلق ازلطف خدا
ظلّ یزدان، سایبان آید همی 
گوی، هان یادشمن دجّال چشم
مهدی آخر زمان آید همی
احمد ثانی پی تعلیم خلق
بالب معجزنشان آید همی
هرکه دیدش گفت اینک مرتضی
ذوالفقارش برمیان آید همی
آورد تا آیت فتح و ظفر
جبرئیل ازآسمان آید همی
آب های رفته بازآید به جوی
سبزوخرّم بوستان آید همی
شعرازشیخ محمّدحسن آیتی بیرجندی
مفتاح فرج
خرّم آن روزکه ازکعبه ندابرخیزد
که به فرمان خداصاحب فرمان آمد
یادگارحسن عسکری پاک سرشت
که جهان راکندازعدل گلستان آمد
ای شه منتَظَراز منتظِران چهره  مپوش
زانکه جان هابه لب ازمحنت دوران آمد
همه گویندکه مفتاح فرج صبربود
صبرنتوان که دگرعمربه پایان آمد
خسرواجزتودراین ملک سلیمانی نیست
کی رسدمژده به موران که سلیمان آمد
زجدائیّ تو ای کوکب  صبح  امّید
ای بسا اشک که ازدیده به دامان آمد
شعرازدکترقاسم رسا
***
جان مصطفی
ای جمال زیبایت، ظلّ حسن یزدانی
گشته آشکارازوی، سرّغیب پنهانی
ای به کشورایمان، شهریاربی همتا
وی به عرصه ی امکان ،گنج علم سبحانی
چهره ی دل آرا را ،برجهانیان بنما
چندرخ نهان سازی، ای که برجهان جانی
آیت خدایی تو ،جان مصطفایی تو
قلب مرتضایی تو ،هفت سرّقرآنی
زانتظارعالم را ،ازکرم  برون   آور
سازملک گیتی را، رشک باغ رضوانی
چنددیده ی مارا،دررهت کنی جیحون ؟
روشن ازرخت گردان، این جهان ظلمانی
برکمال صنع خویش، حق تبارک الله گفت
چون تورابه حسن آراست، ربّ نوع انسانی
حال مامسلمانان، درهم است وبی سامان
درد ما شودآسان، ازلبت  به آسانی
چشم عا شقان تاکی، ریزدازفراقت خون
دردمند هجرانیم، ای طبیب ، درمانی
خاطر(الهی ) را، ازرخت چو ماه  افروز
کزغمت شب هجران، درهم است وظلمانی
شعرازعلّامه میرزامهدی الهی قمشه ای (اعلی الله مقامه الشّریف )
***
شاهدحال
جان نا قا بل من قابل قربان تو نیست
ورنه دل بسته گیم هیچ به جان جان تونیست
شاهدحال بودوضع پریشان که مرا
بستگی جزبه سرزلف پریشان تونیست
چون شوم محرم کویت بکنم جامه زتن
چون که این دلق کهن لایق ایوان تونیست
درهمه شهرتنی نیست زصاحب نظران
که دل اوهدف ناوک مژگان تونیست
آب حیوان که بودمایه ی عمرابدی
چشمه ی آن به جزازچاه زنخدان تونیست
روزمحشرکه زهولش سخنان می گویند
سخت روزی است ولی چون شب هجران تونیست
قربت ای کعبه ی مقصود اگردست دهد
باکـی ازبُعد ره وخارمغیلان تونیست
***
ناخدا
دل ازکویت نخواهدرفت جایی
چنان که ازدرسلطان گدایی
خدا داند که دیگرکشتیِ ما
به جزلطـفت ندارد ناخدایی
ازاین پس قبله ی من تاب ابروست
اگرخوانم نمازی یادعایی
چه  خواهم کرد با سیرگلستان
که بی رویت نداردگل صفایی
به جزدراشک خون آلود عشّاق
ندیدم هـیچ رنـگ بی ریایی
دوای دردماعشق است وجزعشق
نباشدهیچ دردی بی دوایی
اشـارت کرد ا بـرویش به الفت
که خوش ترنیست ازاین گوشه جایی
شعرازمحمّدباقرالفت
***
کعبه ی دل
بـارها روی تو را دیدم ولی نشناختم
لاله ازباغ رُخت چیدم ولی نشناختم
همچوگل کزدیدن  خورشید می خندد به صبح
برگل روی توخندیدم ولی نشناختم
کعبه راکردم بهانه تا بگردم دورتو
آمدم دورتو گردیدم ولی نشناخنم
درکنارمسجدکوفه تو را گفتم سلام
پاسخ ازلبهات بشنیدم ولی نشناختم
درحریم ساقی کوثرنگاهم برتوبود
کوثراز لبهات نو شیدم ولی نشناختم
درکنارمرقد شش گوشه ی جدّت حسین
خم شدم دست تو بوسیدم ولی نشناختم
ای دل غافل که همچون سایه نزدآفتاب
پای دیوارتوخوابیدم ولی نشناختم
درمسیرجمکران عطردل انگیزبهشت
ازنفس های تو بوئیدم ولی نشناختم
سجده برپای توآوردم نگفتی کیستی
چهره ازخاک تو بو سیدم ولی نشناختم
درمِنی پیش تو بنشستم ندانستم تویی
با  تو ازهجرتو نا لیدم ولی نشناختم
***
ناله ازجگر
به سوی ما بنمادلبرا نـظرگاهی
به غمزه ای دل دیوانه راببرگاهی
عنایتی نظری گوشه ی چشمی ای آقا
به این گدای نشسته پشت درگاهی
نگویمت که همیشه حزین هجرانم
ولی صدازدمت بادوچشم ترگاهی
نگویمت که مقیمم همیشه درکویت
نهاده ام به درخانه ی تو سرگاهی
فدای سوزقـنوت نمازنـافله ات
چه می شودکه ببینم تراسحرگاهی
زکوچه ای که دلم راگرفتی ورفتی
نگویمت که هماره ولی گذرگاهی
بدم ا گرچه  ولی بهرمادرت زهرا
کشیده ام به خدا ناله ازجگرگاهی
***
اسرارمگو
آیدآن روزکـه خاک سرکـویش با شم
ترک جان کرده وآشفته ی مویش با شم
سا غـر روح  فزا ازکف لطـفش گیرم
غافل ازهردو جهان بسته ی مویش با شم
سرنهـم برقدمش بوسه زنان تا دم مرگ
مست تا صبح قـیامت زسبـویش با شم
همچوپروانه بسوزم برِشمعش همه عمر
محو چون می زده در روی نکویش با شم
رسدآن روزکه درمحفل رندان ، سرمست
رازدار هـمه اسـرارمگـویـش با شم
یو سـفم گرنـزند بـرسربالـینم سـر
همچویعقوب دل آشفته ی بویش با شم
شعرازامام خمینی (أعلی الله مقامه الشّریف )
***
سرپناه
توکه دل می بری  بایک نگا هی
به ما هم کن نگا هی گاه گا هی
ا گرهم خـود نمی آیی عزیزا
به سوی خود مرا بنمای راهی
توکه بیگانه را هم می پذیری
بده یک گوشه هم مارا پنا هی
به هرجـا بشنوم نـام نکویت
به شوقت می کشم ازسینه آهی
سرعصیان نـدارم گرچه مولا
زمن سـرمی زند گاهی گناهی
نگردانم ازاین در رو به سویی
تو راخواهم بخواهی یا نخواهی
سگ آلوده ای هستم که جز تو
ندارم سـرپناهی تکیه گا هی
شعرازسیّد محمّد تقی مدّاح
***
اهدنا لصّراط
ای رهنمای گم شدگان اهدنالصّراط
وی نورچشم راه روان اهدناالصّراط
دردوزخ هوا وهوس مانـده ایم زار
گم کرده ایم راه جنان اهدنالصّراط
ره دور و وقت دیروشب تاروصدخطر
مرکب ضعیف وجاده نهان اهدنالصّراط
هردم زگوشه ای ره گم گشته ای زنند
آه ازصفیررا هـرزنـان اهدنالصّراط
***
چشم سیاه
نظرآن ماه چو بر قلب سیاه اندازد
ای بسا کشته که از تیر نگاه اندازد
خلق فریاد برآرند که خورشیدگرفت
سنبلش سایه ا گربـرسرماه اندازد
سرِابرو چوکمان تا بُن گوش آورده
تیرها بردل ازآن چشم سیاه اندازد
اگرآن چاه زنخدان بنماید روزی
ای بسایوسف دل را که به چاه اندازد
برقع ازچهره ی چون ماه ا گر برگیرد
بی دلان را همه درنـاله وآه اندازد
***
مادل به این دو رو زه ی دنیا نبسته ایم
مـا در هـوای زندگی بی نهـا یتیم
ما معتصم به حبل خـد اوند لایزا ل
ما ملتجی بـه درگه فیض وعنا یتیم
مـادرکنارمـردم ازبند رسته ایم
ماحامـیان قاطبه ی بی بضاعتیم
ما انتظار مهد ی موعود می کشیم
مشـتا ق اعـتلای سـریرعدالتیم
***
عدل رهگشا
کی می شودخدایا این شام غم سرآید
مژد ه رسد که برخیز کز راه دلبرآید
جا نم به تن نگنجد ازاین خبرکه دادند
تا دیده را گـشایم بینم زدردرآید
شمس سما فروغی پیش رخش ندارد
گـرآفـتاب روی او ازفـضا بـرآید
برون ببیـنم لـب بـرسخـن گشـاید
کزآن لـب و د ها نش قند مکـرّرآید
از بـهر دوسـتا نش دست کر م گشاید

از بـهردفـع اعـدا با تیـغ حیدرآید
امن و امان بـگیرد روی جهان زعزمش
با عـدل رهگشایش روز سـتم سـرآید
خوش باش ای (علی )که حق می رساندآن رو ز
تـا خـلق را دو بـاره روحی بـه پیـکرآید
شعرازآیه الله حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (قدّس سرّه )
***

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید